3. حاج عبداللّه باخو، معروف به شير فروش، نقل كرد:
هفتاد سال قبل مبتلا به مرض سل شدم. آن وقت معالجة سل خيلي مشكل بود. به چند دكترمراجعه كردم كه آخرين آنها دكتري يهودي و بسيار حاذِ بود. به من گفت: اين مرض شما درستشدني نيست، مگر اينكه حضرت مسيح عليهالسلامعنايت كند!
باري، خويشانم از همه جا مأيوس شده مرا رو به قبله خواباندند و چانة مرا بستندو چون خود رادر شرف مرگ ديدم، متوسّل به حضرت قمر بني هاشمعليهالسلام شدم. حضرت متوسلين ومراجعه كنندگان را شفا ميدادند و به من هم فرمودند فردا نوبت شما ميباشد. فردا كه شدحضرتعليهالسلام جام آبي به من داد. خوردم و خوب شدم و ديگر هيچ 9 اثري از آن مرض درمن نماند.
خطيب بزرگوار و مدافع مكتب اهل بيت آقاي سيد حسين فالي اظهار داشتند : جد مادري اين جانب مرحوم حاج شيخ حسم حائري ، كه در كربلا معروف به شيخ حسن كوچك بود از منبريها ن خدمتگزاران با اخلاص حضرت اباعبدالله الحسين بود كه مردم او را به تقوي و ايمان مي شناختند ايشان مي فرمود در كتاب اسرارالسلاطين كه نسخه خطي آن در خزانه حضرت ابوالفضل العباس موجود است خواندم : نادر شاه وزيري شيعه به نام ميرزا مهدي داشت . زماني كه نادر هند را فتح كرد ميرزا مهدي از او اجازه خواست كه از هند براي زيارت عتبات مقدسه به عراق مشرف گردد . نادر شاه او را به مسخره گرفت كه شما شيعيان مرده پرستيد شخصي را كه صدها سال است از دنيا رفته بر سر قبرش مي رويد و بر وي سلام مي كنيد ……….الخ .
ميرزا مهدي وزير گفت : اينها گرچه بظاهر مرده اند ولي كارهايي مي كنند كه از عهده زنده ها بر نمي آيد و مردم آن را كرامت و معجزه مي نامند . از جمله كرامات مولا امير المؤمنين علي (ع) شاه نجف ، اين است كه سگ چون حيواني نجس است به قبر مطهر ايشان نزديك نمي شود و از آن عجيبتر خمر (شراب ) است كه چون به آنجا مي برند فاسد مي گردد و اثر خمريت و مستي از آن زايل مي شود .
نادر شاه پس از شنيدن اين مطلب گفت : اگر چنين است كه تو مي گويي من هم با تو مي آيم تا از نزديك اين كرامت و معجزه را مشاهده نمايم چندي بعد نادر به طرف عراق حركت كرد چون به محدوده حرم مطهر مولا اميرالمؤمنين علي (ع) رسيد شرابي را كه از قبل در ظرفي مخصوص گذارده و در آن را مهر كرده بودند تا كسي نتواند در آن تصرف كند طلب كرد . زماني كه آن را آوردند ديد بوي تندي همچون بوي سركه از آن متصاعد مي شود وچون آن را چشيد ديد سركه است ! سپس يك سگ طلب كرد سگ را آوردند ولي هر چه سعي و تلاش كردند تا آن حيوان را وارد محوطه و محدوده حرم كنند نتوانستند حيوان دستهاي خود را به زمين فشار ميداد و هر چه مأمورين ريسمان وي را مي كشيدند فايده اي نداشت تا اينكه ريسمان پاره شد و حيوان آزاد شده و به عقب برگشت . نادر شاه كه اين صحنه را ديد در مقابل عظمت اميرالمؤمنين حضرت علي (ع) سر تعظيم فرود آورد و گفت حال كه چنين شده مي خواهم به جاي اين حيوان زنجيري به گردن خود من بيفكنيد و به كنار قبر مطهر مولااميرالمؤمنين ببريد زنجيري از طلا تهيه شد زيرا فكر مي كردند او اكنون احساساتي شده و چنين مي گويد ولي بعد كه به خود مي آيد و حالش آرام و طبيعي گردد آن كس را مجازات مي كند .
