تبليغاتX
ماه بني هاشم عباس (ع)
|+| نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385 ساعت 2:51 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

دلخوشم من چون گداي اين درم               هم گداي فاطمه هم حيدرم
سوي اين در هست دائم دست من           نيست حاجت بر سراي ديگرم
آبرويم از در اين خانه است                       زين سبب از خلق عالم برترم
تا که آيد نام زيباي حسين (ع)                  اشک آيد از دو چشمان ترم
روضه‌هايش چون به گوشم مي‌رسد          مي‌زند بر سينه و دل آزرم
کاش مي‌شد کربلا باشم شبي                تا به برگيرم مزار دلبرم
ياد دارم کودکي بودم ولي                        شور عشقي بود دائم در سرم
تا که آيام محرم مي‌رسيد                        مي‌نمودم رخت ماتم در برم
ياد دارم مانده در گوشم هنوز                    گريه‌هاي بي صداي مادرم
اينچنين مي‌گفت با صد شور و شين          من فداي کام عطشان حسين (ع)

 

|+| نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385 ساعت 8:19 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

داستان پسر هند مگر نشنیدی
که از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید؟!
پدر او لب و دندان پیمبر بشکست
مادر او جگر عم پیمبر بمکید
خود به ناحق  حق داماد پیمبر بگرفت
پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین قوم چرا لعنت و نفرین نکنم
لعن الله یزیدا و علی آل یزید

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 2:34 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

امام حسین (ع): قومي خدا را به اميد پاداش نيايش مي‌كنند. اين عبادت بازرگانان است. گروهي از روي ترس، بندگي مي‌كنند. اين نوع بندگي مخصوص بردگان است. مردمي خدا را از باب سپاس نعمت‌‌هاي او ستايش مي‌كنند. اين روش آزادگان است.

امام حسین (ع):

اگر نتيجة اندوختن اموال،‌ترك نمودن آنهاست، پس چيزي كه متروك خواهد شد چه ارزشي دارد كه آدمي نسبت به آن بخل ورزد.

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 1:18 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

مدال افتخار من نوكريه روي حسين

 

شام يعني انتهاي خستگي
شهر آزار خداي خستگي
شام يعني گوشه ويرانه‌ها
مدفن شمع و گل و پروانه‌ها
شام تسکين دل شيطان بود
زينت سر نيزه‌اش قرآن بود
شام يعني وادي دشنامها
سنگ باران سري از بامها
سنگ در دستان نامردان شام
بوسه مي‌زد بر سر زخم امام
شام تفسير نگاهي مضطراست
شهر داغ لاله‌هاي حيدر است
شام هم مانند کوفه بي‌وفاست
صفحه‌اي از دفتر کرب و بلاست
بي‌وفايي‌ مانده از اين طايفه
شام دارد مردم بي‌عاطفه
شام يعني محملي از داغ و درد
موسم پژمردن گلهاي زرد
پاي محمل رقص و کف آزاد شد
کوچه‌هايش هلهله‌آباد شد
شام شهر بازي چوب و لب است
نيشتر بر زخم بغض زينب است
بر دل زهرائيان آتش زدند
هرکه را مي‌سوخت از آهش زدند
يک زن شامي چو ديد اشک رباب
اشک او را داد با خنده جواب
در ميان ازدحامي از نگاه
مي‌کشيد از دل عقيله آه آه
اشک شد آنجا نقاب روي او
شد پريشان قلب او چون موي او
يک نفر شرمي نکرد از معجرش
ريخت خاکستر يهودي بر سرش

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 10:38 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

  به صد شور و به شین 

  صد آه و واویلا حسین 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 7:54 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

چرا تا به حال به ياد آن حضرت نبودم
در زمستان 1375، سالروز تولد حضرت عباس عليه السلام ، براى يكى از معلمين باتقوى و مومن مدرسه دختران شهيد قريشى (نيروگاه قم ) اتفاقى رخ داده كه شنيدنى است و حقير، كه چندسالى است در آن مدرسه اقامه جماعت مى كنم . از ايشان درخواست كردم كه جريان مزبور را با قلم خود به رشته تحرير در آورند. آنچه كه ذيلا مى خوانيد، نوشته سركار خانم م . يوسفى ، آموزگار كلاس چهارم سعادت مدرسه شهيد قريشى است كه در 12/10/75 مرقوم داشته اند:
2. با سلام به ارواح طيبه شهدا و ائمه معصومين (سلام الله عليهم اجمعين ) و با درود بر امام جماعت عزيز و گراميمان . اميدوارم كه هميشه در زير سايه حضرت ولى عصر(عج ) موفق و مويد باشد.
مدت 9 ماه بود كه مشكلى در زندگى اين جانب به وجود آمده بود و بنده و خانواده با هر تلاشى نمى توانستيم اين مشكل را برطرف سازيم . مشكل ، مادى بود، به اين معنا كه قرار بود مبلغ 3 ميليون پول از منبعى به حساب اين جانب و خانواده واريز شود تا از آن براى ساختن خانه استفاده شود. ولى متاسفانه با تمامى توسلها به ائمه و شخصيتهاى مهم نتوانستيم اين مشكل را برطرف نماييم . ديگر نااميد شده بوديم و زندگى از هر طرف برما فشار مى آورد. نااميد شدن من متاسفانه به اندازه اى بود كه بايد بگويم (زبانم لال ) نسبت به نماز كم توجه شده و عادت هميشگى خود را نيز كه خواندن روزى يك بار سوره واقعه ، ياسين و زيارت عاشورا بود ترك كرده بودم و به آن اهميت نمى دادم و با خود مى گفتم ديگر فايده اى ندارد، براى هميشه بيچاره شديم و بايد تا آخر عمر زير بار فشار صاحبخانه و زندگى قرار گيريم . تا اينكه روز تولد آقا قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، موقعى كه وارد نمازخانه مدرسه شدم صداى مبارك امام جماعت را شنيدم كه مشغول صحبت كردن درباره معجزات و اوصاف حضرت بود. بى اختيار قلبم لرزيد و بغض گلويم را فشرد. و با صداى بلند شروع به گريه كردم و با خود گفتم چرا تا به حال به ياد آن حضرت نبودم و چرا با اينكه اين همه گنهكار بودم حاجتم را از آقا طلب نكرده بودم ؟
امام جماعت محترم در بين صحبتهايشان فرمودند: كتابى است (به نام چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ) كه معجزات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در آن ثبت شده است . همان طور كه گريه مى كردم با خود گفتم : به آقاى امام جماعت مى گويم كه من گنهكار و روسياهم ، شما به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل بشويد تا حاجت مرا بدهيد و نيت كردم اگر مشكلم حل شود پو كتاب را به آقاى امام جماعت بدهم تا آن را خريدارى كند. باور كنيد، عصر كه به منزل برگشتم بدون اينكه حرفى بزنم در خود فرو رفته و ناراحت بودم ، كه به من گفتند: خانم ديگر چه كار كرده اى ؟ مژدگانى بده كه فردا بايد عازم تهران شويم و مقدمات كار را براى دريافت پول سه ميليونى فراهم كنيم !
در اين موقع اشك امانم نداد و جريان را برايشان تعريف كردم و تا مدتى از چشمانم اشك سرازير بود
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 11:21 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

