تبليغاتX
ماه بني هاشم عباس (ع)

باگفتن‌ يا اباالفضل‌ (ع‌) آرامشي‌ برايم‌ حاصل‌ شد!
علويّه‌اي‌ كه‌ در تمام‌ فاميل‌ در راستگويي‌ و صداقت‌ شهرت‌ بسزايي‌ دارد و به‌ نام‌ و سخن‌ نيك‌معروف‌ است‌، نقل‌ كردند:
حدود سال‌ 1349 شمسي‌ هجري‌ بود. براي‌ اوّلين‌ فرزندم‌ وضع‌ حمل‌ داشتم‌ و تقريباً 6 ماه‌ از عمرطفل‌ در دحمم‌ مي‌گذشت‌. جهت‌ ديدار با يكي‌ از همسايگان‌ به‌ منزل‌ او رفتم‌. در وسط‌ حياط‌منزل‌، به‌ عنوان‌ آب‌ انبار كه‌ آن‌ زمان‌ معمول‌ بود گودالي‌ كنده‌ بودند. خانم‌ صاحب‌ خانه‌ از كنار آن‌گودال‌ رد شد، من‌ هم‌ خواستم‌ به‌ دنبال‌ او عبور كنم‌، كه‌ يك‌ دفعه‌ پايم‌ لغزيد و داخل‌ گودال‌ مزبوركه‌ تقريباً 2 يا 3 متر عمق‌ داشت‌ افتادم‌. اتفاِ خطرناكي‌ بود، لذا در همان‌ حال‌ صدا زدم‌ «يااباالفضل‌»!
با گفتن‌ اين‌ اسم‌ مبارك‌، آرامشي‌ برايم‌ حاصل‌ شد. ترسم‌ از بين‌ رفت‌ و عوض‌ ناراحتي‌ حالت‌خوشحالي‌ برايم‌ آمد و والحمدالله صدمه‌اي‌ هم‌ نديده‌ بودم‌؛ نه‌ خودم‌ و نه‌ بچّه‌ام‌. از شدّت‌خوشحالي‌ خنده‌ام‌ گرفت‌. زن‌ صاحب‌ منزل‌ و ديگران‌ شديداً نگران‌ و ناراحت‌ شده‌ و خود را به‌سر گودال‌ رساندند، ولي‌ من‌ هيچ‌ گونه‌ ناراحتي‌ برايم‌ پيش‌ نيامد. از قرائن‌ و اوضاع‌ و احوال‌، برايم‌يقين‌ حاصل‌ شد كه‌ قمر بني‌ هاشم‌ ابوالفضل‌ العباس‌ (ع‌) مرا و فرزندم‌ را حفظ‌ كرده‌ است‌. برمنكرين‌ كرامات‌ لعنت‌.
قرباني‌ به‌ نام‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌
جناب‌ حجّة‌ الاسلام‌ آقاي‌ سيّد محمّد موسوي‌زنجاني‌ در روز 14 ماه‌ صفر المظفّر سال‌ 1413 هـ ِ، به‌ نقل‌ از دو نفر جوان‌، گفت‌:
شخصي‌ به‌ نام‌ دكتر محمّد...، كه‌ مدّت‌ سي‌ سال‌ است‌ در آمريكا زندگي‌ مي‌كند، دو هفته‌ پيش‌ به‌تهران‌ آمده‌ گوسفندي‌ را به‌ نام‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ قرباني‌ نمود و گوشت‌ آن‌ را بين‌شيعيان‌ تقسيم‌ كرد و مجدداً به‌ آمريكا برگشت‌. از دكتر پرسيدند: شما كه‌ اين‌ مدت‌ طولاني‌ درخارج‌ بوديد، چگونه‌ به‌ تهران‌ آمديد و دست‌ به‌ اين‌ كار زديد و بعد هم‌ عجولانه‌ اقدام‌ به‌ بازگشت‌كرديد؟! گفت‌: روزي‌ در واشنگتن‌ باماشينم‌ در حركت‌ بودم‌، يك‌ دفعه‌ متوجّه‌ شدم‌ دختربچه‌اي‌به‌ طرف‌ ماشينم‌ دويد. با توجه‌ كامل‌ فرياد كشيدم‌ يا حضرت‌ اباالفضل‌ عليه‌السلام‌! و ماشين‌ بايك‌ ترمز سر جايش‌ ميخ‌ كوب‌ شد.
پيش‌ از اينكه‌ از ماشين‌ پياده‌ بشوم‌، همه‌اش‌ مضطرب‌ و در فكر بودم‌ و با خود مي‌گفتم‌: واي‌، خانه‌خراب‌ شدم‌! بيچاره‌ شدم‌! زيرا قانون‌ تصادفات‌ در آمريكا بسيار سخت‌ است‌. ولي‌ بعد از اينكه‌پايين‌ آمدم‌ و پاي‌ دختربچّه‌ را، كه‌ زير ماشين‌ رفته‌ بود، گرفته‌ و كشيدم‌، بلند شد و ديدم‌ هيچ‌صدمه‌اي‌ نديده‌است‌. اينجا بود كه‌ فهميدم‌ از بركت‌ توجّه‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌بوده‌ كه‌ دختر بچّه‌ صحيح‌ و سالم‌ مانده‌ است‌. لذا همان‌ جا يك‌ قرباني‌ نذر كردم‌، چون‌ در آمريكاكسي‌ كه‌ قابليت‌ مصرف‌ گوشت‌ نذري‌ را داشته‌ باشد به‌ نظرم‌ نرسيد، لذا به‌ ايران‌ آمدم‌ و قرباني‌ رابه‌ نام‌ حضرت‌ عبّاس‌ عليه‌السلام‌ ذبح‌ كرده‌ به‌ دوستان‌ و علاقمندان‌ آن‌ حضرت‌ تقسيم‌ و تقديم‌نمودم‌ و اينك‌ نيز به‌ آمريكا باز مي‌گردم‌.
خدا خواست‌ به‌ اين‌ وسيله‌ تراتأديب‌ كند!
 مرحوم‌ آيت‌ الله العظمي‌ حاج‌ شيخ‌ محمّد حسن‌ ممقاني‌ «قدّس‌ سرّه‌» (متوفي‌ سال‌ 1323هجري‌ قمري‌)، در زمان‌ خود مرجع‌ بزرگ‌ شيعه‌ محسوب‌ مي‌شد. ايشان‌ دروازه‌ هزار نفر طلاب‌علوم‌ ديني‌ را در نجف‌ شهريه‌ مي‌داد و دورة‌ اصول‌ وفقه‌ وي‌، از جمله‌ شرح‌ مكاسب‌، چاپ‌ شده‌است‌.
ايشان‌ در تجزيه‌ و تحليل‌ يكي‌ از مسائل‌ ارث‌، توقف‌ مي‌كند و حل‌ مسئله‌ برايشان‌ مشكل‌مي‌شود. براي‌ رفع‌ اين‌ مشكل‌ علمي‌، بناچار متوسّل‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌مي‌گردد. شب‌ در عالم‌ رؤيا حضرت‌ را در خواب‌ مي‌بيند، حضرت‌ ابتدا مسئله‌ مشكل‌ او را حل‌مي‌كند و سپس‌ مي‌فرمايد: مي‌داني‌ چرا در حل‌ مسئله‌ فرو ماندي‌؟ عرض‌ مي‌كند: خير.مي‌فرمايد: بدين‌ علت‌ كه‌، تو را عُجب‌ فرا گرفت‌ و در دلت‌ خطور كرد كه‌ ما حساب‌ رياضي‌مي‌دانيم‌، سابقين‌ كه‌ نمي‌دانستند چه‌ مي‌كردند؟! و خدا خواست‌ به‌ اين‌ وسيله‌ ترا تأديب‌ كند