در اينجا بود كه ناگهان شخصي ناشناس ، ولي بسيار با هيبت نزديك شد و زنجير طلا را به گردن نادر انداخت و او را به طرف قبر اميرالمؤمنين علي (ع) كشانيد وقتي نادرشاه به كنار قبر مطهر رسيد تاجي را كه از پادشاه هند گرفته و بسيار قيمتي بود روي قبر مطهر نهاد و عرض كرد شاه تويي و من يك ياز بندگان تو هستم بلكه من سگ درب خانه تو مي باشم . سپس در نجف اشرف ماند و دستور داد تا گنبد حضرت را كه كاشي بود طلا كردند و بعد هم به كربلا و زيارت حضرت سيدالشهدا مشرف شد و چون حوادث عاشورا و صحنه هاي دلخراش كربلا و مصائب جانسوز حضرت اباعبدالله و يارانش را برايش گفتند متأثر شده و بشدت گريست . در اين ميان از علمدار كربلا حضرت ابوالفضل العباس نيز سخي به ميان آمد و گفته شد كه آن بزرگوار در روز عاشورا با چه رنجها و مشقتهايي روبرو شد ؟ نادر شاه گفت قبر او در كجاي حرم امام حسين است ؟ گفتند : وي قبري جداگانه دارد و نادر را به حرم حضرت قمر بني هاشم هدايت كردند وقتي كه چشم نادر شاه به دستگاه باشكوه و حرم با صفاي قمر بني هاشم افتاد و ديد دست كمي از حرم مولايش امام حسين ندارد از حاضرين پرسيد علت و حكمت ايجاد اين تشكيلات جداگانه چيست ؟ و چرا حضرتش را در حرم امام عظيم حسين بن علي دفن نكرده اند ؟ گفتند : اين امر به علت وصيت خود سردار كربلا قمر بني هاشم بوده است كه به حضرت سيدالشهدا گفت : مولا جان مرا به خيمه مبر چون به بچه هاي حرم وعده آب داده ام و آنها انتظار آب مي كشند و اينك اگر با اين وضع به خيمه بر گردم شرمنده آنان خواهم بود اما هرچه علما و حاضرين برايش توضيح دادند او قانع نشد كه بايد براي حضرت عباس گنبد و بارگاه جدايي باشد در اين اثنا ناگهان صداي فريادي همه را متوجه خود كرد . ديدند جواني با حالت آشفته و پريشان كنار ضريح مطهر فرزند رشيد مظلوم تاريخ اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب فرياد مي زند و با لهجه محلي مي گويد اي برادر زينب به فريادم برس . نادر شاه گفت : ببينيد مطلب از چه قرار است و آن جوان چه مي خواهد ؟ جوان گفت : من از قبيله مسعود هستم و محل سكونت ما در همين دو سه قرسخي شهر كربلا مي باشد در ميان ما رسم بر اين است كه يك روز قبل از عروسي داماد همراه عروس به حرم حضرت ابوالفضل مي آيند و سوگند مي خورند كه به يكديگر خيانت نكنند و حضرت را حكم قرار مي دهند كه هر كس به ديگري خيانت كرد حضرتش او را مجازات كند .
امشب هم شب عروسي و زفاف من است لذا با همسرم از منزل بيرون آمديم تا به حرم حضرت بياييم ولي در بين راه هفت نفر سواركار مسلح به ما حمله كردند و زنم را از من گرفتند و بردند اكنون آمده ام كه از حضرت قمر بني هاشم كمك بگيرم . نادر شاه بسيار متأثر شد و گفت من تا شب همسرت را به تو باز مي گردانم ولي جوان عرب كه گويا با نادر و شكوه و هيبت وي آشنايي نداشت گفت من از تو كمك نخواستم من از برادر زينب كبري كمك مي خواهم و بايد هر چه زودتر همسرم را به من بر گرداند و آن دزدها را به كيفر برساند نادر شاه از سخنان گستاخانه آن جوان و اينكه كمك او را رد كرده بر آشفت و گفت بسيار خوب اگر فمر بني هاشم قبل از امشب همسرت را به تو نرساند من ترا كيفر خواهم كرد و به حسابت خواهم رسيد . جوان با مشكل دوم كه همان تهديد نادرشاه بود روبرو شد و خود را به روي قبر مطهر حضرت ابوالفضل انداخت و در حاليكه فرياد مي زد گفت : اي پناه بي پناهان اي پسر اميرالمؤمنين علي به دادم برس .