حسين آئينه نور خدائي است            

                                            وجودش عين مصباح‌الهدايي است
اگر قرآن ناطق مرتضي بود                   

                                                    حسين ايجاز آن در نينوا بود
بخوان اجمال و تفضيل امامان               

                                                زخم يک جرعه زن با تشنه‌کامان
گرين يک جرعه از جام حسين است       

                                          نصيبت نور آفاق و شين و عين است
بنازم شور مرکب راندنش را                

                                                     فراز نيزه قرآن خواندنش را
عبورش را ز خط آتش و خون                

                                                 حضورش را در اوج هفت گردون
سپرافکندن شب را به پايش                

                                                  طلوع صبح را در چشمهايش
غبار سم اسبش چون که خيزد            

                                              به مستي سرمه در چشم تو ريزد
شهامت شرح قاموس حسين است      

                                             شجاعت آستان بوس حسين است

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 8:52 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

باز محرم رسيد فصل عزاي حسين

 

كاش مى گشتم فداى دست تو

تا نمى ديدم عزاى دست تو

خيمه هاى ظهر عاشورا، هنوز

تكيه دارد بر عصاى دست تو

از درخت سبز باغ مصطفى

تا فتاده ، شاخه هاى دست تو

اشك مى ريزد دو چشم اهل دل

در عزاى غم فزاى دست تو

يك چمن گلهاى سرخ نينوا

سبز مى گردد، به پاى دست تو

در شگفتم از تو، اى دست خدا!

چيست آيا خونبهاى دست تو؟

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 8:43 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

به عشق زهرا سفر نمائیم

به گنبد تو نظر نمائیم.........................

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 10:3 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

این هم کرامتی دیگر از ارباب:

