تبليغاتX
ماه بني هاشم عباس (ع)
از كمان تيري زدن بر مشك من       تا ببينن قطره هاي اشك من

مشك آبم پاره شد در علقمه           آبرويم ريخت در نزد فاطمه

                          عباس عباس علمدار حسين

|+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 12:6 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 با اباالفضل العباس عليه السلام همه دكترها جوابم كرده اند!

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيد عبدالرسول موسوي (ابو اديب)‌ حفظه الله تعالي،‌ در تاريخ سوم ذيحجه الحرام سال 1418 ه. ق كرامتي را كه حدود بيست سال قبل از آن تاريخ در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام واقع شده بود، براي مؤلف كتاب چنين نقل كردند:‌

30. جواني كه حدودا بيست سال از سنش مي گذشت و از هر دو پا معلول و فلج بود و او را با چرخ ويلچر به اينجا و آنجا مي بردند،‌ وارد صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شد و با چرخش در كنار كفشداري حرم حضرت توقف كرد. جوان،‌ در حاليكه تمامي مدارك پزشكي را در دست داشت ( مداركي كه نشان مي داد دكترها همگي جوابش كرده و از معالجه وي اظهار عجز كرده بودند )‌ به كفشداريها التماس مي كرد كه از درب رواق سمت قبله او را به حرم ببرند ولي خدام اعتنايي به حرفهايش نمي كردند. حتي برخي از زوار وساطت كردند كه خدام او را ببرند ولي كفشدارها نبردند. بالاخره شديدا احساساتي شد و در حاليكه مداركش را نشان مي داد،‌ رو به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام كرده و گفت:‌ (يا اباالفضل همه دكترهاي حاذق جوابم كرده اند، چه كنم؟‌ جوابم كرده اند)‌ و مدارك را به طرف ضريح مطهر پرت كرد. سپس، بدون اختيار،‌ بلند شد كه بدود و خودش را هم از روي چرخ ويلچر پرت كرد، و ناگهان مردم متوجه شدند كه حضرت او را شفا داده و وي از عنايات حضرت شفا گرفته است. مردم تمام لباسهايش را پاره پاره كردند و تبركا با خود بردند.

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 9:30 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

روسنگ قبر من اینو حک بکنین یه رنگ خون                                   

                                    به جز حسین ابن علی حرفی نداشته بر زبون

 

به جای حمد و فاتحه بالا سرم بگین حسین

                                          که یا حسین بهشتمه خدایی توی عالمین

|+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 8:6 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

السلام ای شاه مظلوم و غریب

   السلام ای آیه امن یجیب

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 12:49 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

ای که در باغ ولا منصب سقا داری

ماه طاهایی و در دیده ما جا داری

بوسه باران یدالله شده آن بازوی تو

هم پسر خاندگی از حضرت زهرا داری

کمترین مزد وفاداریت این است ای دوست

که تو هم پای حسین نقش به دلها داری

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 10:32 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 قدر آقاي‌ خود حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ را بدانيد كه‌ خيلي‌ كارها از دستش‌ برمي‌آيد؟
آقاي‌ علي‌ مير خلف‌ زاده‌ در كتاب‌ كرامات‌ الحسينية‌ (ص‌ 117 ـ 118) آورده‌ است‌:
1. مداح‌ اهل‌ بيت‌عليه‌السلام‌ آقاي‌ اميرمحمّدي‌ برايم‌ نقل‌ فرمود:
چند روز قبل‌، يك‌ نفر يهودي‌ در اصفهان‌ كه‌ يك‌ كيسة‌ نقره‌ از قبيل‌ گلدان‌ و ساير چند روز قبل‌،يك‌ نفر يهودي‌ در اصفهان‌ كه‌ يك‌ كيسة‌ نقره‌ از قبيل‌ گلدان‌ و ساير چيزهاي‌ نقرة‌ قديمي‌ و پُر ارزش‌داشته‌ وارد اتوبوس‌ خط‌ واحد مي‌گردد و روي‌ يكي‌ از صندليها مي‌نشيند و كيسه‌ را هم‌ كنار پايش‌مي‌گذارد و چون‌ راه‌ مقداري‌ طولاني‌ بوده‌ او را مقداري‌ خواب‌ مي‌ربايد.
وقتي‌ چشم‌ باز مي‌كند، مشاهده‌ مي‌كند كه‌ كيسه‌اش‌ نيست‌. بر سر زنان‌، پيده‌ مي‌شود و در ره‌ به‌ آقاقمربني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌ توسّل‌ پيدا مي‌كند و يك‌ گوساله‌ نذر مي‌نمايد:
«اي‌ قمر بني‌ هاشم‌، من‌ نمي‌دانم‌ تو كي‌ هستي‌، اما همين‌ را مي‌دانم‌ تو كي‌ هستي‌، اما همين‌ رامي‌دانم‌ كه‌ اين‌ شيعه‌ها به‌ تو توسّل‌ مي‌كنند و تو حوائج‌ آنها را مي‌دهي‌، حالا از تو مي‌خواهم‌ كه‌مال‌ و داراييم‌ را به‌ من‌ برگرداني‌ و من‌ هم‌ همين‌ الا´ن‌ يك‌ گوساله‌ نذر تو مي‌كنم‌».
مي‌گفت‌ آمد درب‌ مغازة‌ قصابي‌، و پول‌ يك‌ گوساله‌ را به‌ او داد و گفت‌: اين‌ گوساله‌ را ذبح‌ كن‌ و به‌فقرا و مستمندان‌ و مستضعفان‌ بده‌ تو بگو نذر ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ است‌.
يهودي‌ مزبور مي‌گويد: فرداي‌ آن‌ روز آمدم‌ درب‌ مغازه‌؛ نشسته‌ بودم‌ و در فكر بودم‌، يك‌ وقت‌ديدم‌ يك‌ نفر وارد شد و دو گردام‌ نقره‌ دستش‌ است‌ و مي‌گويد: آقا اينها را مي‌خري‌؟
نگا كردم‌، ديدم‌ خودم‌ است‌. گفتم‌: اينها خوب‌ نقره‌ هايي‌ است‌ و قيمتش‌ خيلي‌ است‌، من‌مي‌خواهم‌ اگر باز هم‌ داري‌ با قيمت‌ خوب‌ از شما بخرم‌.
گفت‌: بله‌ دارم‌، امام‌ در منزل‌ است‌. گفتم‌: خوب‌، نمي‌خواهد بياوري‌، مي‌ترسم‌ برايت‌ اسباب‌زحمت‌ شود و دكاندارهاي‌ ديگر بفهمند و ترا اذيّت‌ كنند، تو آدرس‌ منزل‌ را بده‌ من‌ خودم‌ باشاگردم‌ مي‌آيم‌. آدرس‌ را به‌ من‌ داد و رفت‌. من‌ هم‌ رفتم‌ كلانتري‌، يك‌ پليس‌ مخفي‌ را كه‌ از رفقا بودديدم‌ و جريان‌ را به‌ وي‌ گفتم‌ و او را خود به‌ سر قرار و آدرس‌ بردم‌.
درب‌ را زدم‌ و آمد درب‌ را باز نمود و ما را به‌ زيرزمين‌ منزللش‌ برد. ديديم‌ همان‌ كيسة‌ خودم‌ است‌.
به‌ پليس‌ گفتم‌: همان‌ كيسه‌ خودم‌ است‌ و او نيز اسلحه‌اش‌ را در آورد و او را دستگير كرد و به‌كلانتري‌ برد.
من‌ هم‌ كيسة‌ نقره‌ام‌ را برداشتم‌ و به‌ مغازه‌ بردم‌. اي‌ مسلمانها و اي‌ شيعه‌ها قدر آقاي‌ خود حضرت‌ابوالفضل‌ را داشته‌ باشيد كه‌ اين‌ آقا خيلي‌ كارها از دستشان‌ بر مي‌آيد؟
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 8:56 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