ناگهان صداي هلهله و فرياد زني توجه همه را جلب كرد كه صدا مي زد : « رأيتك عاليه يبو فاضل ، مشكور ، يخو زينب » !
آن زن با لهجه محلي مي گفت : پرچمت بلند است اي ابوالفضل سپاسگزارم اي برادر زينب ! نادر شاه دستور داد جوان و همسرش را نزد او آوردند و ماجرا را از زن پرسيد او هم مانند شوهرش رسم جاري قبيله و حمله دزدان را بيان كرد و اضافه كرد كه چون دزدان مرا با خود بردند و شوهرم از من جدا و دور شد فرياد بر آوردم و حضرت ابوالفضل را به حق خواهرش زينب كبري قسم دادم تا مرا نجات دهد ناگهان سواري از سوي كربلا نمايان شده با عجله و شتاب بسيار نزديك ما آمد و به دزدان دستور داد كه مرا رها كنند ولي آنها نپذيرفتند و حتي بهه آن سوار حمله كردند كه يكمرتبه ديدم برقي همانند برق شمشير به طرف دزدان حركت كرد و سرهايشان را از بدنها جدا كرد و اكنون جسدها وسرهاي آنها در آن بيابان افتاده است اينك نيز خودم را در اينجا مي بينم .
نادر شاه از ديدن اين كرامت قانع شد كهمقام والاي حضرت ابوالفضل (ع) اين مقدار هست كه به پاداش وفا و ايثاري كه در زندگي نشان داده دستگاهي در كنار برادر عزيزش امام حسين داشته باشد . لذا دستور به توسعه حرم مطهر حضرت ابوالفضل داد و مسجد بالا سر حضرت و مسجد رواق پشت سر را هم احداث نمود و صحن و ايوان را تزيين و تعمير اساسي كرد .
نفر اول : بلیط رفت و برگشت با هواپیما به مشهد مقدس
نفر دوم: یک سکه بهار آزادی
نفر سوم: یک توره سه روزه به شمال کشور
در ضمن قرعه کشی با کامپیوتر صورت گرفته و عدد شما به ایمیلتان خواهد آمد.ایمل فراموش نشود در قسمت نظرات ((آخرین مهلت تا عید فطر میباشد))
حجه الاسلام و المسلمين آقاى سيد شهاب الدين حسينى قمى ، در نوشته اى در تاريخ 8/1/76 شمسى مرقوم داشته اند:
پدر بزرگوارم آيت الله آقاى سيدابوالفضل حسينى ، كه از عباد وزهاد و علماى كهنسال و بقيه الماضين بودند، كرارا براى من به طور خصوصى و نيز در محافل عمومى در زمانى كه اشخاصى از خودى و برادران عزيزم و ديگران در خدمتشان بوديم ، كراماتى از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نقل مى فرمودند كه به طور خلاصه به قسمتى از آنها اشاره مى شود: فرمودند: در سن حدود ده سالگى به مرضى صعب العلاج مبتلا شدم كه خيلى از آن رنج مى بردم . مادرم ، كه از خانمهاى متدينه و اهل نماز و ذكر و روضه بود، خيلى از كسالت من ناراحت بود و براى من دعا مى كرد.
يادم هست روزى مادرم به مجلس روضه اى كه در همسايگى خانه ما بود رفته بود و من تنها در خانه و با حالت بيمارى به سر مى بردم . ناگهان ديدم در طرف راست من افراد مهاجمى كه تعدادشان حدود 20 نفر بود، با قيافه هاى عجيبى در چند قدمى من ظاهر شدند و مى خواستند به طرف من حمله كنند كه وجود مقدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برق آسا سوار بر اسبى زيبا و با قامتى رشيد و نورانى ولى دستهاى مباركشان بريده و زانوهاى مباركشان از زين و سر اسب بالاتر (همان گونه كه وصفشان در كتابها ذكر شده و وعاظ باز گو مى كنند) ظاهر شدند و با يك حركت آن بزرگوار، افراد مهاجم فرار كردند.
مجددا از سمت چپ من مهاجمين ديگرى كه اين بار تعدادشان كمتر بود حمله كردند، كه دوباره با يك حركت و نهيب آن حضرت فرار كردند و باز مرتبه سوم همان افراد اول از سمت راست حمله كردند كه باز هم با نهيب شديدتر آن حضرت فرار كرده و ديگر بازنگشتند و اين جانب مورد عنايت و لطف و بزرگوارى آن حضرت قرار گرفتم .
