ببینید سایتهای دشمنان چه جوری میخواهند عده ای را از مسیر منحرف کنند
قضاوت با شما.
اشکال:
از هشت ذي الحجه که کاروان اهل بيت از مکه حرکت کردند تا اول محرم الحرام 22 روز است و در ضمن فاصله مدينه تا مکه 470 کليومتر است و از مکه تا کربلا نيز 2500 کيلومتر است . با توجه به اينکه کاروانيان بايد 5 بار در روز نماز بخوانند تقريبا 4 ساعت به اين امر اختصاص داده ميشد و اهل کاروان بايد 10 ساعت را ميخوابيدند که از 24 ساعت فقط 8 ساعت باقي مي ماند . يعني اين کاروان در طول 22 روز آنهم با هشت ساعت حرکت شبانه روزي بيش از 2900 کيلومتر را طي کرده است که با محاسبات دقيق در ميبابيد که اين کاروان معادل 14 تا 15 کيلومتر در ساعت سرعت داشت . و اين محال عقلي نشان از آن دارد که کل قضاياي کربلا خرافي و ساختگي است .
جواب
قبل از ورود در جواب به دو نکته اشاره ميکنيم
نکته 1 : اين اشکال نوشته فردي بنام سامان سويد است که ما بطور خلاصه عين مطالبي که در آن سايت بود را آورديم
نکته 2 : قبل از اصل جواب به اشتباهاتي که جناب سامان سويد در اين متن محققانه ( ! ) داشته اند ، اشارتي داريم
اشتباه اول : ايشان فاصله بين مدينه تا مکه را جزو 22 روز به حساب آوردند در حاليکه بنا بر قول بزرگانی بمانند ابن طاووس و ابن مغرم حضرت از روز هشت ذي الحجه از مکه به طرف کربلا حرکت کردند و اصلا ربطي به مدينه ندارد . چرا که حضرت سه ماه قبل از حرکت به طرف کربلا مسافت بين مدينه تا مکه را طي کرده و ساکن مکه شده بودند .
اشتباه دوم : به اتفاق تمام تاريخ نويسان کربلا ، کاروان اهل بيت روز دوم محرم الحرام به کربلا رسيده است و عجب است از فردي که خود را منتقد مسائل اسلامي ميداند چنين اشتباه فاحشي از او سر ميزند و ميگويد : ورود اهل بيت اول محرم الحرام بوده است !
اشتباه سوم : اولا : سنت رسول خدا و تمام يارانش موقع سفر اين بود که بين دو نماز جمع ميکردند { همچنانکه ما در بحث هاي قبلي با مدرک معتبر اهل تسنن ثابت کرديم } بنا بر اين نمازها در سه نوبت خوانده ميشد نه پنج نوبت ثانيا : وقت و اندازه 17 رکعت نماز خواندن را 4 ساعت دانستن ، نشان ار آن دارد که نگارنده ( يعني سامان سويد ) علاقه شديدي به نماز دارد !
اشتباه چهارم : بر فرض که همه اشتباهات ايشان را ناديده بگيريم . باز هم ايراداتي در اصل محاسبات ايشان وجود دارد . بر فرض ِ محال که کاروان اهل بيت 2970 کيلومتر را طي کرده باشند . بر فرض ِ محال که 22 روز اين مسير را طي کرده باشند و بر فرض محال هر روز فقط هشت ساعت را طي مسافت کرده باشند . بايد گفت اين کاروان قريب 17 کيلومتر در ساعت سرعت داشتند نه بين 14 تا 15 کيلومتري که ايشان ذکر کردند . اين مطلب نشان از آن دارد که نگارنده مطلب حتي در محاسبات به اصطلاح دقيق خود هم دچار اشتباه شده است { حتما با چرتکه حساب کرده بود !}
اشتباه پنجم : ايشان 4 ساعت را براي تمام نمازهاي واجب اختصاص دادند و 10 ساعت را هم براي خواب کنار گذاشتند . در آخر فرمودند : 8 ساعت باقي ميماند که اهل بيت طي مسافت ميکردند . اگر خوب دقت کنيد در ميابيد که شب و روز بنزد قبيله سامان سويد فقط 22 ساعت است !