كنار دل و دست و دريا اباالفضل !

تو را ديده ام بارها، يا اباالفضل !

تو از آب مى آمدى مشك بر دوش

و من در تو غرق تماشا اباالفضل !

اگر دست مى داد، دل مى بريدم

به دست تو از هر دو دنيا اباالفضل !

دل از كودكى از فرات آب مى خورد

و تكليف شب آب بابا اباالفضل !

تو لب تشنه پر پر شدى شبنم اشك

به پاى تو مى ريزم اما اباالفضل !

فدك مادرى مى كند كربلا را

غريبى تو هم مثل زهرا اباالفضل !

تو را هر كه دارد زغم بى نياز است

و فا بعد از اين نيست تنها اباالفضل !

تو يا غيرت و آب و دست بريده

قيامت به پا مى كنى يا اباالفضل
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 8:48 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

با حسینم ای خدا در آخرت محشور کن

                                          دیگر آنجا دل ندارد صبر هجران حسین

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 7:55 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

                        بردن اهل حرم دستور بود از سر غیب

                    ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 9:48 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

بزار امشبو بخونم براتون از سر احساس كه چرا هركي گرفتار ميشه مياد به پيش عباس مگه موسي پور عمران به كليمي مقتدي نيست مگه عيسي گل مريم به مسيحي رهنما نيست؟مگه سنی و یهودی نمیگن ما بهترینیم؟ مگه زرتشتي و بودا واسه آتيش نميميرن پس چرا حاجتاشونو از آقاي ما ميگيرن.............

به خدا اگه ادیان دیگه و غربی ها مثل ما این اربابان را داشتن و ازشون حاجت میگرفتن چنان تو بوغ و کرنا میکردن که نگو ولی چه کنن که فقط از اربابان ما و ائمه ما حاجتاشون رو میگیرن.به خدا اگه با خلوص نیت و قلبی شکسته به در خانه آنها بریم حتما مراد میگیریم و به لطف پروردگار دست خالی بر نمیگردیم. پس همه با هم یا ابوالفضل العباس و یا حسین ابن علی و ...............

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 7:43 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

پليس‌ گستاخ‌ به‌ سزاي‌ خود رسيد!
آقاي‌ مهدي‌ پور در يادداشتهاي‌ خويش‌ نوشته‌اند كه‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ محمود وحدت‌، از وعّاظ‌محترم‌ آذربايجانيهاي‌ مقيم‌ تهران‌، نقل‌ كردند:
34. در شهرستان‌ ستمشاهي‌ رضاخان‌، كه‌ چادر را از سر زنها به‌ اجبار برمي‌ داشتند، روزي‌ خانمي‌در محلة‌ پل‌ سنگي‌ تبريز مي‌رفته‌ كه‌ با پاسباني‌ مصادف‌ مي‌شد و چادرش‌ را بزور از او مي‌گيرد. آن‌زن‌ بشدّت‌ التماس‌ مي‌كرده‌ كه‌ پاسبان‌ چادر را از او نگيرد و وي‌ را در معرض‌ ديد نامحرمان‌ بي‌ سترو حجاب‌ نسازد و او اعتنايي‌ نمي‌كرده‌ است‌. در اين‌ موقع‌ يكي‌ از محمترمين‌ محل‌ّ، به‌ نام‌ حاج‌فخر دوزدوزاني‌، از اره‌ مي‌رسد و با مشاهدة‌ صحنه‌، به‌ سوي‌ پاسبان‌ مي‌رود تا از او خواهش‌ كندكه‌ چادر را به‌ زن‌ پس‌ دهد. در همين‌ لحظه‌ مي‌بيند زن‌ داد زد: ترا به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌،چادرم‌ را بده‌؛ ولي‌ آن‌ پاسبان‌ با كمال‌ گستاخي‌ گفت‌: بگو ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ بياد و چادر را ازمن‌ بگيرد!
در اين‌ هنگام‌ حاج‌ فخر راهش‌ را كج‌ مي‌كند. به‌ او مي‌گويند: چرا جلو نرفتي‌ تا وساطت‌ كني‌؟ اومي‌گويد: او را به‌ مرد بزرگي‌ حواله‌ كردند؛ انيجا ديگر جاي‌ من‌ نيست‌، حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ خودش‌ مشكل‌ را حل‌ مي‌كند.
پاسبان‌ كه‌ با حال‌ غرور ايستاده‌ و بر تفنگ‌ خويش‌ تكيه‌ داده‌ بود يكمرتبه‌ پايش‌ به‌ ماشة‌ تفنگ‌مي‌خورد و در نتيجه‌ تيري‌ از آن‌ شليك‌ شده‌، به‌ چانه‌اش‌ اصابت‌ مي‌كند.
پاسبان‌ كه‌ به‌ حال‌ غرور ايستاده‌ و بر تفنگ‌ خويش‌ تكيه‌ داده‌ بود، يكمرتبه‌ پايش‌ به‌ ماشة‌ تفنگ‌مي‌خورد و در نتيجه‌ تيري‌ از آن‌ شليك‌ شده‌، به‌ چانه‌اش‌ اصابت‌ مي‌كند و نقش‌ِ زمين‌ مي‌شود! زن‌نيز مي‌دود چادرش‌ را از روي‌ جسد آن‌ پليد بر مي‌دارد و بر سر مي‌نهد.
آري‌، افرادي‌ كه‌ ناظر گستاخي‌ آن‌ بي‌ادب‌ بودند، با چشم‌ خود مي‌بينند كه‌ حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ چگونه‌ مشكل‌ را حل‌ّ كرد و بي‌ ادب‌ راابه‌ سزاي‌ خود رساند
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 2:23 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