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 11:44 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

ای بزرگ خاندان آبها

آشنای مهربان آبها

در مقام شامخ سقائی ات

بند می آید زبان آبها

از حیاط مأذن چشمان تو

تا خدا آمد اذان آبها

با تماشای لب دریائی ات

آب افتاده دهان آبها

مثل دریائی ولیکن می دهی

مشک خشکی را نشان آبها

بر ضریح دست تو پیچیده اند

التماس گیسوان آبها

می رسید از دور بر اهل حرم

جمله سقا بمانِ آبها

زیر بار تیر های مشک تو

خورد گردید استخوان آبها

مشک و ختم و فاتحه هر گز نبود

این تصور در گمان آبها

بعد لبهای تبسم ریز تو

گریه افتاده به جان آبها

ازوداع تو حکایت می کند

دستهای پر تکان آبها

گریه امروز مال چشم تو

گریه فردا ازآن آبها

راستی بی تو چه رنگی می شود

شعر های شاعران آبهآ

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 4:17 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 


هاله­ای بر چهره از نور خدا دارد حسین

جلوة هر پنج تن آل عبا دارد حسین

آشنای عشق را بی آشنا گفتن خطاست

 

در غریبی هم هزاران آشنا دارد حسین

 

در هوای کوی وصلش بیقرار آن بیشمار

 

دل مگر کاه است گوئی کهربا دارد حسین

 

معجز قرآن جاویدان حسین ابن علی است

 

برترین اعجازها در کربلا دارد حسین

 

خیمه گاهش کعبه و آب فراتش زمزم است

 

قتلگاهی برتر از کوه منا دارد حسین

 

شور شیرین غمش رمز بقای سرمدیست

 

ازسرشگ دیدگان آب بقا دارد حسین

 

تا شفا بخشد روان و جسم هر بیمار را

 

در حریم وصل خود خاک شفا دارد حسین

 

حرمت ذبح عظیم کربلا بنگر حسان

 

خونبهائی همچو ذات کبریا دارد حسین


|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 9:38 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