اصل جواب
کاروان اهل بيت از روز هشتم ذي الحجه از مکه به طرف کربلا حرکت کردند و روز دوم محرم الحرام يعني بيست و سه روز بعد از حرکت ، به کربلا رسيدند . در طول اين مدت ( بنا بر اقوال قوی در میان تاریخ نویسان کربلا ) کاروان در نوزده منزل به استراحت پرداخت که معادل نسبي فاصله هر منزل تا منزل بعدي بين دو تا شش فرسخ است يعني بين 12 تا 36 کيلومتر که اگر ما تمام منازل را 6 فرسخ به حساب آوريم من حيث المجموع کاروان نزديک به 700 کيلومتر راه که اگر ما هزار کلیومتر هم حساب کنیم باز هم حرکت حضرت کاملا عادی به نظر می رسد
نکته مهم آنستکه در نظر داشته باشيم در آنزمان حرکت کاروانها به طور مستقيم بوده نه اينکه تمام مرز يک کشور را دور بزنند بعد وارد خاک آن کشور شوند
خلاصه : حرکت اهل بيت از مکه به کربلا در يک خط مستقيم در نوزده منزل صورت گرفت که با توجه به فاصله منزل ها وهمچنين ملاقات و گفتگوهائي که حضرت در بين راه با افراد مختلفي بمانند فرزدق وغيره داشتند . حرکت کاروان اهل بيت کاملا عادي است .
پس ببنید که اگر شخص عادی این مطلب را بخواند و جواب عقلانی را بررسی نکند شاید به شک دچار شود ببنید دشمنان چه طور با افکار عده ای ساده لوح بازی میکنند پس باید خیلی مراقب بود یا علی مدد.
عباس مرا زد!
1. يكي از علماي موثّق اصفهان نقل كرد: در سُرَّ مَنْ رَأي (سامرّا) جمعي از دوستان آلمحمّدصليالله عليه و آلهوسلم سينه ميزدند، شخصي سنّي به آنها استهزاء ميكرد. يكي ازعزادارها به او ميگويد:
ـ عبّاس يضربك، يعني عبّاس ترا ميزند.
آن سني نگون بخت كلمهاي توهينآميز ميگويد و جسارت ميكند. امّا بعد به منزل خود رفته وميگويد:
ـ عَبّاسٌ ضَرَبَني وَ امُوتُ، يعني عبّاس مرا زد و من ميميرم.
و ميخوابد. چون به بالين او ميروند ميبينند مرده است. بعد از آن بستگان او برايش مجلسترحيمي ميگذارند و از طلاب شيه در سامرّا براي شركت در جلسة ختم وي دعوت ميكنند، وليآنها از رفتن ابا ميكنند
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ محصل يزدي، صاحب مجله معارف جعفري، در نقلي چنين فرمودند:
33. روزي چند نفر در مهريز يزد براي تقسيم ارث پدر پيش من آمدند. يكي از اين وراث كه زن بود به برادرها گفت: حضرت عباسي، به همديگر خيانت نكنيد! يكي از برادرها زبان به گستاخي گشود با كمال بي شرمي گفت: اگر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قدرت داشت دست خودش را حفظ مي كرد ديري نگذشت كه اين فرد گستاخ تصادف كرد و دست و پايش خرد شد، در نتيجه به وضع فلاكت باري افتاد و تمام زندگيش از بين رفت.
▲ مامور گستاخ دچار غضب اباالفضل عليه السلام ميشود
4. در زمان ناصرالدين شاه، در تبريز، يكي از مامورين دولت از يك مغازهدار ماليات طلب ميكند. مغازهدار امروز و فردا ميكند. مامور، يك روز صبح زود درب مغازه آمده و ميگويد: امروز تا ماليات را از تو نگيرم از اينجا نميروم. مرد كاسب ميگويد تو را به حضرت ابوالفضل مرا معاف دار. مامور گستاخ ميگويد: اگر ابوالفضل قدرت دارد شّر مرا از تو كم كند!