شنيدن اين مژده ، ديگر گريه به من مجال نمى داد
به نام خداوند جان آفرين و به نام سقا و سپهسالار دشت كربلا و برادر با وفاى حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام ، حضرت ابوالفضل العباس ‍ قمر بنى هاشم . بنده محمد صفر كاظمى هستم . در سال 55 درست يك هفته قبل از عيد بود كه از طرف اداره خود ماموريت يافتم يك نامه محرمانه به طور كلى سرى را به شهردار وقت برسانم . ساعت ده صبح از ميدان توپخانه سابق به طرف فيشر آباد تى بى تى سابق ، حركت كردم . پس از عبور از جلوى بيمارستان اميراعلم ، وارد خيابان انقلاب شدم . در آنجا لازم دانستم نظرى به ترك موتور كه كيف نامه روى آن بود بياندازم . با كمال تاسف مشاهده نمودم اثرى از كيف كه محتواى آن نامه سرى اداره بود، نيست . با ديدن اين وضعيت ، آخر عمر و آخر زندگى و يتيم شدن بچه ها در جلوى چشمم ظاهر گرديد. در آن لحظه حالت يك مرده متحرك را پيدا كرده بودم كه روح از جسمش خارج شده است و به يك طريقى ، دور زدم و به طرف توپخانه برگشتم ، شايد اثرى از كيف نامه بدست آورم ، پيدا نشد كه نشد!
ناچار خودم را تسليم سرنوشت كردم و به اداره برگشتم و رئيس اداره را از ماجرا مطلع ساختم . از همان لحظه ، حكم بازداشت بنده صادر گرديد. روز پنجشنبه بود و اداره ساعت 12 تعطيل مى گرديد، اما ساعت واقعه ، ساعت نزول لطف وارده بود، رفقا يك يك از بنده ماندم و يك ماشين نويس و رئيس دفتر، كه نامه زندان بنده را آماده مى كردند. صداى چك چك شستى ماشين تحرير، كه مى دانستم سرنوشت بنده را تعيين مى نمايد، قلبم را از كار انداخته بود. غرق سردى و صورت بنده را فرا گرفته ، تمام اهل بيتم در جلوى چشمم ظاهر گشته بودند. نمى دانستم چه كار كنم ؟ يك هفته به شب عيد باقى مانده بود، و اين خود برايم خيلى درد آور بود. چون مى دانستم بچه هايم امسال عيد نخواهند داشت ، لباس نو در بر نخواهند كرد، و كسى درب به روى اينها باز نكرده و به عيدى اينها نخواهد آمد.
ساعت حدود يك و نيم بعد از ظهر پنجشنبه است و شب جمعه دارد از راه مى رسد. سكوت همه جا را فرا گرفته و درب اتاق محل كارم كسى جز خودم نيست . سرنوشت از اين لحظه شروع مى شود. درب اتاق را بستم ، گويى دنيا بر سرم خراب شده است . ناگهان به خود آمدم و به فكر فرو رفتم . پيش خود وضعيت و آينده خود را ترسيم مى كردم . خدايا چه خواهد شد؟ اين مسئله سياسى است . بوى انقلاب يواش يواش به مشام مى رسيد، مردم به پا خاسته بودند. پيش خودم فكر كردم كه اين مسئله را با پارتى بازى نمى شود درست كرد. پول هم كه ندارم تا از آن طريق اقدام كنم . به كجا پناه ببرم ؟ به كجا روى آورم ؟
بنده قبل از ورود به خدمت نظام و در حين استخدام ، علاقه خاصى به درب خانه باب الحوائج ، ابوالفضل العباس عليه السلام داشتم ، هيئتى به نام هيئت قمر بنى هاشم داشتيم و در زير پرچم ماه بنى هاشم ، عرض ارادت و سوگوارى مى نموديم . اكنون نيز اين افتخار براى ما باقى مانده و همه ساله مراسم سينه زنى و تعزيه دارى را برپا مى نماييم . به هر صورت تصميم گرفتم به درب خانه حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته و از ايشان بخواهم كه اين درد بيدرمان بنده را درمان نمايد. قابل توجه رفقا و دوستان : متوسل شدن به بزرگان ، آداب و روشى دارد. تا انسان درون خود را خالى و از همه جا قطع اميد ننمايد و خود را تا مرگ چندان دور نبيند، نتيجه اى نخواهد گرفت . اگر اين حالت در شما ظاهر گرديد شما صاحب فيض و نتيجه خواهيد شد. به طرف قبله ايستادم و زانوى سمت راست خود را بر زمين تكيه داده ، دو دست خود را بلند كردم گويى اصلا در اين مكان نيستم و هيچ جا و هيچ چيزى را نمى بينم . وحشت ، تمامى وجودم را احاطه كرده بود. سه مرتبه بلند فرياد زدم : ياابوالفضل ، ياابوالفضل ، ياابوالفضل ، به دادم برس !
ديگر چيزى نفهميدم . موى سرم راست شده بود و سرم را روى ميز كارم گذاشته بودم ، اما خود اين وضعيت را نمى فهميدم . شايد اين اتفاق بيش از 3 تا 5 ثانيه بيشتر به طول نيانجاميد، كه دستى پشت سر خود احساس ‍ كردم . ماشين نويس بود!
با مشاهده ايشان كار خود را تمام ديده ، تصور مى كردم آمده است بنده را با نامه تحويل مامورين بدهد. با صداى گرفته اى گفتم : آقا بنده حاضرم ! كه ناگهان گفت : چه مى گويى ؟ بلند شو پاكت نامه پيدا شده است ! با شنيدن اين كلمه ، پيش خود احساس كردم ايشان مى خواهد به اين نحو از بنده دلجويى كرده باشد تا بنده هراسى به خود راه ندهم . لذا گفتم : برادر، بنده ديگر كارم تمام است و فكر همه چيز را كرده ام گفت : آقاى كاظمى ، به خدا نامه پيدا شد. يك راننده تاكسى آن را آورده ، روى ميز اطلاعات اداره گذاشته و رفته است ، اما كيف آن را با خود برده است چون كيف نو بود و نامه مزبور اولين چيزى بود كه در آن گذاشته شده بود.
با شنيدن اين مژده ، ديگر گريه به من مجال نمى داد، هم از شوق ، و هم از اين لطف بيكران حضرت ابوالفضل عليه السلام . سر و جانم به فدايش ، كه در يك چشم به هم زدن از كربلا التماس مرا لبيك گفت .....به هر صورت رئيس مربوطه بنده را احضار كرد و گفت : كاظمى ، مادر دارى ؟ گفتم : بله ، ولى از اين مسئله خبر ندارد. گفت : خيلى آدم خوش شانسى هستى . گفتم : اين امر، مربوط به شانس نمى شود. گفت : پس به چه چيز مربوط مى شود؟ گفتم : به پارتى . گفت : مى دانى كه موضوع جنبه سياسى دارد و نمى شود در آن پارتى بازى كرد. گفتم : چرا، مى شود! بنده يك پارتى دارم كه امروز در آخرين لحظات ، درب خانه ايشان را زدم و او درب را به رويم باز نمود و كار مرا درست كرد، و جريان را مفصل به ايشان گفتم ، كه بينهايت منقلب شد و اشك در چشمانش حلقه زد و به بنده تبريك گفت .
در اينجا به كلام الله مجيد، سوگند مى خوردم كه جز حقيقت و عين واقعيت را بيان نكردم . به همان قمر بنى هاشم ، ابوالفضل عليه السلام تمام عرايضم مو به مو حقيقت داشت و جز اين قصد ديگرى نداشتم . از انتشارات مكتب الحسين عليه السلام انتظار دارم كه اين مطلب را به چاپ برساند، تا عاشقان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخوانند و هر چه مى خواهند از درب اين خانه بخواهند، و السلام ، التماس دعا

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 9:4 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

شاه نكند ناله و اظهار درد

چون به سر نعش برادر نشست

شاه چرا گفت كه پشتم شكست ؟

ديد كه لشگر همه در هلهله

كف زن و شادان ، همه در ولوله

يعنى شاها علمت سرنگون

قد علمدار تو شد غرق خون !

گفت فلك ، روز اميرى گذشت

گوى به زينب ، كه اسيرى رسيد

در شب ديجور اگر خواب نيست

گو به سكينه كه دگر آب نيست


|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 7:55 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

صد آه و واویلا حسین
|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:52 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

یادش بخیر یادش بخیر کرب و بلا یادش بخیر

گنبدای طلایی و میدون مشک یادش بخیر

یادش بخیر یادش بخیر شبهای بین الحرمین

به سینه و سر میزدیم به عشق آقامون حسین

یادش بخیر یادش بخیر که مهمونه آقا بودیم

یه شب جمعه تا سحر دم صبح سینه زدیم

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:31 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

یه گوشه چشم تو بسه واسه حل مشکل من
یه روزی میاد آقا جون که منم سگه تو باشم
چشامو موقع مرگم زیر پات گذاشته باشم
دله عاشقم میدونه دائم از شما میخونه
منو میشناسی آقا جون من همون همون دیوونه
تمومه مردم دنیا ما رو میخونن دیوونه
آره ما دیوونه هستیم بی خیاله این زمونه
گاهی وقت ها توی خوابم کربلاتو من میبینم
سینه خیز میام تو صحنت پای اون ضریحت میشینم