ديشب‌ در اين‌ خانه‌، كوري‌ مادر زاد شفا يافته‌ است‌!
حجّة‌ السلام‌ و المسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد حسن‌ ابطحي‌، در كتاب‌ شبهاي‌ مكّه‌ (ص‌ 93-97)چنين‌ مي‌نويسد:
يك‌ روز به‌ حرم‌ مطّهر رؤوس‌ شهدا در باب‌ الصغير رفته‌ بودم‌ (در شام‌). كسي‌ در حرم‌ نبود ولي‌جواني‌ در گوشة‌ حرم‌ سرش‌ را در زانو گذاشته‌ بود و مثل‌ آنكه‌ خوابش‌ برده‌ بود.
من‌ هم‌ كه‌ تنها بودم‌ زيارت‌ مختصري‌ خواندم‌ و نزديك‌ به‌ همين‌ جوان‌ مشغول‌ نماز شدم‌. بعد ازنماز، آن‌ جوان‌ سرش‌ را ار روي‌ زانويش‌ بلند كرد و گفت‌: آقا، من‌ خواب‌ نبودم‌ بلكه‌ حتّي‌چشمهايم‌ هم‌ باز بود، ولي‌ همان‌ طور كه‌ سرم‌ روي‌ زانوهايم‌ بود مي‌ديدم‌ تمام‌ شهدايي‌ كه‌سرشان‌ اينجا دفن‌ است‌ حضور دارند و حوائج‌ زوّارشان‌ را مي‌دهند و يكي‌ از حوائج‌ مهم‌ مرا هم‌بنا شد امشب‌ بدهند.آيا اين‌ خواب‌ يا بيداري‌ مي‌تواند حقيقت‌ داشته‌ باشد؟
گفتم‌: اگر مقداري‌ صبر كنيد، حقيقت‌ اين‌ خواب‌ يا بيداري‌ براي‌ شما طبعاً روشن‌ مي‌شود. گفت‌:چطور؟ گفتم‌: امشب‌ اگر آن‌ حاجت‌ مهم‌ شما بر آورده‌ شد معلوم‌ مي‌شود حقيقت‌ داشته‌ و الاممكن‌ است‌ آنچه‌ ديده‌ايد خيالاتي‌ بيش‌ نبوده‌ است‌. گفت‌: براي‌ شما توضيح‌ مي‌دهم‌ چيزي‌ راكه‌ به‌ من‌ وعده‌ داده‌ شده‌، تا شما هم‌ ناظر جريان‌ باشيد. گفتم‌: متشكرم‌.
گفت‌: من‌ دخت‌ بچّهاي‌ دارم‌ كه‌ از مادر، نابينا متولّد شده‌ و بسيار خوش‌ استعداد است‌. به‌ من‌امروز مي‌گفت‌: اينكه‌ مي‌گويند فلان‌ چيز قشنگ‌ است‌ و فلان‌ چيز زشت‌ است‌، يعني‌ چه‌؟ گفتم‌:تو چون‌ چشم‌ نداري‌ اين‌ چيزها را نمي‌تواني‌ بفهمي‌. گفت‌: چطور مي‌شود كه‌ انسان‌ چشم‌ داشته‌باشد؟ گفتم‌: بعضيها از مادر با چشم‌ متولّد مي‌شوند و بعضيها بدون‌ چشم‌، و تو بدون‌ چشم‌ متولّدشده‌اي‌. گفت‌: حالا هيچ‌ راهي‌ ندارد كه‌ من‌ هم‌ چشم‌ داشته‌ باشم‌؟ گفتم‌: چرا اگر من‌، يا خودت‌،به‌ اهل‌ بيت‌ عصمت‌ و طهارت‌عليه‌السلام‌ متوسّل‌ شويم‌ ممكن‌ است‌ به‌ چشم‌ عنايت‌ كنند.
گفت‌: پس‌ پدر اين‌ كار رابكن‌ و به‌ من‌ هم‌ تعليم‌ بده‌ تا من‌ هم‌ به‌ آنها متوسّل‌ شوم‌، شايد چشم‌دارگردم‌. من‌ گريه‌ام‌ گرفت‌ و او را در منزل‌ رو به‌ قبله‌ نشاندم‌ و گفتم‌: بگو يا اباالفضل‌، چشمم‌ را بده‌ تامن‌ بيايم‌.
حالا من‌ اينجا آمده‌ام‌ و حاجتم‌ هم‌ شفاي‌ دخترم‌ بوده‌ كه‌ اين‌ خواب‌ يا بيداري‌ را ديده‌ام‌. گفتم‌:بسيار خوب‌، امشب‌ اگر بچّه‌ات‌ چشم‌ دار شد معلوم‌ است‌ كه‌ آنچه‌ ديده‌اي‌ حقيقت‌ داشته‌ است‌.آن‌ مرد مرا به‌ منزلش‌ برد و دخترك‌ را به‌ من‌ نشان‌ داد و گفت‌: شما صبح‌ هم‌ همين‌ جا بياييد و از ماخبري‌ بگيريد. اتفاقاً خانة‌ او در شارع‌ الأمين‌ و سر راهمان‌، وقتي‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ رقيه‌(س‌)مي‌رفتيم‌، بود.
فرداي‌ آن‌ روز وقتي‌ از آن‌ منزل‌ خبر گرفتم‌، ديدم‌ جمعي‌ به‌ آن‌ خانه‌ رفت‌ و آمد مي‌كنند. پرسيدم‌چه‌ خبر است‌؟ گفتند: ديشب‌ در اين‌ خانه‌ كوري‌ به‌ بركت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ شفا يافته‌.وقتي‌ وارد شدم‌ ديدم‌ آن‌ دخترك‌ با چشمهاي‌ زيباي‌ درشت‌ و بينا نشسته‌ و پدرش‌ هم‌ پهلوي‌ اونشسته‌ بود. وقتي‌ چشمش‌ به‌ من‌ افتاد، گفت‌: آقا، ديديد كه‌ آن‌ جريان‌ حقيقي‌ بوده‌ است‌!
من‌ مقداري‌ در آن‌ منزل‌ نشستم‌. پدر دختر سؤالي‌ از من‌ كرد و گفت‌: آيا حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ در كربلا هستند يا در شام‌؟ گفتم‌: آن‌ حضرت‌، نه‌ در شام‌ محدود مي‌شود نه‌ دركربلا. زيرا حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ لااقل‌ مثل‌ حضرت‌ عزرائيل‌ كه‌ بر تمام‌ كرة‌ زمين‌ احاطه‌دارد حوائج‌ مردم‌ را از خدا مي‌كيرد وبه‌ آنها مي‌دهد. گفت‌: آيا واقعاً سر مقدّس‌ حضرت‌عبّاس‌عليه‌السلام‌ در باب‌ الصغير دفن‌ است‌؟ گفتم‌: نمي‌دانم‌، اين‌ طور گويند.
گفت‌: پس‌ چطور وقتي‌ من‌ در آنجا متوسّل‌ شدم‌ دخترم‌ را شفا دادند؟ گفتم‌: دخترت‌ هم‌ كه‌ درهمين‌ منزل‌ متوسّل‌ بوده‌، شايد به‌ خاطر توسّل‌ دخترت‌ بوده‌ كه‌ به‌ او شفا داده‌اند؛ چون‌ گفته‌اند:آه‌ صاحب‌ درد راباشد اثر. و علاوه‌، مگر من‌ نگفتم‌: سر و بدن‌ كه‌ در قبر و يا در هر كجاي‌ ديگر كه‌باشد شفا نمي‌دهد، بلكه‌ روح‌ با عظمت‌ آن‌ بزرگوار كه‌ لااقل‌ احاطه‌ بر كرة‌ زمين‌ دارد شفا مي‌دهد.
گفت‌: خيلي‌ متشكّرم‌، چون‌ اتّفاقاً ديشب‌ من‌ همين‌ فكر را مي‌كردم‌ و با خودم‌ مي‌گفتم‌ اگر حضرت‌اباالفضل‌عليه‌السلام‌ در شام‌ است‌ پس‌ چگونه‌ جواب‌ ارباب‌ حوائج‌ كربلا را كه‌ قطعاً روزي‌ صدهانفر به‌ او مراجعه‌ مي‌كنند و حوائجشان‌ را مي‌گيرند مي‌دهد؟! و اگر در كربلاست‌، پس‌ چگونه‌حاجت‌ من‌ و امثال‌ مرا كه‌ در روز دهها نفر به‌ اين‌ حرم‌ شريف‌ مراجعه‌ مي‌كنند ومثل‌ من‌ حاجتشان‌را مي‌گيرند مي‌دهد؟! و اگر در يكي‌ از اين‌ دو مكان‌ نايب‌ گذاشته‌ و در جاي‌ ديگر خودش‌ كارمي‌كند، پس‌ چگونه‌ در منزل‌ ما جايز است‌ كه‌ دخترم‌ او را صدا بزند و به‌ قول‌ شما حاجتش‌ راخودش‌ از آن‌ حضرت‌ بگيرد؟! ولي‌ با بيان‌ مطلب‌ برايم‌ حل‌ شد. خدا به‌ شما جزاي‌ خير عنايت‌كند.
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 8:8 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد

در وداعي تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد

طاقتم را خواهش اکبر ، در آن ظهر عطش

برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد

انتخابي سخت ، حالم را پريشان کرده بود

شور ميدانداري اکبر به فريادم رسيد

تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه

کودک شش ماهه ام  اصغر  به فريادم رسيد

تا بماند جاودان در خاک اين فرياد سرخ

خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد

نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاري نکرد

تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد

جبرييل آمد: بخوان ! قرآن بخوان، بي سر بخوان!

منبري از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 10:8 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

شهادت حضرت زهرا(س) تسلیت باد

قسم به سوز ودل اشک دیده ات زهرا

قسم به قامت ازغم خمیده ات زهرا

قسم به سینه مسمار دیده ات زهرا

قسم به محسن درخون طپیده ات زهرا

که ذکر یا علی و فاطمه شعار من است

حسینیم من وای منصب افتخار من است

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 8:44 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

شفاي درد لا علاج
 شخصي مومن نقل ميكند كه: بعد از گذشت يك هفته به زكام و تب گرفتار شدم . براي معالجه نزد اطباي نجف رفتم اما اقدامات آنان سودمند واقع نشد و بيماري شدت گرفت . در اول جمادي الاولي سال 1353 هجري قمري به كوفه رفتم و تا ماه رجب آنجا ماندم در حاليكه هنوز تب قطع نشده و ضعف بر بدنم مستولي گشته و قادر به ايستادن نبودم . سپس به نجف باز گشتم و تا ذي القعده آن سال بدون مراجعه به طبيب در آنجا به سر بردم زيرا مي دانستم كه مداواي ايشان مؤثر واقع نمي شود .
در ذي الحجه همان سال دكتر مشهور نجف محمد زكي اباظه كه قبلا نيز نزد او معالجه كرده بودم با دكتر محمد تقي جهان و دو طبيب ديگر از بغداد به نجف آمدند تا مرا مداوا كنند اما بيماري به حدي رسيده بود كه مبفقا اعلام داشتند مرض غير قابل بهبود است و سرانجام تا يك ماه ديگر مرا به كام مرگ خواهد انداخت .
محرم سال 1354 هجري قمري فرا رسيد و پدرم براي اقامه عزاي سيدالشهدا عازم قريه اي ك شاهزاده قاسم فرزند حضرت امام موسي كاظم در آنجا دفن بود گشت و فقط مادرم كه دائما در حال گريه بود نزدم ماند و به پرستاري از من پرداخت شب هفتم ماه ، مردي با هيبت را در خواب ديدم كه داراي سيمايي نوراني و دلفريب بود و شباهت بسياري به سيد مهدي رشتي داشت وي از حال پدرم پرسيد گفتم كه به قاسم آباد رفته است .
فرمود : پس چه كسي در مجلس ما در روز پنجشنبه اقامه عزاداري خواهد نمود ؟ و آن شب پنجشنبه بود سپس فرمود : پس تو بيا نوحه بخوان و عزاداري را بر پا دار . سپس از مقابلم در گذشت و بعد از اندكي مجددا نزدم آمد و گفت : فرزندم سيد سعيد به كربلا رفته است تا براي اداي نذري كه كرده است مجلس مصيبتي براي مصائب ابوالفضل بپا دارد تو هم به كربلا برو و مصيبت عباس را بخوان و سپس از من پنهان شد .
از خواب بيدار شدم و مادرم را نگريستم كه بالاي سرم مشغول گريه است . مجددا به خواب رفتم و باز ان سيد مذكور آمد و گفت مگر نگفتم كه فرزندم سعيد به كربلا رفته و تو بايد در مجلسش مصيبت ابوالفضل را بخواني چرا نمي پذيري ؟
باز بيدار شدم براي بار سوم كه به خواب رفتم سيد مزبور باز مراجعت نمود و با تندي و شدت گفت : مگر نمي گويم به كربلا برو پس اين تأخير براي چيست ؟ اين مرتبه ترس مرا فرا گرفت و بيمناك از خواب برخاستم و ماجرا را براي مادرم بازگو كردم . ان مسرور شد و تفأل زد كه آن سيد ابوالفضل بوده است .