كاسب آهي ميكشد و ميگويد: يا ابوالفضل، به دادم برس! فورا اسب مامور، سركشي ميكند و آنقدر بالا و پايين ميرود كه مامور را به زمين ميزند. بعد از آن نيز با دستهايش شروع به كوبيدن بر سينه مامور ميكند. او هم صداي سگ (عوعو) ميكند وقتي ميآيند ميبينند فك بالاي وي پايين آمده و فك پائينش جلو رفته است و وضع بسيار زاري دارد. ديري نگذشت كه با اين وضع اسفبار، به درك واصل شد.
این هم شعر حافظ در مورد امام حسین (ع) و واقعه جانسوز کربلا. (خیلی عالی سروده تفسیر با شما)
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گرنكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بی مزد و بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهدكس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
سرهابريده بيني بي جرم وبي جنايت
چشمت به غمزه مارا خون خورد و مي پسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم
يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت
عشقت رسدبه فرياد گرخود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني در چارده روايت
سلام دوستان گلم اگه یادتون باشه بنده 23 شهریور 85 رفتم کربلا پابوس ارباب نمیدونم از کجا شروع کنم ولی امشب که دارم این پست رو مینویسم دلم بد جوری هوای حرم ارباب رو کرده
چه شوقی داشتیم همه پا برهنه خسته راه بودیم و خیلی تشنه چه حالی داشت سینه زنی تو راهش کرده بودیم به تن پیرهن سیاهش تا پرچم سرخ حسین(ع) رو دیدم به سمت بین الحرمین دویدیم یکی میگفت این حرم حسینه اینجا مزاره شاهه عالمینه یکی میگفنت میاد بوی گل یاس یکی میگفت بریم به کف العباس یکی که دید گودال قتلگاهت بیهوش شد و فدایی شد تو راهت یکی میگفت قسمت و سرنوشته یکی میگفت اینجا خوده بهشته ضریح عباس علی (ع) رو دیدیم چه گریه ها توی حرم شنیدیم من که ضریحت رو بقل گرفتم بوی سیب رو به والله شنوفتم دردهامون رو پیش آقا رو کردیم صحن ابوالفضل رو ما جارو کردیم (کفشدار حرم عباس(ع) شدم من تا که اومد سقا یه شب تو خوابم قبول کرد نوکرش بشم شدم من )تو حرمت بودیم تا نیمه شب تبرکی آب حرم میخوردیم دونه برا کبوتراش میبردیم آوردیم برا رفتن چه غمها که نخوردیم یادگاری تربتت رو آوردیم دعا بکن مولا دوباره من بیام زیارت و همیشه بتونم هدفت رو بشناسم و در راهت باشم و از افکارت پیروی کنم و اون چیزی که شما از دوستانت میخواهی انجام بدم تا زندگیم تحت بیمه ابوالفضل (ع) باشه.