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 9:55 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

سگه عباس منم اما

قلادم دسته حسینه

به خدا که پیشه عباس

خوده جبرئیل گدایه

دو تا بازوی ابو الفضل جای بوسه خدایه

آقای تک سوارم پادشاهه بهشته

با دو تا چشم شهلاش همه عالم رو کشته

اون روزی که روزیه ما برات کرب و بلا شد

به خدا که امضای اون به دست امام رضا شد

اونقدر این دل من حسرت کربلا خورد

که آخر شاه مشهد منو کرب و بلا برد

کربلای تو حسین جان آقا عشقه عالمینه

همه میگن صفای دل صحن بین الحرمینه

آقا جون کن عنایت تا من با دست خالی

بیام اونجا دوباره دم حرم گدایی

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 7:55 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

نذر شب هفتم محرم الحرام
جناب حجه الاسلام آقاى شيخ قاسم رياحى پور امام جماعت محترم حسينيه همدانى هاى مقيم قم (خاكفرج ) در تاريخ 5/4/79 شمسى كرامت ذيل رابه دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشته اند:
ايشان مى نويسد: يكى از ذاكرين مصايب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام به نام آقاى مشهدى رمضان زندى همه ساله شب هفتم محرم الحرام به ياد رشادت ها و شجاعت هاى حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام در حسينيه سجاديه قم اطعادم دارند. درماه محرم 1419 قمرى جريان ذيل براى ايشان اتفاق مى افتد. ايشان چكى به مبلغ يكصد و پنجاه هزار تومان براى اطعام شب هفتم محرم الحرام تهيه كرده تا نذر خود را ادا كرده باشد.
عصر روز پنجم محرم به گذرخان قم آمده (بازارچه ) تا از مغازه آقاى كبيرى جزوه نوحه خريدارى كند. در اين زمان چك مزبور از جيبشان روى زمين مى افتد. ايشان متوجه نشده ، وقتى به منزل مى رود، بعد از نماز مغرب و عشا و استحمام لباس مى پوشد تا به حسينيه برود، ناگهان متوجه مى شود كه چك در جيب او نيست . با حالتى مضطرب به حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل مى شود، از منزل خارج مى شود تا از افراد سوال كند آيا كسى چك را پيدا كرده يا نه ؟ تا به گذر خان مى رسد در حالى كه سه ساعت گذشته و با توجه به اين كه بازارچه گذر خان يكى از شلوغ ترين مراكز قم است . وقتى به گذرخان كنار مغازه آقاى كبيرى مى آيد با كمال تعجب مى بيند چك جلو مغازه مزبور روى زمين افتاده و چشم احدى او را نديده و كسى آن را برنداشته است .
آرى ، اين نيست جز توسل و توجه آقا قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
|+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 10:34 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

ابن ابی الحدید:

او میگوید مانند حسین چه کسی را سراغ دارید که در باره اش گفته اند روز عاشورا هنگامیکه تمامی یاران و برادران و فرزندان خود را از دست داده بود و دشمن از همه سو او را احاطه کرده بود چون شیر می غرید وجنگاوران دلیر را از پای در می آورد . براستی این مرد ما فوق بشر کیست که لحظه ای پستی را نمیپذیرد و با اختیار خود در برابر ستمگران سر تعظیم فرود نمی آورد . بلکه برای نابودی ستم و ستمگر میجنگد. و با آنکه به او امان میدهند بر خصم زبون می تازد و برادران و فرزندان و خویشان و یارانش را در این راه مقدس فدا میکند و خود نیز شربت شهادت مینوشد.آری حسین پیشوای آزادگی و برترین مردم در تمامی قرون میباشد.

نقل از کتاب تاریخ طبری ج ۴ ص ۳۴۵

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 8:11 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي

پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي

 

ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را

هرگز نخواهيد فهميد اي ظرف هاي سفالي

 

اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد

اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي

 

خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد

كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي

 

ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي

دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي

 

تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي

پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي

 

گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است

چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي

 

گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند

شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي

 

ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت :

اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي

 

بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست

بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي

 

تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم

ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي

این شهر از محسن دوست بسیار عزیزم که من تو وبلاگم گذاشتم

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 7:45 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

یاسر عرفات

بااینکه از پیروان اهل تسنن است محض ابراز ارادت به آستان اعظم المجاهدین حسین ابن علی به کربلا رفته بود در مقابل ضریح مقدسش ایستاد و گفته بود: سلام بر تو ای پدر شهیدان تو بودی که درس قیام و نهضت را بر علیه ظلم به جهانیان دادی و امروز نهضت ها و قیام مردم مسلمان فلسطین بر ضد استعمار و صهیونیسم و اسرائیل غاصب از قیام خونین تو و یارانت الهام میگیرند. سلام بر تو ای شهید راه حق و آزادی.

نقل از علم و ایمان ج ۴ص۱۷۱

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 9:5 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

جرجي‌ زيدان‌: سرتا پاي‌ يزيد لرزيد
    
    (جرجي‌ زيدان‌) در مورد امام‌ حسين‌(ع‌) كتاب‌فاجعه‌ كربلا را تاليف‌ كرده‌ است‌. زيدان‌ در اين‌كتاب‌ با مراجعه‌ به‌ كتب‌ معتبر و موثق‌، مختصري‌ ازتاريخ‌ صدر اسلام‌ و حوادث‌ عاشورا را تا وروداسيران‌ كربلا به‌ شام‌ آورده‌ است‌ كه‌ در اينجا به‌حضور اسيران‌ در برابر يزيد اشاره‌ مي‌شود:
    (... منظره‌ سر بريده‌ حسين‌ (ع‌) همه‌ را متاثر ومحزون‌ ساخت‌... وقتي‌ چشمان‌ يزيد بر سر بريده‌افتاد، سرتا پا بلرزيد و دانست‌ چه‌ عمل‌ بزرگ‌ وفجيعي‌ را مرتكب‌ شده‌ است‌...)
    عجيب‌ است‌ كه‌ يزيد به‌ حضرت‌ زينب‌ (س‌) گفت‌:پدر و برادرت‌ علي‌ (ع‌) و حسين‌ (ع‌) از دين‌خارج‌ شدند.
  