محزون و غمين و خسته ام يا عباس

                                                  درياب كه دل شكسته ام يا عباس

اى دست بريده ات كليد هر قفل

                                                     پاى علمت نشسته ام يا عباس

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 2:5 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

اي حسين جان هديه من آورده ام

     از براي تو کفن آورده ام

 سدر و کافور از وطن آورده ام

کن قبول از من مرنجان خاطرم

يا حسين گويي نداري سر به تن

  با غلام خود نمي گويي سخن

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 10:53 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

عنايت به كودك مسيحي

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ حسين اثني عشري، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام طي نامه‌اي از تهران، عاصمة تشيع، نوشته‌اند:

6. صبح روز هشتم محرم الحرام سال 1415 هـ، بعد از خواندن روضه در منزلي كه در خيابان دولت تهران بود(منزل جناب آقاي ميلاني، هنگامي كه به طرف ابتداي خيابان مي‌رفتم آقا و خانم جواني گريه كنان نزد من آمدند و از من خواستند كه براي خواندن روضه به مجلسي كه روز نهم (تاسوعا) دارند بروم. آنان گفتند كه ما جزو اقليتهاي ديني هستيم و از گروه ارامنه مي‌باشيم.

از ايشان سؤال كردم كه شما به چه علت تصميم به برگزاري چنين مجلسي گرفته‌ايد؟ گفتند: ما پسري داريم كه پنج سال دارد. مدتي بود كه وي مبتلا به بيماري خوني شده بود. معالجات فراواني براي او انجام شد ولي نتيجه‌اي نگرفتيم. چندي پيش اطبا به ما گفتند كه اين مرض خوب شدني نيست، و ما را كاملا از بهبودي وي نااميد كردند.

چند روز قبل، با همسايه منزلمان كه مسلمان است در اين موضوع صحبت مي‌كرديم. او گفت: امروز روز اول محرم است. شما نذر كنيد كه اگر فرزندتان شفا گرفت يك جلس روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام با سفرة اطعام بگيريد، اگر تا تاسوعاي امسال حاجتتان را گرفتيد همين امسال،‌وگرنه سال آينده نذرتان را ادا كنيد.

صبح روز پنجم محرم بود كه ديدم فرزندم بعد از بيدار شدن از خواب نشاط و هيجان خاصي دارد از او سؤال كردم كه چه شده؟ گفت: نزديك صبح بود كه خواب سيدي را ديدم. پرسيدم اسم شما چيست؟ شخص ديگري گفت كه اين آقا قمر بني هاشم(عليه السلام) هستند. (البته خواب طولاني بود كه در آنجا مجال نبود كه همه‌اش را بشنوم)‌ و من الان احساس مي‌كنم كه شفا گرفته‌ام و حالم كاملا خوب است. ظاهر او هم به نظر ما تغيير كرده بود و حالات سابق را نداشت. لذا ما همان روز او را جهت انجام آزمايشات به بيمارستان برديم. جواب آزمايشات تماما سالم بود، براي اطمينان به بيمارستان ديگري نيز مراجعه كرديم جواب آنها هم همان بود، پس از مراجعه به دكتر معالج و نشان دادن جواب آزمايشات با حالت تعجب به ما گفت كه اين غير از معجزه چيز ديگري نمي‌تواند باشد.

حال تصميم به اداي نذر گرفته‌ايم. ضمنا همان همسايه به من گفت كه چون تو ارمني هستي و مسلمانان ممكن است در مجلستان شركت نكنند و از طعام شما نخورند. لذا شما وسائل پذيرائي را فراهم كن و به منزل ما بياور، ما آنها را آماده مي‌كنيم و مجلس را هم در منزل ما بگيرد. و باز به من گفت كه براي خواندن روضه هم خودت شخصي را دعوت كن.

پرسيدم از كجا؟ گفت به درب حسينيه‌ها يا مساجد برو آنجا شخصي را پيدا خواهي كرد.

ما هم بعد از مراجعه به دو يا سه حسينيه يا مسجد، به شما برخورديم؛ لذا اگر ممكن است فردا به مجلس ما تشريف بياوريد و روضة حضرت ابوالفضل را بخوانيد.

من نيز قبول كردم و فرداي آن روز ، كه روز تاسوعا بود، به منزلي كه در حدود دو راهي قلهك بود رفتم و بحمدلله مجلس برقرار شد.