منكه هستم سائلى بر خوان انعام شما
از ازل شيرين شده كام من از نام شما
اينكه من ديوانه باشم آن هم از عشق خدا
بوده در آغاز خلقت حُسن اقدام شما
گر شكسته بال مىخواهى بيا بنگر مرا
فطرسى بشكسته پر هستم سر بام شما
اى كه گفتى آب كم جو تشنگى آور به دست
اى كه مىريزد عطش از باده جام شما
تشنگى خواهم من امشب اى خداىتشنگى
تا كه جان خود فدا سازم براى تشنگى
بى سرو سامان شدم تا كه تو سامانم دهى
كافر محضم من امشب تا كه ايمانم دهى
بى سوادم بهره از قرآن ندارم ذرهاى
آمدم اى روح قرآن فهم قرآنم دهى
زنده جاويد گردد هر كه باشد كشتهات
دوست دارم تا بميرم از دمت جانم دهى
فطرسم، حرّم، گنه كارم، پشيمانم حسين
آمدم تا طعم شيرينى ز گفتارم دهى
احتياج من ندارد انتها اى ذوالكرم
مىبرم نام تو را تا كه شود اينجا حرم
اى كه هستى محور حبّ و ولاى اهل بيت
عشق تو ما را نموده مبتلاى اهل بيت
بى تو نامى از خدا هم در ميان ما نبود
بى تو مىافتاد از رونق صداى اهل بيت
اى كه مردانه دل از پروردگارت بردهاى
نيست عاشق بر تو مانند خداى اهل بيت
تا كه نامت مىشود جارى به لبها يا حسين
جمع ما گيرد دگر حال و هواى اهل بيت
گر نبودى اسم غفّار خدا معنا نداشت
عفو و رحمتدر ميان هر دوعالم جا نداشت
شد مدينه كربلا تا كه به دنيا آمدى
مادرت شد مبتلا تا كه به دنيا آمدى
مصطفى شد بوسه چين از حنجر وحلقومتو
چشمها شد پر بكا وقتى به دنيا آمدى
گفت اين طفلازمناستومنازاويمبينجمع
رازها شد بر ملا وقتى به دنيا آمدى
بهترين معناى رحمان و رحيم امشب بود
مىدهد عيدى خدا وقتى به دنيا آمدى
عيد عفو و رحمت آمد عيد غفران آمده
ذكر تسبيح ملك زين پس «حسين جان»آمده
رمز صبر انبياء عشق تو بوده يا حسين
نام تو صاحبدلان را دل ربوده يا حسين
ميهمانى خدا گر خاص مىشد بر رسل
حق پذيرايى به روضه مىنموده يا حسين
اولين بارى كه باب توبه واشد در جهان
نام زيباى تو اين در راه گشوده يا حسين
هر كه را حق از براى بندگى كرده جدا
نام تو بر قلب و جان او سروده يا حسين
جز سعادت نيست عاشق بر رُخ ماهت شدن
جز شهادت نيست راه خاك درگاهت شدن
حق آن لحظه كه بوسيده پيمبر حنجرت
حق آن شورى كه افتاده به قلب مادرت
حق بابايت على و گريه مردانهاش
حق آن جمعى كه گرديده سراسر مضطرت
حق جبريل و سلامى كه ز بالا آورد
حق فطرس آن دخيل گاهوار اطهرت
حق آن شيرى كه از كام پيمبر خوردهاى
حق اسمى كه تو را گشته نصيب از داورت
يك گره بر دل بزن تا صد گره را واكنى
زشتى ما را به زيبايى خود زيبا كنى
بحر طويل در شان قمر بني هاشم:
چون خدا داد به ام البنین آن شاه زنان زیب جهان نور عیان سرو خرامان مه تابان گل بستان عرب اصل و نسب فرع و سبب عین و ادب * از علی شیر خدا حیدر صفدر ولی حضرت داور وصی نفس پیمبر صاحب تیغ دو پیکر فاتح قلعه خیبر قاتل لشکر کافر ناظم نظم دو کشور علی والی اعلی عالم مسجد اقصی مرشد کامل و دانا به همه مردم دنیا * با وفا عین صفا یک پسری سیم و زری چون گهری گل پسری چون قمری پر ثمری پس علی آمد و بنشست و بفرمود به ام البنین ای مادر عباس به کاری که خدا خواست رضا باش * تو بیاور ز محبت زره عشق و ارادت ببرم نور دو چشمان تر م را پسر م را گهر م را مه تابان قمرم را شجر پر ثمر م را تا بچینم گلی از باغ وصالش به جهان نیست مثالش همه عالم به خیالش نرسد کس به وفایش بخصالش * ببرش بردن و بگرفت بدامان بنهادش غمی از دل بزدایش بزد بوسه بلعل لب فرزند عزیز ش بدو ابروی هلالش بدو چشمان عزیزش بدو بازوی رشیدش به گل روی جمالش و در اشک چو سیلاب روان کرد دو بنالید و