  زينب‌ (س‌) گفت‌: تو و پدر و جدت‌ به‌ دين‌ خدا ودين‌ پدر و برادر و جدم‌ داخل‌ شديد.
    مضمون‌ نامه‌ (عبيدا... بن‌ زياد) به‌ (عمر بن‌ سعد)كه‌ توسط (شمر) فرستاده‌، چنين‌ است‌: (من‌ تو رابه‌ طرف‌ حسين‌ نفرستادم‌ كه‌ با او به‌ ملايمت‌ وخوشي‌ رفتار كني‌ و به‌ او امان‌ د هي‌... اگر تسليم‌شدند پيش‌ من‌ بفرست‌ و گر نه‌ با آنان‌ بجنگ‌ وهمگي‌ را به‌ قتل‌ برسان‌، زيرا مستحق‌ كشته‌ شدن‌هستند... اسب‌ها را از روي‌ نعش‌ آنان‌ بگذران‌،اگر اوامر ما را اجرا كني‌، پاداش‌ خوبي‌ به‌ توخواهم‌ داد، و گرنه‌ از كار كناره‌گيري‌ كن‌،(شمربن‌ذي‌الجوشن‌) فرماندهي‌ كل‌ را به‌ عهده‌خواهد گرفت‌...)
نقل از کتاب فرهنگ عاشورا ص۸۷
|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 11:48 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

آنطون بارا(مسیحی)
از یکی از قسیسان مسیحی نقل می کند : اگر حسین(ع) از آن ما بود در هر سرزمین برای او بیرقی بر می افراشتیم و در هر روستایی برای او منبری بر پا مینمودیم و مردم را با نام حسین(َع) به مسیحیت فرا میخواندیم.مرجع همه مظلومان و ستمدیدگان و دلیران و شجاعان از هر مذهب و مکان به حقیقت امام حسین(ع) است. از این رو حسین(ع) را شهید اسلام مسیحیت یهود و همه ادیان و عقاید انسانی میداند.او همچنین میگوید مصائب مسیح در مقابل حسین(ع) مثل پر کاهی در مقابل کوهی میباشد چون حسین (ع) تک تک خاندانش در کنارش به خاک و خون کشیده شدند و اگر چه عده ای میخواهند نام او را پاک کنن ولی هرگز نتوانند.

منبع: فرهنگ عاشورا ص ۲۸۲

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 6:32 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

توماس کارلایل:

نویستده و مورخ و خاورشناس انگلیسی در سال ۱۷۹۵ در اکلفشان اسکاتلند دیده به جهان گشود. او تحصیلات ابتدایی را در همانجا گذرانید و در سیزده سالگی وارد دانشگاه ادینبرک شد و به فراگیری زبانهای عربی و آلمانی پرداخت و مدتی نیز استاد زبان عربی دانشگاه کمبریج انگلستان بود. او از همان دوران جوانی در زمینه های علمی فلسفی . تاریخی شروع به نوشتن نمود و آثار متعددی پدید آورد.

کارلایل در جوانی پیرو مادیون و منکر خدا بود ولی پس از مطالعه و تحقیق بسیار و انقلاب فکری از طریق لائیک روی برگردانید و درباره ادیان جهان به تحقیق پرداخت و با آزاد اندیشی که داشت در برابر منتقدان و مغرضان مسیحی به دفاع از دین اسلام و آورنده آن حصرت محمد (ص) برخاست و کتاب (الابطال قهرمانان) را به رشته تحریر در آورد.

اومیگوید:بهترین درسی که از تراژدی کربلا میگیریم اینست که حسین (ع) و یارانش با همه وجودشان ایمانی استوار به خداوند بزرگ داشتند. آنها با عمل خود به جهانیان ثابت نمودند که کثرت عدد آنجا که حق با باطل روبه رو میشود مهم نیست.پیروزی حسین(ع) با وجود اقلیتی که داشت باعث شگفتی همه دانایان جهان است چون نتیجه کار پیروزی با حسین (ع)بود.

نقل از مجموعه گلزار بی پایان ج ۳ ص ۳۷۶

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 5:5 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

بزودی در این وبلاگ علاوه بر مدیحه و کرامات و ........ نوشته های بسیار جالب (با سند و مدرک معتبر ) در مورد امام حسین (ع) از دیدگاه دانشمندان معروف آمریکا  شرق و غرب و علماء اهل سنت و شیعه گذاشته میشود. خیلی جالبه

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 11:47 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

بچه بودم که مادرم حرز تو گردنم میکرد

وقتی محرم میومد پیرهن سیاه تنم میکرد

لباسه پادشاهیه پیرهن سیاهه روضه هات

میخوام بشم آقا فقط خاکه پای غلام سیات

سیاه پوشه حسینیه بهشت دنیایه  منه

بنازمش همه میگن حسین فقط ماله منه

 

|+| نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385 ساعت 7:33 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

دوران كودكي حضرت ابوالفضل العباس (ع):

در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آيينه معرفت، ايمان، دانايى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانى‏اش بر وى تاثير مى‏نهاد. او از دانش و بينش على(ع) بهره مى‏برد. حضرت در باره تكامل و پويايى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا; همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مى‏گيرد، از من معارف فرا گرفت. در آغازين روزهايى كه الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو يك. عباس گفت: يك حضرت ادامه داد: بگو دو عباس خوددارى كرد و گفت: شرم مى‏كنم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده ‏ام، دو بگويم.

پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده ‏اى پاك و مبارك براى ايام نوجوانى و جوانى عباس فراهم كرد تا در آينده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه كه على(ع) با نگاه بصيرت‏ آميز خود آينده عباس را نظاره مى‏كرد، با لبختدى رضايت ‏آميز، سرشك غم از ديدگان جارى مى‏كرد و چون همسر مهربانش از علت گريه مى‏پرسيد، مى‏فرمود: دستان عباس در راه يارى حسين(ع) قطع خواهد شد.

آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنين خبر مى‏داد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمويش جعفر بن ‏ابى‏طالب در بهشت پرواز كند. محبت پدرى گاه على(ع) را بر آن مى‏داشت تا پاره پيكرش را ببوسد ، ببويد و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد. از اينرو لحظه‏اى عباس را از خود دور نمى‏ساخت. فرزند پاكدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، كه با پدر زيست، هميشه در حرب و محراب و غربت و وطن در كنار او حضور داشت.
در ايام دشوار خلافت، لحظه ‏اى از وى جدا نشد و آنگاه كه در سال‏37 هجرى قمرى جنگ صفين پيش آمد، با آن كه حدود دوازده سال داشت، حماسه‏اى جاويد آفريد.

مقام علمي حضرت عباس (ع):

حضرت عباس (ع) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر امیرمومنان (ع) امام حسن (ع) امام حسین (ع)كسب فيض كردند و از مقام والاي علمي برخوردار شدند. لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است كه فرموده اند: زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت (ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.

علامه محقق، شيخ عبدالله ممقاني، در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود.

مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):

اگر بخواهيم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از ديدگاه امامان معصوم (ع) دريابيم، كافي است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه كنيم.

در شب عاشورا، وقتي دشمن در مقابل كاروان امام حسین(ع) حاضر شد و درراس آنها عمربن سعد شروع به داد و فرياد كرد، امام حسین (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود:‌ برادر جان، جانم به فدايت، سوار مركب شو و نزد اين قوم برو و از ايشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه مي خواهند.

در اين ماجرا دو نكته مهم وجود دارد يكي آنكه امام به حضرت عباس مي فرمايد: من فدايت شوم. اين عبارت دلالت بر عظمت شخصيت عباس (ع) دارد، زيرا امام معصوم العياذ بالله سخني بي مورد و گزاف نمي گويد و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماينده خود عباس (ع) را به اردوي دشمن مي فرستد.

|+| نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385 ساعت 6:47 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

مرا ام البنین دیگر مخوانید
به آه و ناله ام یاری نمائید
بنالم بهر عباسم شب و روز
شده آهم به جانم آتش افروز
به دشت کربلا آن مه جبینم
شنیدم بود سقای حسینم
به دریا پا نهاد و تشنه برگشت
حسینش تشنه بود از آب لب بست
گذشت از آب و کسب آبرو کرد
به سوی خیمه ها با آب رو کرد
زنخلستان چو بر سوی خیم شد
به دست اشقیا دستش قلم شد

 

|+| نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385 ساعت 10:12 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 


                      داستانهایی از امام حسین (ع)

رسـول گرامى اسلام (ص ) به مهمانى دعوت شده بود با گروهى از اصحاب به ميهمانى مى رفت درراه امام حسين (ص ) را ديد كه در كوچه بازى مى كند, پيش رفت تا او را بگيرد, ولى او كودكانه گريخت وهر چه حضرت به دنبال او رفت , او به سوى ديگرى جست و آن حضرت همچنان خنده كـنـان او را دنـبـال مـى كرد تا او را گرفت آن گاه دستى بر پس گردن و دستى در زير چانه او گرفته دهان بر دهانش گذاشت واو را بوسيد.
و بـعد فرمود: حسين از من است و من از حسينم , خدا دوست بدارد كسى را كه حسين را دوست دارد.

روزى پـيامبر سجده نماز را, بر خلاف معمول , طولانى كرد نماز كه تمام شد, نمازگزاران عرض كـردنـد:امـروز سـجـده را طولانى تر به جاى آوريد, آيا وحى نازل شده و دستورى رسيده است ؟
فـرمود: خير,فرزندم حسين بر شانه ام سوار بود, خواستم صبر كنم تا او كار خويش را انجام دهد و لذتش را از بين نبرده باشم.

در اخـبـار فـراوان آمده است كه آن حضرت شبيه ترين فرد به رسول اللّه (ص ) بود اصحاب پيامبر بارهااين نكته را در مورد سيرت و صورت امام حسين (ع ) يادآورد شده اند, مخصوصا يادآور شده اند كـه قـامـت ايـشـان بـسيار شبيه به پيامبر بود, به طورى كه هر كس قامت آن حضرت را مشاهده مى كرد به ياد رسول خدا مى افتاد ((7)) .
عـاصـم بـن كليب از پدرش نقل كرده است كه شبى رسول خدا را در خواب ديدم و خواب خود را براى ابن عباس نقل كردم [تا ببينم كه آيا خواب من درست بوده است يا خير] او گفت : آيا هنگامى كـه پـيامبررا ديدى به ياد حسين بن على نيفتادى ؟
گفتم : آرى ! به خدا قسم هنگامى كه رسول خـدا قـدم برمى داشت و راه مى رفت , كاملا به حسين بن على شباهت داشت ابن عباس گفت : ما همواره او را به پيامبر شبيه مى دانستيم .
انـس بـن مـالـك مـى گويد: نزد عبيداللّه بن زياد بودم كه سر حسين بن على را در يك تشت به مـجلس آوردند ابن زياد با چوبى به بينى و صورت آن حضرت اشاره كرد و گفت : من چهره اى به ايـن نـيـكـويـى نديده ام گفتم : اى ابن زياد! مگر نمى دانى كه حسين بن على شبيه ترين مردم به رسول خدا بود

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 5:6 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

این هم از قول حاج محمود مداح اهل بیت :