مادرم وقتى از مجلس روضه و توسل برگشت و شرح حال خود را برايش بازگو كردم به شكرانه اين عنايت بزرگ بسيار خوشحال شد. آن عالم وارسته و بزرگوار به دفعات تاكنون مورد توجه عجيب حضرات معصومين ارواحنا فداهم قرار گرفته اند و از آن جمله ماجرايى است كه چندى قبل اينچنين نقل فرمودند: خدمت حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم رسيدم . آن حضرت محزون و ناراحت بودند. مقام والاى حضرت على عليه السلام به من افتخار همنشينى بخشيده ، من مانند فرزند دست بر شانه مباركشان گذاشته بودم و آن حضرت براى شفاى دردم كاهو با روغن زيتون آماده مى فرمودند، كه قاشقى از آن را خوردم و نتيجه فورى آن را هم ديدم ، و اگر كسى بيشتر عاشق و طالب ديدن و شنيدن است بايد حضورا خدمت ايشان رسد تا از بيان گرم و نفسهاى پاكشان استفاده معنوى و روحانى ببرد.
من اين مشاهدات بزرگ و كم نظير را در بسيارى از محافل و مجالس علما و بزرگان وروى منبرها و در همه جا و هميشه نقل كرده ام و هر كس از هر گروهى شنيده ، اشكش جارى شده است و از مقام منيع آن حضرات معصوم طلب حاجت و كمك كرده است .
حجتالاسلام والمسلمين جناب آقاي سيد محمود حسني طباطبايي بروجردي دو كرامت از كرامات بابالحوائج قمر بني هاشم(ع) ذكر كردهاند كه از ايشان تشكر ميشود,
1. از پدرم، مرحوم مغفور حاج سيد ضياءالدين حسني طباطبايي (قدس سره) شنيدم كه ايشان فرمودند: در دوران جواني، كه به قصد زيارت اعتبا متبركات عراق همچون مولي الموالي علي(ع) و سالار شهيدان حضرت ابي عبدالله الحسين(ع) به ن ديار رفته بودم، روزي به قصد زيارت قمر بني هاشم(ع) همراه جمعي وارد صحن مطهر شديم.
ما عدهاي زن و مرد بوديم كه مي خواستيم وارد حرم مطهر شويم. در آن روزها سيمهاي قطور برق در كنار صحن مطهر قرار داشت و چند سيم لخت برق با فاصله اي اندك از كنار هم ميگذشت. در عرق آن روزها تازه بادبادك آمده بود. چند طفل عرب تعدادي بادبادك داشتند و با هم بازي مي كردند. آنها دو عدد از اين بادبادكها را به هوا كرده بودند كه يك عدد آنها روي سيم برق گير كرده بود. يكي از اين بچه ها مي رود بالاي بام كه خم شود و بادبادك خود را بردارد از بالاي بام روي اين سيمهاي لخت افتاده و در آنجا خشك ميشود.
پدرم فرمودند: به چشم خودم ديدم زني اعرابي سراسيمه خود را به جلوي ايوان رسانيد و در حالي كه انگشت ابهام را به حالت تهديد حركت مي داد و فرياد مي زد و به ضريح قمر بني هاشم(ع) اشاره مي نمود، سخناني گفت. سپس به سوي كودكش برگشت و جمعيت هم به دنبالش به راه افتاد. هنوز دو سه قدم فاصله بود تا به زير جنازه فرزندش كه بالاي سيمهاي برق بود برسد كه ناگاه مثل اينكه كسي كودك را بردار و جلوي مادر بر زمين بگذارد كودك آن زن از بالا جلوي مادرش افتاد و شروع به فرار نمود اما جمعيت به او مجال نداده و بر او هجوم آوردند و در مدت كوتاهي تمام لباسهاي اين كودك تكه تكه گرديد و آنها را به عنوان تبرك بردند
حجه الاسلام آقاي حاج سيد علي آتشي، داماد آيت الله حاج شيخ جلال آيت اللهي، از منبريهاي معروف و مشهور يزد هستند كه هر كس هر گونه حاجت و يا گرفتارييي دارد از ايشان درخواست توسل ميكند. ايشان، شبي در منزل مرحوم حجه الاسلام وزيري نقل كردند:
5. يك شب حدود ساعت 12 بود و ما همگي خواب بوديم، كه ناگهان از خواب پريدم و شنيدم كسي حلقة درب را ميكوبد. به پشت درب منزل رفتم و گفتم كيست؟ گفت: حاج آقا، من فلان شخص كليمي هستم. سؤال كردم چه كار داري؟ گفت: جوانم مريض، و در حال جان دادن است، فورا بياييد و براي نجات وي به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام توسل جوييد. گفتم: اين موقع شب آمدن برايم مقدور نيست، و او شروع كرد به گريه كردن و التماس نمودن.