بعد از مجلس، خانم صاحب خانه كه همسايه آن خانم ارمني بود به من گفت كه در اين مجلس حدود ده زن ارمني حضور دارند كه به قصد شركت در مجلس روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمده‌اند. اللهم ارزقنا زيارته و شفاعته

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 11:12 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 11:8 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

اين کاروان را ساربان، هم روز و هم شب مي‌برد           

                                        همراه خود سجاد را، با آتشين تب مي‌برد

آن نيزه دار سنگدل، رأس شهيد كربلا                   

                               ناگفته با خواهر سخن، از پيش زينب مي‌برد...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 8:28 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

              بین الحرمین عشقه عالمین

یک سو حرمه عباسه حسین                    یک سو حرم مولانا حسین

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 12:33 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

افتاده بر زمين، بدن زار و خسته اش               

                             اينجاست نوح و، کشتي در خون نشسته اش

با چشم دل نگر، که ببيني کنار او                   

                                         گريان نشسته، مادر پهلو شکسته اش

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 9:38 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

خاك‌ قبر حضرت‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ شفا مي‌دهد!
مؤلّف‌ كتاب‌ مجموعة‌ انوار علمي‌ معصومين‌عليه‌السلام‌ حجّة‌ السلام‌ و المسلمين‌ آقاي‌ شيخ‌ علي‌فلسفي‌ در صفحة‌ 235 كتاب‌ مزبور مي‌نويسد:
حاج‌ شيخ‌ اسماعيل‌ نائب‌، فاضل‌ عابد معاصر و داراي‌ تأليفات‌ فراوان‌، كه‌ اين‌ جانب‌ افتخارشاگردي‌ او را داشتم‌، مي‌فرمود: متولي‌ حرم‌ حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ گفت‌ من‌ به‌ گوش‌ دردي‌مبتلا شدم‌ و كارم‌ كم‌ كم‌ به‌ جايي‌ رسيد كه‌ اطبّاي‌ بغداد عاجز شده‌ و به‌ من‌ توصيه‌ كردند كه‌ به‌بيمارستانهاي‌ خارج‌ بروم‌. در يكي‌ از بيمارستانهاي‌ خارج‌، تحت‌ برنامه‌، بستري‌ شدم‌ و پس‌ ازمعاينه‌ و آزمايش‌، اعضاي‌ شوراي‌ پزشكي‌ گفتند كه‌ بايد مورد عمل‌ جراحي‌ قرار گيرم‌، ولي‌ گ‌فتندكه‌ بايد مورد عمل‌ جراحي‌ قرار گيرم‌، ولي‌ گفتند نود در صد امكان‌ خطر وجد دارد. به‌ آنان‌ گفتم‌:امشب‌ را مهلت‌ بدهيد تا رأي‌ خود رااظهار نمايم‌.
در آنشببسيار محزون‌ بودم‌. اما يكمرتبه‌ با خود گفتم‌ با خود گفتم‌ بيماران‌ از خاك‌ كربلا شفامي‌گيرند و من‌، كه‌ خود متولّي‌ قبر مطهر هستم‌، از اين‌ فيض‌ محرومم‌! خوشبختانه‌ قدري‌ از آن‌خاك‌ قبرحضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ با خود همراه‌ داشتم‌. با حال‌ توجه‌ قدري‌ از آن‌ خاك‌ را درگوشم‌ ريختم‌ وخوابيدم‌. صبح‌ ديدم‌ چرك‌ خارج‌ نشد و درد آن‌ ساكت‌ گرديده‌ است‌ .پزشكان‌براي‌ گرفتن‌ پاسخ‌ نزد من‌ آمدند. گفتم‌ باز گوش‌ مرا مورد آزمايش‌ قرار دهيد. اين‌ بار حادثه‌معجزآسا بحثهايي‌ صورت‌ گرفت‌. در طول‌ بحث‌ نظرياتي‌ داده‌ شد و قرار شد نظر خود من‌ را نيزدر اين‌ مسئاه‌ جويا شوند. من‌ در جواب‌ گفتم‌: به‌ واسطة‌ خاك‌ قبر حضرت‌ عبّاس‌ عَليهِالسَلام‌است‌. تربت‌ حضرت‌ را سه‌ روز در آزمايشگاه‌ مورد تجزيه‌ و تحليل‌ قرار دادند. روز چهارم‌ پزشك‌آمد و با حال‌ اشك‌ گفت‌: سه‌ روز آن‌ را دردستگاه‌ گذاشته‌ام‌ و مي‌بينم‌ خاك‌ و خون‌ است‌ و اثر شفادر آن‌ خون‌ مي‌باشد. باري‌، در آن‌ مدت‌ كه‌ در كشور مزبور بودم‌ ،همه‌ جا در مجالس‌ ومحافل‌ ازاين‌ كرامت‌ سخن‌ مي‌گفتند و جمعيت‌ فراواني‌ از فرِ كفّار شيفتة‌ آن‌ بزرگوار شدند و عده‌اي‌ هم‌ كه‌از نزديك‌ شاهد قضيه‌ بودند به‌ اسلام‌ گرايش‌ پيدا كردند. ناقل‌ اين‌ كرامت‌ گويد: به‌ متولّي‌ باشي‌گفتم‌: اي‌ كاش‌ به‌ آن‌ رئيس‌ آزمايشگاه‌ مي‌گفتي‌ آيا مي‌تواني‌ تشخيص‌ بدهي‌ اين‌ خون‌ كه‌ در ميان‌خاك‌ بوده‌ از چه‌ عضو حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ مي‌باشد.


|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 7:37 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

تا مصون ماند، ز غارت، پيکر پاک حسين                

                                                در وداعش، زينب او را داد، پاره پيرهن


يا علي، اي آنکه سلمان را کفن کردي، بيا             

                                 اين حسين توست آخر، مانده بي غسل و کفن...

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 2:11 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

بزار امشبو بخونم براتون از سر احساس كه چرا هركي گرفتار ميشه مياد به پيش عباس مگه موسي پور عمران به كليمي مقتدي نيست مگه عيسي گله مريم به مسيحي رهنما نيست مگه زرتشتي و بودا واسه آتيش نميميرن پس چرا حاجتاشونو از آقاي ما ميگيرن.............