بزارید و بگریید * که ام البنین گفت که ای شاه سرافراز چرا می کنی آواز بگو مطلب این راز مگر عیبی و نقصی به دو دست پسر م هست که نالید ی و گرئیدی و رنجیدی فرمود نه و الله نبود عیب و عیوبی به دو دست پسر م نیست کسی برتر و بهتر ز عزیز دل حیدر که بود میر غضنفر * بود این مطلع دیگر که بیاد آمده ما را ز کجا دشت بلا را آن زمانی که به صحرای بلا از ستم قوم دغا از حرم آل عبا تا به سماء ناله اطفال حسینم رود و غیرت عباس بجوش آید و به صف معرکه چون شیر غضبناک زند بر صف آن فرقه بیباک به آن مردم سفّاک بر آن لشکر بیباک به طرّاری و چالاک که از خون لعینان دغا روی زمین را کند او رنگ بسی می کند او جنگ به آن فرقه دل سنگ بیاید لب دریا کند از آب تمنا کفی از آب بگیرد ببرد نزد دهان تا به خیال لب عطشان حسین آید و زان آب ننوشد بخروشد و برون آید از آن آب لبش تشنه و بیتاب ببین شرم و حیا مهر و وفا را * لشکر کافر خونخوار در آن بادیه بسیار به شمشیر جفا کار به یک بار بگیرند و ببندند سر راه یکسره به میر علمدار و یکی ظالمی از کینه ز جا می جهد از راه کمین می برد از سرور دین دست یسارش می کند باز به دست دگرش چنگ به آن فرقه دل سنگ چه ضرغام کند جنگ یکی ظالم دیگر ز کمینگاه غضنفر بدر آید سگ ابتر ببرد دست شهنشاه جهان فر زمان میر دلاور پسر ساقی کوثر بدم نیزه و خنجر بره دوست دو دستش زمی روی الستش شود او سر خوش صهبا زمی خالق یکتا همه از عشق تو لا صفت آن شه والا قمر هاشمیان حضرت عباس دل آرا که بود باب حوائج به همه درد علاج است و همه کار رواج .
شبکه های ضریحت پنجره بهشتمه
عشق حسین ابن علی(ع) تو قلبمه سرشتمه
پرچم سرخ گنبدت دل منو تکون میده
قبله حاجات منو داره بهم نشون میده
روبه روی پرچم تو حرم عباس(ع) تو
ساقی لب تشنه تو مرکز حاجات همه
آقام ابوالفضل(ع) علی(ع) دریای لطف و بخششه شیعه کلیمی ارمنی اون مهربونه با همه
صدای العطش میاد همیشه توی علقمه بی اختیار دلم میگه یا زهرا و یا فاطمه
شنیدم عباس(ع) تو خیلی دلش مادریه فاطمه هم دوسش داره چون سر تا پاش حیدریه
اونها که یوسف رو دیدن همه دستها رو بریدن
اگه عباس(ع) رو میدیدن سرهاشون رو میبریدن![]()
بال و پر ملائکه جار و کش صحن و سرات
قسم به خاک سرخ تو دوباره دل تنگم برات
دلم میخواد با مژه هام حرمت رو جارو کنم
داره و نداره دلم و برای تو رو بکنم
فضای بین الحرمین معطره به یاس و سیب
صدایی تو دلم میگه حسین من شاه غریب![]()
چراغهای تو حرمت مثل ستاره روشنن![]()
حوریا دوره گنبدت با ملائک پر میزنن![]()
ارباب من ارباب من ارباب بی کفن حسین (ع)![]()
ارباب من ارباب من ارباب علقمه عباس(ع)![]()
شفاي جوان كليمي به بركت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
حجه الاسلام آقاي حاج سيد علي آتشي، داماد آيت الله حاج شيخ جلال آيت اللهي، از منبريهاي معروف و مشهور يزد هستند كه هر كس هر گونه حاجت و يا گرفتارييي دارد از ايشان درخواست توسل ميكند. ايشان، شبي در منزل مرحوم حجه الاسلام وزيري نقل كردند:
5. يك شب حدود ساعت 12 بود و ما همگي خواب بوديم، كه ناگهان از خواب پريدم و شنيدم كسي حلقة درب را ميكوبد. به پشت درب منزل رفتم و گفتم كيست؟ گفت: حاج آقا، من فلان شخص كليمي هستم. سؤال كردم چه كار داري؟ گفت: جوانم مريض، و در حال جان دادن است، فورا بياييد و براي نجات وي به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام توسل جوييد. گفتم: اين موقع شب آمدن برايم مقدور نيست، و او شروع كرد به گريه كردن و التماس نمودن.