درب را باز كردم و وقتي حال زار او را ديدم، گفتم : صبر كن، الآن برميگردم. به داخل منزل رفتم و استخاره كردم، بسيار خوب بود. برگشتم و به او گفتم: آدرس دقيق منزلت را به من بده و برو، تا چند دقيقه ديگر من هم ميآيم. نشاني منزل را داد (البته منزل آقاي آتشي با منزل آن يهودي خيلي فاصله زيادي نداشت).
آن مرد رفت و من هم مهياي رفتن شدم و به اميد خدا حركت كردم. وقتي به منزل يهودي رسيدم ديدم وي در كوچة نزديك منزل ايستاده است. وارد منزل شدم و جوان را در حال احتضار ديدم. مادرش بر بالين جوان نشسته و گريه ميكرد. فورا نشستم و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم. پدر و مادر جوان گرية زيادي كردند و مدام يا ابوالفضل العباس عليه السلام! يا ابوالفضل العباس عليه السلام! ميگفتند. پس از اتمام روضه، فورا از آنجا بيرون آمده و به منزل رفتم.
فردا صبح زود، مرد يهودي براي تشكر به منزل ما آمد و گفت: فرزندم شفا يافت!
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ حسين اثني عشري، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام طي نامهاي از تهران، عاصمة تشيع، نوشتهاند:
6. صبح روز هشتم محرم الحرام سال 1415 هـ، بعد از خواندن روضه در منزلي كه در خيابان دولت تهران بود(منزل جناب آقاي ميلاني، هنگامي كه به طرف ابتداي خيابان ميرفتم آقا و خانم جواني گريه كنان نزد من آمدند و از من خواستند كه براي خواندن روضه به مجلسي كه روز نهم (تاسوعا) دارند بروم. آنان گفتند كه ما جزو اقليتهاي ديني هستيم و از گروه ارامنه ميباشيم.
از ايشان سؤال كردم كه شما به چه علت تصميم به برگزاري چنين مجلسي گرفتهايد؟ گفتند: ما پسري داريم كه پنج سال دارد. مدتي بود كه وي مبتلا به بيماري خوني شده بود. معالجات فراواني براي او انجام شد ولي نتيجهاي نگرفتيم. چندي پيش اطبا به ما گفتند كه اين مرض خوب شدني نيست، و ما را كاملا از بهبودي وي نااميد كردند.
چند روز قبل، با همسايه منزلمان كه مسلمان است در اين موضوع صحبت ميكرديم. او گفت: امروز روز اول محرم است. شما نذر كنيد كه اگر فرزندتان شفا گرفت يك جلس روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام با سفرة اطعام بگيريد، اگر تا تاسوعاي امسال حاجتتان را گرفتيد همين امسال،وگرنه سال آينده نذرتان را ادا كنيد.
صبح روز پنجم محرم بود كه ديدم فرزندم بعد از بيدار شدن از خواب نشاط و هيجان خاصي دارد از او سؤال كردم كه چه شده؟ گفت: نزديك صبح بود كه خواب سيدي را ديدم. پرسيدم اسم شما چيست؟ شخص ديگري گفت كه اين آقا قمر بني هاشم(عليه السلام) هستند. (البته خواب طولاني بود كه در آنجا مجال نبود كه همهاش را بشنوم) و من الان احساس ميكنم كه شفا گرفتهام و حالم كاملا خوب است. ظاهر او هم به نظر ما تغيير كرده بود و حالات سابق را نداشت. لذا ما همان روز او را جهت انجام آزمايشات به بيمارستان برديم. جواب آزمايشات تماما سالم بود، براي اطمينان به بيمارستان ديگري نيز مراجعه كرديم جواب آنها هم همان بود، پس از مراجعه به دكتر معالج و نشان دادن جواب آزمايشات با حالت تعجب به ما گفت كه اين غير از معجزه چيز ديگري نميتواند باشد.