صبح كه فرا رسيد مادرم بر آن شد كه مرا به حرم حضرت عباس در كربلا ببرد اما هر كس از اين تصميم او آگاه شد به خاطر ضعف بسياري كه در من بود به حدي كه حتي قادر به نشستن در وسيله نقليه نبودم او را از اين كار باز مي داشت لذا با وجود اصرار مادرم سفر به كربلا تا روز دوازدهم محرم صورت نگرفت يكي از خوشان كه چنين ديد گفت : مرا بر تخت رواني بگذارند و بدينگونه حركت دهند اين امر انجام شد و مرا در آن حالت به حرم مطهر حضرت عباس بردند و در كنار ضريح به خواب رفتم . شب سيزدهم محرم در حالت اغما بودم كه سيد مذكور آمد و فرمود : چرا روز هفتم كه سعيد چشم انتظار تو بود در آن مجلس حاضر نشدي ؟ حال كه روز هفتم حضور نيافتي به جاي آن امروز ك روز سيزدهم ، و روز دفن عباس است برخيز و مصيبت حضرت عباس را بخوان . سپس از مقابلم ناپديد شد و چندي بعد مجددا نزد من آمد و مرا به مصيبت خواني فرا خواند .
براي بار سوم دست روي كتف راستم ، كه بر آن مي خوابيدم گذاشت و فرمود تا كي در خواب ؟ ! برخيز و مصيبتم را ذكر كن ! من در حاليكه هيبت او سرا پاي وجودم را به لرزه افكنده بود بپا خاستم و سپس مدهوش انوار او گشته و به زمين افتادم و اين امر را هر كس كه در حرم مطهر بود مشاهده نمود . پس از مدتي در حاليكه عرق بر بدنم نشسته بود به هوش آمدم ولي ديگر هيچ آثاري از ضعف و بيماري در بدنم به چشم نمي خورد و اين امر در شب سيزدهم محرم الحرام سال 1354 هجري قمري 5 ساعت از مغرب گذشته اتفاق افتاد . مردم كه چنين ديدند از حرم و صحن و بازار گردم جمع شدند و شروع به تكبير و تهليل نموده و لباسم را پاره كردند . مأمواران حرم آمدند و مرا به يكي از حجره هاي صحنن ، كه مقابل حرم بود بردند و من تا صبح در آنجا به سر بردم . چون فجر طالع شد وضو ساختم و با صحت و سلا مت كامل در حرم نماز خواندم و سپس شروع به ذكر مصائب ابوالفضل نمودم به سببت اين كرامت سيد سعيد كتابي بالغ بر 400 صفحه در احوال حضرت ابوالفضل نگاشت كه براي نگارش آن تلاش بسيار كرد و در جمع و تبويب آن شبهاي فراواني را به صبح رساند . خداوند به او پاداشي جزيل دهد .
|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 11:23 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

يادمه بچه بودم  ارمنی  گبر  و  یهود  روز  تاسوعا  که بود  زیر  پرچم  تو  بود   فهمیدم نیستی  فقط   وقف  شیعه علی بلکه آقامون تویی عشقه بین المللی ...........یا اباالفضل العباس

 
بزار امشبو بخونم براتون از سر احساس كه چرا هركي گرفتار ميشه مياد به پيش عباس مگه موسي پور عمران به كليمي مقتدي نيست مگه عيسي گل مريم به مسيحي رهنما نيست؟مگه سنی و یهودی نمیگن ما بهترینیم؟ مگه زرتشتي و بودا واسه آتيش نميميرن پس چرا حاجتاشونو از آقاي ما ميگيرن.............

به خدا اگه ادیان دیگه و غربی ها مثل ما این اربابان را داشتن و ازشون حاجت میگرفتن چنان تو بوغ و کرنا میکردن که نگو ولی چه کنن که فقط از اربابان ما و ائمه ما حاجتاشون رو میگیرن.به خدا اگه با خلوص نیت و قلبی شکسته به در خانه آنها بریم حتما مراد میگیریم و به لطف پروردگار دست خالی بر نمیگردیم. پس همه با هم یا ابوالفضل العباس و یا حسین ابن علی و ...............

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 10:6 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

خدا به بركت ابوالفضل شما پسري به من داده است

جناب حجه الاسلام و المسلمين سلالت السادات آقاي حاج سيد حسن نقيبي همداني صاحب تأليفات كثيره كه هم اكنون در آستانة مقدسة كريمة اهل بيت حضرت فاطمة معصومه عليها السلام مشغول خدمت مي‌باشند، طي نامه‌اي در تاريخ 7/3/76 شمسي برابر 21 محرم الحرام 1418 هـ ق چنين نوشته‌اند:

برادر ارجمند، جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي دامت افاضاته، با توجه به اخلاص و اردات و  يژه‌اي كه نسبت به آستان مقدس امام معصوم به ويژه سالار شهيدان و شهداي كربلا سلام الله عليهم داريد و سالها پيش در اين زمينه زبان و بيان خود را مصروف داشته‌ايد، تا آنجا كه معجزات و كرامات بندة خاص و خالص خدا علمدار كربلا را - در حد توان - گردآوري كردم و براي تشنگان زلال كوثر ولايت، ارمغاني بس ارجمند فراهم ساخته‌ايد، اينجانب نيز كرامتي را كه خود شاهد بودم تقديم حضور عالي مي‌كنم تا در كتاب شريفتان به سمع خوانندگان عزيز برسانيد.