درب را باز كردم و وقتي حال زار او را ديدم، گفتم : صبر كن، الآن برميگردم. به داخل منزل رفتم و استخاره كردم، بسيار خوب بود. برگشتم و به او گفتم: آدرس دقيق منزلت را به من بده و برو، تا چند دقيقه ديگر من هم ميآيم. نشاني منزل را داد (البته منزل آقاي آتشي با منزل آن يهودي خيلي فاصله زيادي نداشت).
آن مرد رفت و من هم مهياي رفتن شدم و به اميد خدا حركت كردم. وقتي به منزل يهودي رسيدم ديدم وي در كوچة نزديك منزل ايستاده است. وارد منزل شدم و جوان را در حال احتضار ديدم. مادرش بر بالين جوان نشسته و گريه ميكرد. فورا نشستم و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم. پدر و مادر جوان گرية زيادي كردند و مدام يا ابوالفضل العباس عليه السلام! يا ابوالفضل العباس عليه السلام! ميگفتند. پس از اتمام روضه، فورا از آنجا بيرون آمده و به منزل رفتم.
فردا صبح زود، مرد يهودي براي تشكر به منزل ما آمد و گفت: فرزندم شفا يافت
كودك زرتشتي و رهايي از مرگ:
روزي براي ملاقات و احوالپرسي به منزل ثقه المحدثين مرحوم حاج سيدحسين فخرالحسيني، معروف به حاج سيدحسين اصفهاني (روضه خوان)، رفتم. ايشان درب را باز كردند و مشغول صحبت شديم.
در اين اثنا، ناگهان يك زن زرتشتي سراسيمه و گريه كنان به طرف منزل ايشانآمد و تا ايشان را ديد، سلام كرده گفت: حاج آقا، فورا به منزل ما بياييد و يك روضه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخوانيد كه بچهام در حال جان كندن است! آقا گفت: من مريض هستم و حالم براي آمدن به منزل شما مقتضي نيست. خانم مزبور با آه و ناله اصرار كرد و ايشان گفتند: خوب، برويد يك ساعت ديگر ميآيم. جواب داد: حاج آقا، فرصت نيست، بچهام الان ميميرد، اگر نميتوانيد بياييد همين جا روضهاي برايم بخوانيد. گفتند: اينطور كه نميشود! گفت: مانعي ندارد. در نتيجه، در دهليز منزل كه داراي چند سكو بود نشسته و متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدند. زن زرتشتي گريه زيادي كرد و به منزل رفت.
سؤال كردند: آقا، زرتشتيان هم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عقيده دارند؟! گفتند: بله، هر وقت گرفتارييي دارند متوسل به حضرت ميشوند و حاجت خود را هم خيلي زود ميگيرند چند روز بعد از وقوع اين قضيه، مرحوم حاج سيدحسين را ملاقات كردم و از نتيجه امر سؤال نمودم، گفتند: زن زرتشتي آمده و گفته است وقتي به منزل رسيدم ديدم حال بچهام خوب شده، چشم باز كرده و غذا هم ميخورد. خداوند به بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به او شفا داده است.