حال تصميم به اداي نذر گرفتهايم. ضمنا همان همسايه به من گفت كه چون تو ارمني هستي و مسلمانان ممكن است در مجلستان شركت نكنند و از طعام شما نخورند. لذا شما وسائل پذيرائي را فراهم كن و به منزل ما بياور، ما آنها را آماده ميكنيم و مجلس را هم در منزل ما بگيرد. و باز به من گفت كه براي خواندن روضه هم خودت شخصي را دعوت كن.
پرسيدم از كجا؟ گفت به درب حسينيهها يا مساجد برو آنجا شخصي را پيدا خواهي كرد.
ما هم بعد از مراجعه به دو يا سه حسينيه يا مسجد، به شما برخورديم؛ لذا اگر ممكن است فردا به مجلس ما تشريف بياوريد و روضة حضرت ابوالفضل را بخوانيد.
من نيز قبول كردم و فرداي آن روز ، كه روز تاسوعا بود، به منزلي كه در حدود دو راهي قلهك بود رفتم و بحمدلله مجلس برقرار شد.
بعد از مجلس، خانم صاحب خانه كه همسايه آن خانم ارمني بود به من گفت كه در اين مجلس حدود ده زن ارمني حضور دارند كه به قصد شركت در مجلس روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمدهاند. اللهم ارزقنا زيارته و شفاعته.


حجتالاسلام والمسلمين آقاي حاج سيد جعفر مير عظيمي، موسس كتابخانه و مسجد حضرت ابوالفضل العباس(ع) در محله زندآباد قم مي باشند كه در جلد دوم اين كتاب شريف در باب مسجد و كتابخانه ياد شده مفصل بحث خاد شد. ايشان چند كرامت را به شرح زير مرقوم داشته اند كه مي خوانيد:
1. روزي شخصي به نام قربان عروجي به مسجد حضرت ابوالفضل(ع) آمد و يك انگشتر طلا داده و گفت: مال حضرت عباس(ع) است. او گفت: نذري است و ماجرا را چنين توضيح داد:
شب سيخ كباب به چشم دخترم فرو رفت. وقتي او را به خدمت آقاي دكتر كرماني چشمپزشك در قم بردم گفت: فردا بياوريد كه بايد عمل بشود. از مطب دكتر به طرف منزل روانه شديم. مقابل مسجد كه رسيديم دخترم پرسيد بابا دكتر چه گفت: گفتم: دخترم فردا چشم شما را عمل خواهد كرد. دخترم به طرف مسجد توجه نموده و گفت: اي علمدار كربلا، اي ابوالفضل العباس(ع) مرا شفا بده كه فردا لازم به عمل جراحي نباشد يك انگشتر طلا به مسجد شما تقديم مي دارم.
فردا وقتي به بيمارستان كامكار قم نزد دكتر رفتم وي دستور داد دختر را در اطاق عمي بيهوش كردند ولي وقتي چشم را دوباره معاينه كردند خيلي با تعجب گفت: اين همان دختر است؟! گفتم: بلي. گفت: از ديشب تا به حال چه كردهايد؟ گفتم هيچ! فقط شب وقتي كه از كنار مسجد حضرت ابوالفضل(ع) عبور مي كرديم متوسل به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس(ع) شديم دكتر كرماني گفت حضرت عباس(ع) خوب عمل كرده است!
يكي از بزرگان اهل منبر نقل كرد از واعظي شنيدم كه ميگفت:
4. من در قوچان بودم، يك يهودي مرا براي روضه خواندن به خانهاش دعوت كرد! من شگفتزده به خانهاش رفم و او گفت: ميخواهم مسلمان شوم. علّت اسلام آوردن وي را پرسيدم، گفتهمسر من بيمار بود. ديشب موقعي كه از تجارتخانهام وارد منزل شدم، ديدم بسيار گران است. ازعلّت گريهاش سؤال كردم، در پاسخ گفت: شوهرم، من از شما شرمندهام؛ زيرا حدود هفده سالاست كه به مرض روماتيسم پا دچارم و بكلي از حركت كردن عاجز ميباشم و با آنكه شما هزينةفراواني صرف نمودهايد، از بهبودي نااُميدم. امشب ميخواهم به حضرت ابي الفضلعليهالسلاممسلمانان، متوسّل شوم، زيرا بعضي از اوقات ميديدم زنان مسلمان يكديگر را براي روضه خبرميكردند و چون من از آنان پرسش ميكردم چه خبر است؟ ميگفتند: ما در مجلس عزاداريحاضر ميشويم و در آنجا متوسّل به حضرت عبّاسعليهالسلام ميگرديم و خداوند به واسطة اينتوسل به آن سرور بشوم و براي مظلوميت او اشك بريزم. چنانچه شفا يافتم آيا حاضري مسلمانشوي؟
گفتم: بلي. و ديدم با گره ميگفت: يا اباالفضل، يا اباالفضل! مدتي بعد مرا خواب در ربود طولينكشيد كه شنيدم ميگويد: برخيز، نگاه كن! برخاستم و ديدم اطاِ كه تاريك بود، روشن شده وزوجهام، با حال سلامتي، در صورتيكه نميتوانست بايستد، برپا ايستاده و ميگويد: الا´ن حضرتابي الفضلعليهالسلام در اينجا بود. گفتم: ماجرا را بازگو كن.