سال 1339 يا 40 خورشيدي بود كه براي نخستين بار از نجف اشرف به شهر شمالي عراق كركوك مسافرت كردم تا با مردم آن سامان آشنايي حاصل كرده و زمينة تبليغي آنجا را به دست آورم. در محلة (تسعين) با يكي زا دوستان روحاني كه بومي و اهل آنجا بود وهمو ما را بدان خطه برده بود، به مسجدي رفتيم كه آنرا به تركي «زلفي ايونين جامعي» مي‌گفتند يعني:‌ «مسجد خاندان زلفي» و باني اصلي آن دو برادر به نامهاي «حاج جلال افندي» و «حاج جعفر» بودند. در ميان حيات مسجد بر روي نيمكتي نشسته گرم صحبت بوديم كه مردي حدودا چهل ساله از در وارد شد، و يك گوني بزرگ شكر به مسجد داد. او را دعوت به نشستن و صرف چاي نموديم، او نيز كنار ما نشست. پس از احوالپرسي از نامش سؤال كردم، با خنده و تبسم گفت: ببخشيد نام من عثمان است! با شنيدن نام عثمان فكر كردم او با من شوخي مي‌كند، و مي‌خواهد مرا نسبت به برادران اهل تسنن كه در آن منطقه اكثريت سكنه را تشكيل مي‌دادند آزمايش كند. با خنده رويي گفتم با من شوخي مي‌كني گفت: نه، واقعا اسم من عثمان است گفتم: قبلا سني بودي و شيعه شدي؟ گفت نه. گفتم: برادر شيعه نام فرزند خود را عثمان نمي‌گذارد اگر شيعه هستي چرا نامت عثمان است؟! و اگر سني هستي آوردن شكر براي مجلس عزاداري چيست؟!

گفت: من سني بودم و اكنون نيز هستم و افزود: من بچه‌دار نمي‌شدم، به دكترهاي متعدد هم كه مراجعه كردم نسخه‌ها و معاينه‌ها و آزمايش‌ها به جايي نرسيد تا آنجا كه گفتند: تو هرگز بچه‌دار نخواهي شد. نااميدي همه وجودم را فرا گرفت. يكي از دوستان من كه شيعه بود به من گفت: مي‌خواهي تو را به دكتري راهنمايي كنم كه اگر پيش او بروي بچه‌دار مي‌شوي؟ گفتم: آري،‌ اين دكتر كيست؟ گفت:

فرزند حضرت علي علمدار كربلا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است ولي بايد نذر كني و با اخلاص و اعتقاد در خانة او بروي. چه ما شيعه‌ها او را باب الحوائج مي‌ناميم و در مشكلات سخت به او پناه مي‌بريم من هم چون به شدت دوست داشتم بچه‌دار بشوم، نذر كرده و گفتم: اي ابالفضل،‌ اگر دوست من راست مي‌گويد كه تو باب الحوائجي و در گرفتاريها به فرياد درماندگان مي‌رسي به درگاه تو آمدم من بچه مي‌خواهم از خدا برايم فرزندي بگير تا زنده‌ام سالي يك گوني بزرگ شكر به مجلس عزاداريت تقديم مي‌كنم.

به حمدلله چند سال است كه خدا به بركت ابوالفضل العباس عليه السلام شما به من پسري داده است و پس از آن هر ساله من به نذر خود وفا مي‌كنم. بعد با خنده گفت: شما خيال مي‌كنيد باب الحوائج فقط براي شما شيعه‌هاست؟!

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 11:51 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

اين جوان كيست كه در قبضه او طوفان است

آسمان زير سم مركب او حيران است

پنجه در پنجه آتش فكند گاهي نبرد

دشت از هيبت اين واقعه سرگردان است

مشك بر دوش فكنده است و دل را در مشت

كوه مردي كه همه آبروي ميدان است

تا که لب تشنه نمانند غریبان امروز

می رود در دل آتش به سر پیمان است

این طرف کوه جوانمردی و ایثار و شرف

روبرو قوم جفا پیشه و سنگستان است

صف به صف می شکند پشت سپاه شب کیش

آذرخشی است که غرنده تر از شیران است

خبره بر خیمه زینب شده و می نگرد

کودکی را که تمامی عطش و گریان است

سمت خون علقمه در آتش و در سمت عطش

خیمه ها شعله ور و بادیه اشک افشان است

این که بر صفحه پیشانی او حک شده است

آیه هایی است که از سوره الرحمن است

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 10:22 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