پارسال (13۸۴) برج 5 يا 6 بود كه يكى از اين كليمى مذهبها در مغازه ما آمد و گفت : دو دست مبل دارم اينها را مى خواهم تعمير كنيد (من نمى دانستم ايشان كليمى است چون سلام عليكش ، احوال پرسيش ، مثل مسلمانها بود و چندين بار با يك حالتى مثل حالت مسلمانها گفت : خدا بابايت را بيامرزد، و يكى دو هفته بود،كه پدرم فوت كرده بود، بعد گفت : دو دست مبل دارم اينها را مى خواهم تعمير كنيد) و از اصفهان ببرم .
گفتم : اشكالى ندارد و بطرف منزلش حركت كردم تا در خانه اش رسيدم ، مثل آداب مسلمانها رفتار مى كرد و تا دم در خانه يك جورى با من حرف ميزد كه من شايد همه فكرى مى كردم ، الاّ اينكه ايشان كليمى باشد، توى راه هم كه مى رفتيم ديدم به كليسا خيلى نگاه مى كند يك مقدار شك و شبه مرا گرفت .
آن موقعى كه داشتم نزديك منزلش مى شدم بين حالت خوف و رجا گير كردم كه از او سؤ ال كنم شما كليمى هستيد يا نه ؟! گفتم : شايد يك حرف بى ربطى زده باشم ، يك وقت ناراحت شود، دم در خانه كه رسيديم ، ديدم آداب مسلمانها را مراعات نكرد، حداقل به يك يا الله گفتن با يك زنگ زدن كه ما مهمان داريم .
بدلم صِفت و سخت برات شد، گفتم : ازش بپرسم . گفتم : معذرت مى خواهم شما كليمى هستيد؟ يك نگاهى به من كرد و گفت ، چرا مگر عيبى دارد؟! گفتم : نه ، ديگر يقين كردم كليمى است .
گفت : آقا مگر نمى خواهى مبل ما را تعمير كنى ؟ گفتم : نه مسئله اى ندارد، گفت : پس چرا اين سؤ ال را كردى ؟ گفتم : يك شكى كردم و مى خواستم بدانم درست است يا نه ؟!.
رفتم بالا در را باز كردم و وارد طبقه دوم شدم ، چشمم به عكسى كه روى ديوار مقابل بود افتاد.
خوب كه توجه كردم ، ديدم عكس
آقا حضرت قمر بنى هاشّم (ع) است (از آن عكسهايى بود كه حضرت عباس (ع)  وارد شط فرات شده و دست مباركش يك پرچمى است و سوار بر اسب است ) تا به عكس نگاه كردم ديدم زير عكس نوشته (يا سيدى يا ابوالفضل يا عباس )
گفت : چيه تعجب كردى ؟!
از روى شوخى گفتم :
اباالفضل م
ا.
گفت : نه
اباالفضل ما. چون من زندگيم را از حضرت اباالفضل (ع
) دارم .
اين دختر و پسرم را كه مى بينى ، هر دوى آنها را از
حضرت اباالفضل (ع)  دارم ، سر اين دخترم كه فرزند دوم من است همسرم توى بيمارستان مشكل پيداكرد. گفتم : صبر كنيد حالا مى آيم ، آمدم با اين آقا حرف زدم بعد برگشتم به بيمارستان ديدم بچه ام سالم است . ما هرچه داریم از ایشان است اگر چه باور اینگونه مسائل برای خدانشناس ها مشکل است ولی باور کنید که به اذن خدا تمام دنیا در دستان این مرد و برادر و پدرش هست. 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 11:52 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

خوشا جانى كه جانانش حسين است
خوشا دردى كه درمانش حسين است
بود فرمانرواى كشور دل
خوشا ملكى كه سلطانش حسين است
به چرخ دين نجوم بيشماريست
ولى ماه درخشانش حسين است
نگردد محفل اسلام تاريك
بلى شمع شبستانش حسين است
به نامش دفتر توحيد مفتوح
خوش آن دفتر كه عنوانش حسين است
حسن جان عزيز مصطفى بود
ولى آرامش جانانش حسين است
به راه عشق پايان نيست ليكن
يقين دارم كه پايانش حسين است
على را بر خليل اللّه فخريست
بلى چون ذبح عطشانش حسين است
چه صحرائى است يا رب وادى عشق
كه تنها مرد ميدانش حسين است
زمين نينوا هر دم بهار است
چمن پيراى بستانش حسين است
گرش خون خدا خوانم عجب نيست
خدا را اصل قربانش حسين است
بگو اهريمنان كرببلا را
كه اين صحرا سليمانش حسين است
شیعه را چه غم باشد ز محشر
كه پوزش خواه عصيانش حسين است
|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 9:29 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

بازم محرم رسید فصل عزای حسین

 

این هم یه شعر خطاب به امام حسین (ع)

 

گر عشق تو در قلب بشر خانه بگيرد                     

                                       گنجي است، که جا در دل ويرانه بگيرد
در منزل اجلال تو، در حال خبردار                        

                                                جبريل امين، پرده آن خانه بگيرد
برگرد حريم تو، که دست طلب ماست                    

                                چون دامن شمعي است، که پروانه بگيرد
از لشگر شيطان، دگر اين دل نهراسد                  

                                           گر قلب مرا عشق تو جانانه بگيرد
مستانه بکوبد به سر هر دو جهان پاي                    

                                  از دست تو هر شخص که پيمانه بگيرد
جز رشته انس تو دگر سلسله اي نيست              

                                         تا اين که قرار اين دل ديوانه بگيرد
عشق تو، ز هر کس که خريدار غم توست          

                                                اول، دل او بابت بيعانه بگيرد
ديگر به عطاي دگران، نيست نيازش                    

                                      هر کس که ز تو مزد کريمانه بگيرد
نگذاشت فداکاري تو، سنگر دين را                       

                                         با زور و ستم، زاده مرجانه بگيرد
از غيرت عشق تو، همه خيمه گهت سوخت          

                                 مي‌خواست حريم تو، چو بيگانه بگيرد
پاس ادب توست، که عباس نگهداشت                  

                                            تا دورتر از قبر تو کاشانه بگيرد
چون زينب تو کيست که در قيد اسارت                  

                                        دست همه اطفال تو مردانه بگيرد؟
حيف است، که اي زينب دامان پيمبر                    

                                         بر نيزه، سرت، گرد، غريبانه بگيرد
حيف است، از آن زلف، که زهرا زده شانه             

                                      سر پنجة دشمن عوض شانه بگيرد
حيف است، که بر بوسه گه جد تو احمد               

                                     خاکستر و خون، روي تو ريحانه بگيرد
ويرانه بهانه است، که مي‌خواست رقيه                

                                              از چهرة تو، بوسه يتيمانه بگيرد
رخصت بده اين مرغ دل زار علی را                   

                                                 تا در حرم محترمت لانه بگيرد

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 9:14 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

مشعر حق عزم منا کرده ای

کعبه شش گوشه بنا کرده ای

|+| نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 9:12 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

بی بی زینب میگه :
حسین برادرم حسین برادرم
ای زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست
خار و خاشاک زمین  منزل و مروای تو نیست
تا تو شدی حسین کشته و ما بی سر و سامان شدیم
یکسره سر گشته کوه و بیابان شدیم.