گفت: شما كه خوابيديد، من آن قدر تضرّع و زاري كردم كردم تا به خواب رفتم. در عالم رؤيا ديدميك آقاي جليل القدري به من فرمود: بلندشو. عرض كردم: قدرت برخاستن ندارم، و افزودمدست خود را به من بدهيد شايد بتوانم حركتي نمايم. مشاهده نمودم كه محزون شد. سپسملاحظه كردم ديدم دست در بدن ندارد.
يهودي پس از نقل نقل داستان فوِ افزود: اكنون ما دو نفر به شرف اسلام مشرّف ميشويم و بعداًمجلس با شكوهي تشكيل داده و اين كرامت حضرت عبّاسعليهالسلام را براي خويشان وديگران بازگو ميكنيم و جمعيت زيادي را به اسلام گرايش ميدهيم.
1. روزي براي ملاقات و احوالپرسي به منزل ثقه المحدثين مرحوم حاج سيدحسين فخرالحسيني، معروف به حاج سيدحسين اصفهاني (روضه خوان)، رفتم. ايشان درب را باز كردند و مشغول صحبت شديم.
در اين اثنا، ناگهان يك زن زرتشتي سراسيمه و گريه كنان به طرف منزل ايشانآمد و تا ايشان را ديد، سلام كرده گفت: حاج آقا، فورا به منزل ما بياييد و يك روضه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخوانيد كه بچهام در حال جان كندن است! آقا گفت: من مريض هستم و حالم براي آمدن به منزل شما مقتضي نيست. خانم مزبور با آه و ناله اصرار كرد و ايشان گفتند: خوب، برويد يك ساعت ديگر ميآيم. جواب داد: حاج آقا، فرصت نيست، بچهام الان ميميرد، اگر نميتوانيد بياييد همين جا روضهاي برايم بخوانيد. گفتند: اينطور كه نميشود! گفت: مانعي ندارد. در نتيجه، در دهليز منزل كه داراي چند سكو بود نشسته و متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدند. زن زرتشتي گريه زيادي كرد و به منزل رفت.
سؤال كردند: آقا، زرتشتيان هم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عقيده دارند؟! گفتند: بله، هر وقت گرفتارييي دارند متوسل به حضرت ميشوند و حاجت خود را هم خيلي زود ميگيرند چند روز بعد از وقوع اين قضيه، مرحوم حاج سيدحسين را ملاقات كردم و از نتيجه امر سؤال نمودم، گفتند: زن زرتشتي آمده و گفته است وقتي به منزل رسيدم ديدم حال بچهام خوب شده، چشم باز كرده و غذا هم ميخورد. خداوند به بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به او شفا داده است.


جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ محمدكاظم پناه رودسري، نقل كرد: در روز دوشنبه 18 ماه صفر سال 1389 هجري قمري در مسجد جامع حضرت عبدالعظيم حسني عليه السلام در شهر ري از جناب آيه الله آقاي شيخ عباسعلي اسلامي شنيدم كه فرمودند:
3. چند سال پيش در اصفهان منبر ميرفتيم. روزي يكي از مستمعين به من گفت: آقا، يك نفر يهودي ميخواهد 5-6 من شيريني در ميان مردم اين مسجد و مستمعين شما تقسيم كند. آيا شما اجازه ميدهيد و صلاح ميدانيد؟ من به وي گفتم: از يهودي سؤال كن براي چه ميخواهد شيريني به مسلمانان بدهد؟ آن شخص ميرود و از يهودي ميپرسد و يهودي علت اين امر را چنين بيان ميكند:
پسرم سخت مريض شد و عمل جراحي كرد و بعد از عمل جراحي خيلي حالش بد شد، به گونهاي كه در آستانة مرگ قرار گرفت.