نادرشاه و كرامت قمر بني هاشم (ع)
خطيب بزرگوار و مدافع مكتب اهل بيت آقاي سيد حسين فالي اظهار داشتند : جد مادري اين جانب مرحوم حاج شيخ حسم حائري ، كه در كربلا معروف به شيخ حسن كوچك بود از منبريها ن خدمتگزاران با اخلاص حضرت اباعبدالله الحسين بود كه مردم او را به تقوي و ايمان مي شناختند ايشان مي فرمود در كتاب اسرارالسلاطين كه نسخه خطي آن در خزانه حضرت ابوالفضل العباس موجود است خواندم : نادر شاه وزيري شيعه به نام ميرزا مهدي داشت . زماني كه نادر هند را فتح كرد ميرزا مهدي از او اجازه خواست كه از هند براي زيارت عتبات مقدسه به عراق مشرف گردد . نادر شاه او را به مسخره گرفت كه شما شيعيان مرده پرستيد شخصي را كه صدها سال است از دنيا رفته بر سر قبرش مي رويد و بر وي سلام مي كنيد ……….الخ .
ميرزا مهدي وزير گفت : اينها گرچه بظاهر مرده اند ولي كارهايي مي كنند كه از عهده زنده ها بر نمي آيد و مردم آن را كرامت و معجزه مي نامند . از جمله كرامات مولا امير المؤمنين علي (ع) شاه نجف ، اين است كه سگ چون حيواني نجس است به قبر مطهر ايشان نزديك نمي شود و از آن عجيبتر خمر (شراب ) است كه چون به آنجا مي برند فاسد مي گردد و اثر خمريت و مستي از آن زايل مي شود .
نادر شاه پس از شنيدن اين مطلب گفت : اگر چنين است كه تو مي گويي من هم با تو مي آيم تا از نزديك اين كرامت و معجزه را مشاهده نمايم چندي بعد نادر به طرف عراق حركت كرد چون به محدوده حرم مطهر مولا اميرالمؤمنين علي (ع) رسيد شرابي را كه از قبل در ظرفي مخصوص گذارده و در آن را مهر كرده بودند تا كسي نتواند در آن تصرف كند طلب كرد . زماني كه آن را آوردند ديد بوي تندي همچون بوي سركه از آن متصاعد مي شود وچون آن را چشيد ديد سركه است ! سپس يك سگ طلب كرد سگ را آوردند ولي هر چه سعي و تلاش كردند تا آن حيوان را وارد محوطه و محدوده حرم كنند نتوانستند حيوان دستهاي خود را به زمين فشار ميداد و هر چه مأمورين ريسمان وي را مي كشيدند فايده اي نداشت تا اينكه ريسمان پاره شد و حيوان آزاد شده و به عقب برگشت . نادر شاه كه اين صحنه را ديد در مقابل عظمت اميرالمؤمنين حضرت علي (ع) سر تعظيم فرود آورد و گفت حال كه چنين شده مي خواهم به جاي اين حيوان زنجيري به گردن خود من بيفكنيد و به كنار قبر مطهر مولااميرالمؤمنين ببريد زنجيري از طلا تهيه شد زيرا فكر مي كردند او اكنون احساساتي شده و چنين مي گويد ولي بعد كه به خود مي آيد و حالش آرام و طبيعي گردد آن كس را مجازات مي كند .
در اينجا بود كه ناگهان شخصي ناشناس ، ولي بسيار با هيبت نزديك شد و زنجير طلا را به گردن نادر انداخت و او را به طرف قبر اميرالمؤمنين علي (ع) كشانيد وقتي نادرشاه به كنار قبر مطهر رسيد تاجي را كه از پادشاه هند گرفته و بسيار قيمتي بود روي قبر مطهر نهاد و عرض كرد شاه تويي و من يك ياز بندگان تو هستم بلكه من سگ درب خانه تو مي باشم . سپس در نجف اشرف ماند و دستور داد تا گنبد حضرت را كه كاشي بود طلا كردند و بعد هم به كربلا و زيارت حضرت سيدالشهدا مشرف شد و چون حوادث عاشورا و صحنه هاي دلخراش كربلا و مصائب جانسوز حضرت اباعبدالله و يارانش را برايش گفتند متأثر شده و بشدت گريست . در اين ميان از علمدار كربلا حضرت ابوالفضل العباس نيز سخي به ميان آمد و گفته شد كه آن بزرگوار در روز عاشورا با چه رنجها و مشقتهايي روبرو شد ؟ نادر شاه گفت قبر او در كجاي حرم امام حسين است ؟ گفتند : وي قبري جداگانه دارد و نادر را به حرم حضرت قمر بني هاشم هدايت كردند وقتي كه چشم نادر شاه به دستگاه باشكوه و حرم با صفاي قمر بني هاشم افتاد و ديد دست كمي از حرم مولايش امام حسين ندارد از حاضرين پرسيد علت و حكمت ايجاد اين تشكيلات جداگانه چيست ؟ و چرا حضرتش را در حرم امام عظيم حسين بن علي دفن نكرده اند ؟ گفتند : اين امر به علت وصيت خود سردار كربلا قمر بني هاشم بوده است كه به حضرت سيدالشهدا گفت : مولا جان مرا به خيمه مبر چون به بچه هاي حرم وعده آب داده ام و آنها انتظار آب مي كشند و اينك اگر با اين وضع به خيمه بر گردم شرمنده آنان خواهم بود اما هرچه علما و حاضرين برايش توضيح دادند او قانع نشد كه بايد براي حضرت عباس گنبد و بارگاه جدايي باشد در اين اثنا ناگهان صداي فريادي همه را متوجه خود كرد . ديدند جواني با حالت آشفته و پريشان كنار ضريح مطهر فرزند رشيد مظلوم تاريخ اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب فرياد مي زند و با لهجه محلي مي گويد اي برادر زينب به فريادم برس . نادر شاه گفت : ببينيد مطلب از چه قرار است و آن جوان چه مي خواهد ؟ جوان گفت : من از قبيله مسعود هستم و محل سكونت ما در همين دو سه قرسخي شهر كربلا مي باشد در ميان ما رسم بر اين است كه يك روز قبل از عروسي داماد همراه عروس به حرم حضرت ابوالفضل مي آيند و سوگند مي خورند كه به يكديگر خيانت نكنند و حضرت را حكم قرار مي دهند كه هر كس به ديگري خيانت كرد حضرتش او را مجازات كند .
امشب هم شب عروسي و زفاف من است لذا با همسرم از منزل بيرون آمديم تا به حرم حضرت بياييم ولي در بين راه هفت نفر سواركار مسلح به ما حمله كردند و زنم را از من گرفتند و بردند اكنون آمده ام كه از حضرت قمر بني هاشم كمك بگيرم . نادر شاه بسيار متأثر شد و گفت من تا شب همسرت را به تو باز مي گردانم ولي جوان عرب كه گويا با نادر و شكوه و هيبت وي آشنايي نداشت گفت من از تو كمك نخواستم من از برادر زينب كبري كمك مي خواهم و بايد هر چه زودتر همسرم را به من بر گرداند و آن دزدها را به كيفر برساند نادر شاه از سخنان گستاخانه آن جوان و اينكه كمك او را رد كرده بر آشفت و گفت بسيار خوب اگر فمر بني هاشم قبل از امشب همسرت را به تو نرساند من ترا كيفر خواهم كرد و به حسابت خواهم رسيد . جوان با مشكل دوم كه همان تهديد نادرشاه بود روبرو شد و خود را به روي قبر مطهر حضرت ابوالفضل انداخت و در حاليكه فرياد مي زد گفت : اي پناه بي پناهان اي پسر اميرالمؤمنين علي به دادم برس .
ناگهان صداي هلهله و فرياد زني توجه همه را جلب كرد كه صدا مي زد : « رأيتك عاليه يبو فاضل ، مشكور ، يخو زينب » !
آن زن با لهجه محلي مي گفت : پرچمت بلند است اي ابوالفضل سپاسگزارم اي برادر زينب ! نادر شاه دستور داد جوان و همسرش را نزد او آوردند و ماجرا را از زن پرسيد او هم مانند شوهرش رسم جاري قبيله و حمله دزدان را بيان كرد و اضافه كرد كه چون دزدان مرا با خود بردند و شوهرم از من جدا و دور شد فرياد بر آوردم و حضرت ابوالفضل را به حق خواهرش زينب كبري قسم دادم تا مرا نجات دهد ناگهان سواري از سوي كربلا نمايان شده با عجله و شتاب بسيار نزديك ما آمد و به دزدان دستور داد كه مرا رها كنند ولي آنها نپذيرفتند و حتي بهه آن سوار حمله كردند كه يكمرتبه ديدم برقي همانند برق شمشير به طرف دزدان حركت كرد و سرهايشان را از بدنها جدا كرد و اكنون جسدها وسرهاي آنها در آن بيابان افتاده است اينك نيز خودم را در اينجا مي بينم .
نادر شاه از ديدن اين كرامت قانع شد كهمقام والاي حضرت ابوالفضل (ع) اين مقدار هست كه به پاداش وفا و ايثاري كه در زندگي نشان داده دستگاهي در كنار برادر عزيزش امام حسين داشته باشد . لذا دستور به توسعه حرم مطهر حضرت ابوالفضل داد و مسجد بالا سر حضرت و مسجد رواق پشت سر را هم احداث نمود و صحن و ايوان را تزيين و تعمير اساسي كرد.
|+| نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 12:36 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