                   يا ابوالفضل العباس مددي

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 12:10 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

خواب ديدم خواب اينکه مرده ام/ خواب ديدم خسته و افسرده ام/ روي من خروارها از خاک بود/ واي قبر من چه وحشتناک بود/ تا ميان گور رفتم دل گرفت/ قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/ ناله مي کردم وليکن بي جواب/ تشنه بودم تشنه يک جرعه آب/ بالش زير سرم از سنگ بود /غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود/ خسته بودم هيچ کس يارم نشد/ زان ميان يک تن خريدارم نشد/ هرکه آمد پيش حرفي خواند و رفت/ سوره حمدي برايم خواند و رفت/نه شفيقي نه رفيقي نه کسي /ترس بود و وحشت و دلواپسي/آمدند از راه نزدم دو ملک/تيره شد در پيش چشمانم فلک/يک ملک گفتا بگو اسم تو چيست/ آن يکي فرياد زد رب تو کيست/ اي گنهکار سيه دل بسته پر/ نام اربابان خود يک يک ببر/ در ميان عمر خود کن جستجو / کارهاي نيک و زشتت را بگو/ گفتنم عمر خودت کردي تباه /نامه ي اعمال تو گشته سياه/ ما که ماموران حق داوريم/ نک تو را سوي جهنم مي بريم/ ديگر آنجا عذر خواهي دير بود/ دست و پايم بسته در زنجير بود/ نا اميد از هر کجا و دلفکار/ مي کشيدندم به خفت سوي نار/ ناگهان الطاف حق آغاز شد/ از جنان درهاي رحمت باز شد/ مردي آمد از تبار آسمان / نور پيشاني اش فوق کهکشان/ چشمهايش زندگاني مي سرود/درد را از قلب آدم مي زدود/ گيسوانش شط پر جوش و خروش / در رکابش قدسيان حلقه بگوش/ صورتش خورشيد بود و غرق نور/ جام چشمانش پر از شرب طهور/ لب که نه سرچشمه آب حيات/ بين دستش کائنات و ممکنات/ خاک پايش حسرت عرش برين/ طره يي از گيسويش حبل المتين/ بر سرش دستار سبزي بسته بود / بر دلم مهرش عجب بنشسته بود/ در قدوم آن نگار مه جبين / از جلال حضرت عشق آفرين / دو ملک سر را به زير انداختند/ بال خود را فرش راهش ساختند/ غرق حيرت داشتند اين زمزمه / آمده اينجا حسين فاطمه/ صاحب روز قيامت آمده /گوئيابهر شفاعت آمده/ سوي من آمد مرا شرمنده کرد/ مهربانانه به رويم خنده کرد/ گفت آزادش کنيد اين بنده را / خانه آبادش کنيد اين بنده را/ اينکه اينجا اين چنين تنها شده/کام او با تربت من وا شده/ مادرش او را به عشقم زاده است / گريه کرده بعد شيرش داده است/ بارها بر من محبت کرده است/ سينه اش را وقف هيئت کرده است/ اينکه مي بينيد در شور است و شين/ ذکر لالائيش بوده ياحسين(ع)/ ديگران غرق خوشي و هلهله/ ديدم او را غرق شور و هروله/ با ادب در مجلس ما مي نشست/ او به عشق من سر خود را شکست/ سينه چاک آل زهرا بوده است/ چاي ريز مجلس ما بوده است/خويش را در سوز عشقم آب کرد/ عکس من را بر دلش قاب کرد/ اسم من راز و نيازش بوده است/ خاک من مهر نمازش بوده است/ پرچم من را بدوشش مي کشيد/ پا برهنه در عزايم مي دويد/ اقتدا بر خواهرم زينب نمود/ گاه ميشد صورتش بهرم کبود/بارها لعن اميه کرده است/ خويش را نذز رقيه کرده است/ تا که دنيا بوده از من دم زده/ او غذاي روضه ام را هم زده/ اينکه در پيش شما گرديده بد/ جسم و جانش بوي روضه مي دهد/ حرمت من را به دنيا پاس داشت/ ارتباطي تنگ با عباس داشت/ نذر عباسم به تن کرده کفن /روز تاسوعا شده سقاي من/ گريه کرده چون براي اکبرم/ با خود او را نزد زهرا مي برم/ هرچه باشد او برايم بنده است/ او بسوزد صاحبش شرمنده است/ در مرامم نيست او تنها شود/ باعث خوشحالي اعدا شود/ در قيامت رنگ و بويش ميدهم/ پيش مردم آبرويش ميدهم/ باز بالاتر بروز سرنوشت/ ميشود همسايه من در بهشت/ آري آري هرکه پا بست من است/ نامه ي اعمال او دست من است...
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 8:22 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

راه من ، از کثرت دشمن ، زهر سو بسته بود                

                                          داغها پي در پي و ، غمها بهم پيوسته بود
بسکه از ميدان ، درون خيمه ، آوردم شهيد                 

                                       بود سرتاپاي من خونين و ، زينب خسته بود
هر شهيدي ، شاهکاري داشت در اينجا ، ولي              

                                             کارهايت اي برادر جان همه برجسته بود
تا به سوي خيمه برگردي مگر با مشگ آب                  

                                          جام در دستش رقيه ، منتظر بنشسته بود
من تک و تنها ، گشودم راه قربانگاه تو                          

                         گرچه دشمن ، هر زمان ، در هر طرف ، يک دسته بود
بر زمين افتاده ديدم پيکرت را غرق خون                         

                            مشگ خالي و ، دو دست و ، پرچمي بشکسته بود
پشت من ، از داغ جانسوزت ، برادر جان شکست           