 

|+| نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385 ساعت 8:51 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

ای کسی که موسم حج به خونه خدا میری

کعبه حسین فاطمه ست تو اشتباه کجا میری؟

همه میگن حج خدا کرببلاته

خدا میگه کعبه من پایین پاته

|+| نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385 ساعت 7:59 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 


                    محرم هم داره میاد صد آه و واویلا حسین
من دارم دوشنبه میرم مشهد آخه نذر کرده بودم که از کربلا اومدم برم پابوسه آقا امام رضا (ع) آخه خودش بهم تذکره کربلا رو داده بود آقا جون من ۳۱ شهریور از کربلا اومدم ولی الان دارم میام پابوست منو ببخش که دیر شد.آخه مرخصی نداشتم . دوستان من دوشنبه صبح میرم دوشنبه شب هم برمیگردم همتون مخصوصا محسن عزیز رو دعا میکنم............

|+| نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385 ساعت 3:2 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع) 

آري پسرم را حضرت عباس عليه السلام شفا داده است

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ رمضان قلي زاده بابلي در تاريخ 25/11/76 اظهار داشت كه آقاي سرهنگ كريمي، دوست مريواني و فرمانده ارتش، از استاد خود در دانشگاه نظامي شيراز چنين نقل مي‌كرد:

3. شيخي در كشور آلمان مردي را مشاهده كرد كه از ماشين پياده شد و بچه‌اش را به اسم عباس صدا مي‌زد. مي‌گويد: اين امر برايم تعجب‌آور بود، لذا جلو رفتم و گفتم: شما كه يك آلماني و مسيحي هستي،‌ چرا اسم بچه‌ات را عباس، كه نامي عربي و اسلامي است، نهاده‌اي؟ و او پاسخ داد:

بچة من مريض شد و بيماريش شدت گرفت، به گونه‌اي كه تمام اطبا او را جواب كردند. با پاسخ رد اطبا، از بهبودي حال وي نااميد شده و بچه را به منزل برديم. سخت نگران حال فرزند بوديم و چاره‌اي هم براي نجات وي به نظرمان نمي‌رسيد. در كوچة نزديك ما مسلمانهايي مي‌زيستند كه بعضا با ما آشنايي داشتند. روزي يكي از آنها كه از حال من با خبر بود به من گفت: آقا، نگران مباش، من يك طبيب مي‌شناسم كه اگر به نزد او برويم شايد(بلكه مطمئنا) به شما جواب مثبت خواهد داد و بچة شما خوب خواهد شد. توضيح خواست، وي گفت: در كوچة ما روز تاسوعا براي حضرت عباس قمربني هاشم عليه السلام مجلسي تشكيل مي‌شود، شما هم شركت كنيد.

من در موعد مقرر، به همراه دوستم به مجلس مزبور رفتم، آنها صحبت كرده، مصيبت خواندند و بر مظلوميت و مصائب حضرت عباس قمر بني هاشم عليه السلام گريستند. من هم به كمك آن دوست، دل را به آن جهت داده، مرض فرزندم را در نظر گرفتم و حضرت عباس قمر بني هاشم عليه السلام را واسطه قرار داده و از خدا شفاي فرزندم را درخواست كردم. مجلس تمام شد و به سوي منزل حركت كردم. در زدم و برخلاف انتظار، ديدم كه پسرم درب را گشود. تعجب كرده و گفتم: پسرم، مگر مريض نيستي؟ چرا و چگونه توان حركت يافتي؟ او گفت: شما كه از منزل رفتيد، ساعتي نگذشت كه در خودم احساس قدرت نمودم، ديدم بدنم درد ندارد و مي‌توانم حركت كنم.

مرد مسيحي در ادامه گفت: پسرم را پيش اطبا بردم، همه بالاتفاق گفتند: در پسر شما هيچ نوع آثار مرض وجود ندارد. آري، پسرم را حضرت عباس عليه السلام شفا داده است و لذا من نام آن بزرگوار را براي پسرم انتخاب كرده و او را به نام آقا صدا مي‌زنم، چون اطمينان دارم كه ايشان در سلامتي و شفاي فرزندم دخالت نام داشته است.

جناب آقاي سرهنگ كريمي، ناقل مطلب، در اثناي كلام، سخت منقلب شده، مي‌گريست، به گونه‌اي كه توان بيان ادامة مطلب را نداشت و من با سؤالات مكرر از ايشان در ايام ديگر، نقل كرامت را تكميل و نهايتا جمع‌بندي نمودم.

|+| نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385 ساعت 1:33 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

هرکه شد از سر اخلاص عزادار حسین

نام او ثبت نمایند به طومار حسین

ای خوش آن پاک سرشتی که غم خود بنهاد

شد در این عمر پریشان دل و غمخوار حسین

ای خوش آن کس که حسینی شد و از روی خلوص

پیروی کرد ز اندیشه و افکار حسین

گر به خوبان جنان فخر فروشند رواست

روز محشر همه یاران وفادار حسین

یا رب این منصب شاهانه ز ما باز مگیر

تا که پیوسته بمانیم عزادار حسین

گر چه هستیم گنه کار خدایا مگذار

در قیامت دل ما حسرت دیدار حسین

 

|+| نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385 ساعت 10:8 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  |