اى حرمت قبله حاجات ما

ياد تو تسبيح و مناجات ما

 

تاج شهيدان همه عالمى

دست على ماه بنى هاشمى

 

ماه كجا روى دل آراى تو

سرو كجا قامت رعناى تو

 

ماه و درخشنده تر از آفتاب

مشرق تو جان و تن بوتراب

 

همقدم قافله سالار عشق

ساقى عشاق و علمدار عشق

 

سرور و سالار سپاه حسين

داده سر و دست به راه حسين

 

عم امام و اخ و ابن امام

حضرت عباس عليه السلام

 

اى علم كفر نگون ساخته

پرچم اسلام بر افراخته

 

مكتب تو مكتب عشق و وفاست

درس الفباى تو صدق و صفاست

 

مكتب جانبازى و سر بازى است

بى سرى آنگاه سر افرازى است

 

شمع شده آب شده سوخته

روح ادب را ادب آموخته

 

آب فرات از ادب توست مات !

موج زند اشك به چشم فرات !

 

ياد حسين و لب عطشان او

و آن لب خشكيده طفلان او

 

تشنه برون آمدى از موج آب

اى جگر آب برايت كباب !

 

ساقى كوثر، پدرت مرتضى است

كار تو سقايى كرب و بلاست

 

مشك پر از آب حيات به دوش

طفل حقيقت ز كف آبنوش

 

درگه والاى تو در نشاتين

هست در رحمت و باب حسين

 

هر كه به دردى ، به غمى شد دچار

گويد اگر يكصد و سى و سه بار

 

اى علم افراخته در عالمين

اكشف يا كاشف كرب الحسين

 

از كرم و لطف جوابش دهى

تشنه اگر آمده آبش دهى

 

چون نهم ماه محرم رسيد

كار بدانجا كه نبايد كشيد

 

از عقب خيمه صدر جهان

شاه فلك جاه ملك پاسبان

 

شمر به آواز ترا زد صد

گفت كجاييد بنو اختن

 

تا برهانند ز هنگامه ات

داد نشان خط امان نامه ات

 

رنگ پريد از رخ زيباى تو

لرزه بيفتاد بر اعضاى تو

 

من به امان باشم و، جان جهان

از دم شمشير و سنان بى امان ؟!

 

دست تو نگرفت امان نامه ر

تا كه شد از پيكر پاكت جدا

 

مزد تو شد دست شه لافتى

خط تو شد خط امان خدا