                                          چونکه رکن نهضتم ، بر همتت وابسته بود
هر چه کوشيدم ، که در بر گيرمت ، ممکن نشد           

                            بسکه دشمن ، جمله اعضايت ، زهم بگسسته بود
خواستم ، آنگه ببندم چشمهايت را اخا                        

                                    ليک پيش از من عدو با تير چشمت بسته بود
ناله عباس را تا خواست دشمن  نشنود                                 

                                          گريه اش ، در وقت جان دادن  آهسته بود

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 1:51 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 پس از گذشت سال ها از توجهات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام صاحب فرزند شدند 
اين چند سطر را تقديم مى دارم . باشد تا از ثواب آن كار عظيم و مفيد بهره اى نيز نصيب حقير شود.
قطعا پس از هر ازدواج اولين چيزى كه والدين به قصد طبيعى انتظار آن را مى كشند تولد يك فرزند است اما در سال هاى پيش كه يكى از هنرمندان اهل قلم از معرفى وى معذورم مدتى ازدواج كرده بود به نظر مى رسيد به اين انتظار طبيعى نبايد بنشيند و ماجرا به همين نكته برمى گردد بلافاصله آستين ها بالا زده شد و تمامى مراحل مراجعات و معالجات پزشكى در داخل انجام گرفت اما نتيجه منفى بود سپس سفر به خارج از مرز به آمريكا تا شايد قدرت انسان قرن بيستم حلال مشكل باشد. اما باز نتيجه همان بود و اين انسان از همه علل مادى نااميد، در مى يابد علل العمل جاى ديگرى است . آرى با توسل به درگاه باب الحوائج و در خواست از خداوند با واسطه قمر بنى هاشم عليه السلام پس از گذشت سال ها از ازدواج خداوند پسرى به ايشان عطا فرمود و بدين ترتيب خانواده اى آن چنان مجذوب اهل بيت عليهم السلام مى شوند كه عكس انتظار همگان نام مبارك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را انتخاب مى نمايند. و بدين ترتيب يكى از معجزات وكرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به وقوع مى پيوندد تا گروهى اهل هدايت شوند و قطعا اگر ما نيز متوسل به ايشان باشيم هدايت و شفاعتشان نصيب ما مى گردد انشاء الله تعالى ، و السلام
محسن اصلانى
1/2/80 شمسى
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 12:40 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

دست تو را چو حضرت زهرا قبول كرد

پس بوسه بر دو دست تو، سبط رسول كرد

معجز نما حسين ، چو دستت گرفته است

مشكل گشائيت ، متحير عقول كرد

((ام البنين )) به هر دو جهان گشت مفتخر

فرزند خود خطاب تو را چون بتول كرد

پاينده است غصه ات اى ماه كربلا

خورشيد شادى از غم تو، چون افول كرد

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 12:11 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

امشب اي مردم غفلت زده، مهلت بدهيد       

                            تا که «حر» سوي ره راست ز بيراهه شود


 اصغرم را بگذاريد که تا فردا صبح                   

                         سن قربان شدنش کامل و، ششماهه شود

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 10:10 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

ذکر لب شاهه حنین فقط حسین فقط حسین

حسن میگه آقام حسین زهرا میگه عشقم حسین

احمد دین فقط حسین شاه زمین فقط حسین

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 10:2 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

آمده‌ بودم‌ از حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ پول‌ بگيرم‌
حجّة‌ الاسلام‌ جناب‌ آقاي‌ سيّد مصطفي‌ مستجاب‌ الدعوه‌ در شب‌ 20 رجب‌ 1414 ِ چندكرامت‌ نقل‌ كردند كه‌، با تشكّر از ايشان‌، ذيلاً مي‌آوريم‌:
1.مرحوم‌ پدرم‌ سيّد تقي‌ مستجاب‌ الدعوه‌، از مرحوم‌ پدرش‌ سيّد رضا مستجاب‌ الدعوه‌، كه‌ هردو كفشدار حرم‌ حضرت‌ اباالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ بودند، نقل‌ كردند كه‌: مرحوم‌ سيّد رضاروزي‌ بي‌ پول‌ مي‌شود. مي‌آيد نزد ضريح‌ مطهّر حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ و عرض‌مي‌كند: يا ابوالفضل‌، پولي‌ ندارم‌ و خجالت‌ مي‌كشم‌ از فرزندانم‌ تقاضاي‌ وجه‌ نمايم‌. خودتان‌چاره‌اي‌ بفرماييد. سپس‌ همانجا به‌ نماز مي‌ايستد.
در اين‌ بين‌، زني‌ كه‌ زائر ايراني‌ بوده‌ است‌، با صداي‌ بلند به‌ زبان‌ فارسي‌ مي‌گويد: يا ابوالفضل‌، اين‌مقدار پول‌ در كيسه‌ را من‌ به‌ هوا پرتاب‌ مي‌كنم‌، هر كسي‌ محتاج‌ آن‌ مي‌باشد به‌ او برسد. پول‌ را به‌هوا پرتاب‌ مي‌كند و چون‌ مردم‌ كربلا تقريباً فارسي‌ مي‌دانند، كربلاييهاي‌ حاضر در حرم‌، حرف‌ زن‌را فهميده‌ و منتظر برداشتن‌ پول‌ مي‌شوند.
امّا پول‌ در مقابل‌ مرحوم‌ سيّد رضا مي‌افتد وآن‌ مرحوم‌ پول‌ را برداشته‌ به‌ جيب‌ خود مي‌گذارد ومشغول‌ نماز مي‌شود. مردم‌ كه‌ جمع‌ مي‌شوند كيسه‌ را نمي‌بينند و در نتيجه‌ متفرِّ مي‌شوند. پس‌از اتمام‌ نماز سيّد رضا، زن‌ به‌ وي‌ مي‌گويد: آيا تو پول‌ را برداشتي‌؟ مرحوم‌ سيّد رضا مي‌گويد:آري‌، و داستان‌ بي‌پولي‌ خود را بيان‌ مي‌كند و اضافه‌ مي‌كند كه‌ من‌ همين‌ حالا آمده‌ بودم‌ ازحضرت‌ اباالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ پول‌ بگيرم‌. خانم‌ مزبور، مرحوم‌ سيّد رضا را به‌ منزل‌ مي‌بردو به‌ فرزندانش‌ مي‌گويد هر چه‌ مي‌خواهيد و مي‌توانيد به‌ اين‌ سيّد كمك‌ كنيد، آن‌ قدر بي‌پول‌ شده‌كه‌ آمده‌ از حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ پول‌ بگيرد و آن‌ بزرگوار هم‌ سيّد را به‌ من‌ حواله‌داده‌است‌. فرزندان‌ آن‌ زن‌ هم‌ پول‌ قابل‌ توجّهي‌ به‌ مرحوم‌ سيّد رضا كفشدار مي‌دهند!


|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 8:2 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

بوسه باران ید الله شده آن بازوی تو /

 هم پسر خوانده گی از حضرت زهرا داری/

کمترین مزد وفاداریت این است ای دوست /

که تو هم پای حسین نقش به دلها داری /

عباس من عباس من عباس من

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 1:37 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

تا مصون ماند، ز غارت، پيکر پاک حسين                  

                                                 در وداعش، زينب او را داد، پاره پيرهن

يا علي، اي آنکه سلمان را کفن کردي، بيا             

                                اين حسين توست آخر، مانده بي غسل و کفن...