يا ابا عبدالله الحسين
حسين فاطمه سلام
حسين مصطفي سلام
حسين مظلوم علي
شهيد کربلا سلام
اون که مي گفت تو کربلا
خيمه هاتو آتيش زدند
نگفت کجا به بچه ها
زخم زبون و نيش زدند
اون که مي گفت يه دختره
آتيش به دامن روديده
نگفت تو اون صحرا چرا
راه نجف رو پرسيده
اون که ميگفت زينب تو
رگ بريدت رو بوسيد
نگفت ميون نيزه ها
فقط سر تو رو مي ديد
اون که مي گفت دينمونه
گوش يکي خون مي چکيد
نگفت کجا سيلي زدو
گوشوارشو گرفت کشيد
اون که مي گفت انگشت تو
از بدنت جدا شده
نگفت که انگشترتو
غنيمت کيا شده
اون که مي گفت يه زنجيري
به گردن علي ديده
نگفت کجا با خطبه هاش
بساط ظلم و کوبيده
اون که مي گفت بچه هاتو
با تازيانه مي زدند
نگفت دليلشون چي بود
با چه بهونه مي زدند
مي خوام بگم که ماجرا
ازاونجايي آب مي خوره
که ظالم اولي گفت
علي بايد کنار بره
اون روزي که حسين من
مادرتو کتک زدند
کينه خيبري رو با
قباله فدک زدند
اون روزي که آتش کين
بر در خونتون نشست
برادرت قربوني شد
پهلوي مادرت شکست
اون روزي که دست علي
بسته بود و تو کوچه ها
فاطمه شو کتک زدند
جلوي چشم بچه ها
اون روزي که خونتونو
به شعله ها در کشيدند
تخم نفاق و کينه رو
ميون امت پاشيدند
مي خوام بگم بعد تو باز
خيل خوارج اومدند
اونايي که مادرتو
زدند دوباره اومدند
دلم مي گه راضي نشو
دست خالي پا بکشي
اوني که زينب کشيده
يه خوردشم ما بچشيم
زينبي که تو ازدواج
مي گفت يه شرط خوب دارم
هرجا حسين من بره
منم بايد باهاش برم
زينبي که بعد دو روز
اومد پي تو قاصدش
حق داره بعد مرگ تو
شوهرشم نشناسدش
اون که وصيت تو رو
همش به جون و دل خريد
يه دخترت گم شده بود
ميگن تا صبح پي اش دويد
ميخوام بگم خواهر تو
خيلي مصيبت کشيده
بطوريکه همه ميگن
قامت زينب خميده
زينبي که هرجا مي رفت
تا هرکجا پا مي گذاشت
جبرئيل هم مي يومد و
بالهاشو اونجا مي گذاشت
زينبي که اگه يه روز
ميخواست پيش بابا بره
هاشمي ها جمع مي شدن
دخت علي تنها نره
زينبي که مي رفت بقي
سر بزنه به مادرش
مدينه رو قرق مي کرد
ابو فاضل با لشکرش
زينبي که اگه يه روز
اراده سفر مي کرد
حسين شو صدا مي زد
عباس شو خبر مي کرد
زينبي که اگه يه وقت
سوار مرکبي مي شد
زانوي عباس علي
رکاب زينبي مي شد
حالا بايد خطر کنه
با بچه هاي بي پناه
گاهي مي ره تو علقمه
دور ميزنه تا قتلگاه
شايد مي خواد براي تو
پيراهني پيدا کنه
شايد مي خواد داد بزنه
عباسشو خبر کنه
اگه يه روز نمي ديدت
مريض مي شد تو ميخونه
بي تو کجا داره بره
مي خواد همينجا بمونه
دلش مي خواست جاش بزارن
تنها تو اون دشت بلا
ولي يهو يه دختري
داد مي زنه عمه بیا
می خوام بگم دختر تو
درد و بلا کم ندیده
تو بچه ها هیچ کسی رو
مثل رقیه ندیده
میگن یه جا خرابه بود
خرابه ای تو شهر شام
گریه می کرد و هی می گفت
عمه بریم پیش بابام
آخه می خوام حرف بزنم
درد و بلا مو بش بگم