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 12:37 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

زين وداع آتشين ، کز شهر قرآن مي‌کني                 

                                            آستان وحي را ، بي تاب و حيران مي‌کني
اي که با جمعي پريشان ، از مدينه مي‌روي                

                                             قلب زهرا را ، ز حال خود پريشان مي‌کني
تا ابد بنياد غم ، از غصه ات ماند بپا                             

                                            کاخ شادي را چرا با خاک يکسان مي‌کني ؟
اي که مصباح هدايت هستي و فلک نجات                

                                             از چه با اين اشکها ايجاد طوفان مي‌کني ؟
با عزيزان مي‌روي و ، زادگاه خويش را                   

                                          پيش چشم فاطمه ، خالي ز جانان مي‌کني 
سينة بشکستة او ، رفت از يادش دگر                        

                                        با دلي بشکسته هجران را چو عنوان مي‌کني 
مصطفي را قصة پيراهنت مدهوش کرد                        

                                           زينب از اين پيرهن بردن ، پشيمان مي‌کني 
اي ذبيح کربلا ، جانها فداي حج تو                           

                                       اي که خود را در مناي عشق ، قربان مي‌کني
در طوافت کعبه بر گرد تو مي‌گردد حسين                     

                                         کآمدي ، در بيت حق ، تجديد پيمان مي‌کني
اشک بيت الله مي‌جوشد ، ز چشم زمزمش                 

                                               از حرم ، ثارالها ، تا قصد هجران مي‌کني
کعبه بگرفته ست دامانت ، که برگرد اي حسين              

                                      اين حرم را ، ز فراقت ، جسم بي جان مي‌کني
مروه گردد بي فروغ و ، بي صفا گردد صفا                     

                                           کربلا خوش باد ، کآنجا را گلستان مي‌کني
نهضت خونين تو ، سرمشق آزادي بود                           

                                               بهترين تعليم را ، از درس قرآن مي‌کني
جان فداي تربت تو ، اي طبيب جسم و جان                   

                                            درد عالم را به درد خويش درمان مي‌کني
ابر رحمت مي‌شود ، اين چشمة اشکت    

                                                   ز آن ، تاريک قبرت ، نور باران مي‌کني

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 10:22 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

باز محرّم رسيد ماه عزاي حسين                       

                                                سينه ما مي‌شود کرب و بلاي حسين
کاش خدا قستم رزق حلالي کند                       

                                                   تا که توانم کنم خرج عزاي حسين
کاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناه                

                                                  تا که بگيرم صفا من ز صفاي حسين
هرکه عزدار اوست شيعه و غمخوار اوست           

                                                   ناله او مي‌دهد سوز صداي حسين
مادر او فاطمه خوب دعا مي‌کند                          

                                               هرکه بريزد ز چشم اشک براي حسين
اشک عطاي خداست هديه خيرالنساست                        

                                               نيست کسي لايقش غير گداي حسين
ماه محرم کند جامعه را زير و رو                         

                                              جمله جوانان شوند مست ولاي حسين
بهتر از اين گريه‌ها نيست سلاحي به دست        

                                                    تا که بماند بپا دين خداي حسين

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 9:23 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

به خدا که اگر گردن مرا هم بزنن دست از ارباب بی کفنم نمیکشم.

با هزار هزار زخم زبان هم که زنند من رهاش نمیکنم .

تازه عشقم آتشین تر هم میشه یا ارباب حسین ابن علی

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 7:27 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

واسه بنده افتخاره که بگم حسین آقاشه.........

فکر نمیکنم تو دنیا اربابی مثله تو باشه...........

امام حسین میفرمایند (در مورد بیعت با یزید:)

مرا عار آید از این زندگی                               که سالار باشم کنم بندگی

|+| نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 2:42 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

بر ريشه تو، گرچه بسي تيشه عدو زد                   

 بر نخل حياتت، اثر از تيشه زني نيست
پيدا بود از منظره کرب و بلايت                               

 دردانة زهرا و علي، گم شدني نيست
پوشيد لباس شرف از يمن تو انسان                     

 اي کشتة عريان که تو را پيرهني نيست
خجلت زده، شد سرخ، عقيق از لب اکبر                

 زيرا چو لبش، هيچ عقيق يمني نيست
از قتل علي اصغر ششماهه عيان شد                  

جز قصد جنايت، هدف خصم دني نيست
گيرم که رقيه نبود دخت پيمبر                             

يک دختر غربت زده، سيلي زدني نيست
از صلح و قيام حسنين است که اسلام                

  خود ريشه کن از آنهمه پيمان شکني نيست

|+| نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 11:44 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

من خادم عباسم!

پدر شهيد حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ عبدالرضا صافي ( از روحانيون كربلاي معلي) كه از خدمه بود نقل نمود:

دزدان سني در بيابان به من حمله كردند. همين كه گفتم: انا من خدام العباس عليه السلام يعني من از خدام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستم، از من دست برداشتند!

به طور كلي، اكثريت مردم روي زمين اعم از مسلمان و مسيحي و ساير اهل كتاب اجمالا به موضوع توسل و كمكهاي غيبي عقيده دارند و فكر نمي‌كنم حتي غير اهل كتاب هم كه كمي روحشان پاك باشد نسبت به اين اصل مهم كه خدائوند جزء فطرت آدميان قرار داده است بي‌تفاوت باشند.

|+| نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 7:26 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 دو پسرم‌ را از حضرت‌ عبّاس‌عليه‌السلام‌ گرفته‌ام‌!
3. نقل‌ مي‌كنند: در بروجرد فردي‌ يهودي‌ موسوم‌ به‌ يوسف‌ و معروف‌ به‌ دكتر بود كه‌ ثروت‌ زيادي‌داشت‌، ولي‌ فرزند نداشت‌. براي‌ پيدا كردن‌ فرزند، چند زن‌ به‌ همسري‌ گرفت‌ امّا از هيچ‌ كدام‌فرزندي‌ به‌ دنيا نيامد. هر چه‌ خودش‌ مي‌دانست‌ و هر چه‌ نيز ديگران‌ گفتند، از دعا و دارو، به‌ كاربست‌ و عمل‌ كرد، ولي‌ اينها نير اثر نبخشيد.
روزي‌ مأيوس‌ نشسته‌ بود، مرد مسلماني‌ نزد او آمد و پرسيد: چرا افسرده‌اي‌؟! گفت‌: چرا افسرده‌نباشم‌؟ چند ميليون‌ ريال‌ مال‌ و ثروت‌ جمع‌ كرده‌ام‌ براي‌ دشمنان‌! زيرا فرزند ندارم‌ كه‌ بعد از مرگم‌مالك‌ آنها شود، اوقاف‌ وارث‌ ثروت‌ من‌ مي‌شود.
آن‌ مسلمان‌ پاك‌ طينت‌ گفت‌: من‌ راه‌ خوبي‌ بهتر از راه‌ تو مي‌دانم‌، اگر توفيق‌ داشته‌ باشي‌ مي‌تواني‌از آن‌ طريق‌ به‌ مقصودت‌ نايل‌ شوي‌. ما مسلمانها يك‌ باب‌ الحوائج‌ داريم‌ كه‌ نامش‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ است‌. هر كه‌ به‌ آن‌ بزرگوار متوسّل‌ بشود نااُميد نمي‌شود. ما به‌ آن‌ حضرت‌متوسل‌ مي‌شويم‌ و حاجتمان‌ را به‌ وسيلة‌ او از خدا مي‌گيريم‌. تو هم‌ مخفي‌ خدمت‌ آن‌ حضرت‌برو و عرض‌ حاجت‌ كن‌، تا فرزنددار شوي‌.
دكتر يوسف‌ مي‌گويد: حرف‌ اين‌ مرد مسلمان‌ رابه‌ گوش‌ گرفته‌ و، مخفي‌ از چشم‌ زنها و همسايه‌هاو مردم‌، با قافله‌اي‌ به‌ سوي‌ كربلا حركت‌ كردم‌. در آنجا وارد حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌ شده‌ و عرض‌ كردم‌: آقا، دشمن‌ تو و دشمن‌ پدرت‌ در خانه‌ات‌ آمده‌ و عرض‌حاجت‌ دارد، حاشا به‌ شما كه‌ مرا نااُميد برگرداني‌.
باري‌، حاجت‌ خود را اظهار داشته‌ و از حرم‌ بيرون‌ آمدم‌ و باز به‌ طور مخفي‌ با قافلة‌ ديگري‌ به‌بروجرد برگشتم‌. پس‌ از سه‌ ماه‌ زنم‌ حامله‌ شد و چون‌ فرزند پسري‌ به‌ دنيا آورد من‌ نامش‌ را غلام‌عبّاس‌ نهادم‌. چندي‌ بعد نيز براي‌ بار دوّم‌ حامله‌ شد و چون‌ باز پسري‌ به‌ دنيا آورد اين‌ بار نامش‌ راغلام‌ حسين‌ گذاشتم‌.
يهوديهاي‌ بروجرد مطلب‌ را فهميده‌ اعتراضها به‌ من‌ كردند كه‌ چرا اسم‌ مسلمانان‌ را روي‌ پسرانت‌گذاشته‌اي‌؟! هر چه‌ دليل‌ آوردم‌ نشد. عاقبت‌، به‌ آنها گفتم‌ كه‌ قضيّه‌ از چه‌ قرار است‌.
بدآنهاگفتم‌ كه‌: اين‌ دو پسر را از حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ گرفته‌ام‌ و جريان‌ را از اوّل‌ تاآخر برايشان‌ نقل‌ كردم‌.
نقل‌ مي‌كنند: آن‌ يهودي‌ تا زنده‌ بود به‌ علما و سادات‌ احترام‌ كامل‌ مي‌گذاشت‌، ولي‌ همچنان‌ دردين‌ يهود باقي‌ بود.
|+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 11:11 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

به خدا گدایی خوبه در خانه ابو الفضل

همگی بیاین بمیریم به بهانه ابو الفضل

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 7:14 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع)                 

  روي دل با کاروان کربلا دارد حسين (ع)

ميبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظيم                         

 بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين

بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب                  

 کس نمي‌داند عروسي يا عزا دارد حسين

سروران،‌پروانگان شمع رخسارش ولي              

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين

آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي‌کند                  

 عزت و آزادگي بين تا کجا دارد حسين

شمر گويد گوش کردم تا چه خواهد از خدا               

جاي نفرين هم بلب ديدم دعا دارد حسين
                     

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 2:30 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

  مرا در شب اول قبر کفن مکنید

که من غلامم و اربابی بیکفن دارم

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 7:42 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

صبر کن ای فاطمه سر بر مدار از آسمان

  تا نبینی وقت مردن سنگباران حسین

 بر دل خاک آمد این جانه من از روی زین

    ذوالجناح با وفا اینک نگهبان حسین

با حسینم ای خدا در آخرت محشور کن

 دیگر آنجا دل ندارد صبر هجران حسین

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 6:58 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

السلام اي نور چشم مصطفي

السلام اي خامس آل عبا

يک نظر کن بر غلامت اي شما

من ترا پير غلام و زائرم

يا حسين من جابرم من جابرم

بر تن صد چاک عريانت سلام

برعزيزان و شهيدانت سلام

بر تو و اين نوجوانانت سلام

گو جوابم را تو شاها از کرم

يا حسين من جابرم من جابرم

آمدم بهر زيارت يا حسين

جان جد، تاجدارت يا حسين

بوسم  اين خاک مزارت يا حسين

من غلام و خانزاد و چاکرم

يا حسين من جابرم من جابرم

پس چرا شاها نمي گويي جواب

بر غلام پيرت از راه ثواب

قلب زارم را مکن اينسان کباب

اي حسين جان هديه من آورده ام

از براي تو کفن آورده ام

سدر و کافور از وطن آورده ام

کن قبول از من مرنجان خاطرم

يا حسين گويي نداري سر به تن

با غلام خود نمي گويي سخن

زير گل جسم شريفت بيکفن

من به حال بيکست ناظرم

يا حسين من جابرم من جابرم

(کربلا ي) دل پريشان فکار

ريزد اشک از ديده چون ابر بهار

گو سخن با جابر محزون زار