پرستاران كه حال پسرم را اينگونه ميبينند ناراحت ميشوند و ميگويند: يا ابالفضل العباس عليه السلام، به فرياد اين پسر جوان يهودي برس!
پسرم ميگويد: من پيش خودم گفتم خدايا، اگر اين ابوالفضل، كه مسلمانان او را براي سلامتي من در پيشگاه تو واسطه قرار دادهاند، نزد تو مقام و منزلت دارد، تو را به حق او قسم ميدهم كه مرا از اين مرض نجات دهي. بعد از اين توسل، كمي خوابش ميبرد در عالم خواب ميبيند شخص اسب سواري نزديك دريچهاي كه تختش در كنار آن قرار داشت آمده و به او ميگويد: بلند شو! پسرم ميگويد: نميتوانم بلند شوم. اسب سوار ميگويد: بلند شود، تو ديگر خوب شدهاي. پسرم برميخيزد و ميبيند خوب شده است. اين خبر به دكترها ميرسد، آنها ميآيند و ميبينند كه حتي اثر بخيه هم وجود ندارد. اينكه من (پدر آن پسر) آمدهام به شكرانة اين موهبت، در ميان شما شيريني پخش كنم.
2. آقاي خليل تاج الديني (داماد آقاي رضواني) ساكن خيابان چهارمردان قم كه از افراد متدين و مورد وثوق مي باشد برايم نقل كرد:
دختري داشتم حدودا 4 ساله كه از بالاي نورگير به زيرزمين افتاد و در اثر ضربه اي كه ديد حالش وخيم شده و سه شب در بيمارستان نكويي بستري گرديد.
پزشكان گفتند: بايد وي را به تهران ببريد. او را به تهران برده و در بيمارستان بوعلي بستري كرديم. من به رئيس بخش التماس كردم و گفتم: آقاي دكتر، اول خدا؛ دوم شما. او گفت: علم و دين فرق دارد! دلم شكست اما من متوسل به عنايات غيبي بودم دختر حالتي متغير داشت چند روز گذشت. يك شب آن قدر حالش بد شد كه ديگر اميدي به بهبودي نمي رفت. من تا ساعت 10 شب در بيمارستان بودم و بعد مادرش بالاي سر او مانده و من به منزل آمدم. در اطاقي تنها دو ركعت نماز خواندم. كنار اطاق يك پوستر ابوالفضل(ع) بود. نگاهم به وي افتاد به گريه افتادم وگفتم: آقا جان شما باب الحوائجيد كاري كنيد از خدا بخواهيد بچه ام به من برگردد. همين طور كه اشك مي ريختم و تضرع مي كردم نميدانم چه موقع شب بود كه به خواب رفتم.
در خواب ديدم روي تپهاي نشستهام و نوري از دور به من نزديك مي شود. نزديك آمد؛ اسبسواري بود به من كه رسيد گفت: چرا اينجا نشسته اي؟ گفتم: شما ا زكجا مي آييد؟ گفتند: از تركيه به ايران مي آيم و مي روم و رفت. پس از چند لحظه برگشت و گفت: چرا هنوز اينجا نشستهاي؟ برو بچهات خوب شده. گفتم: آقا بچهام خيلي حالش وخيم است ديگر اميدي به خوب شدنش نيست. باز گفت: برو بچهات خوب شده. باز سوار نور شد و رفت و من از خواب بيدار شدم. گريه ام گرفت.
نزديك صبح بود. صبر كردم، نماز خواندم و به بيمارستان آمدم. از خانمم حال بچه را پرسيدم گفت: از نزديكيهاي صبح حالش بهتر شده است. گفته گرسنه ام نان و پنير و آب مي خواهم. همسرم چنين گفت: من خواب ديدم شما در حسينيهاي در قم سينه مي زنيد. فهميدم عنايتي شده است. دكترها دستور آزمايش و عكسبرداري دادند. جواب همه خوب بود و از ضايعات و ناراحتيهايقبلي خبري نبود. دكترها گفتند چه كردي كه بچه است خوب شده؟! ماجرا را گفتم همه به گريه افتادند و گفتند: ما همه وسيلهايم آن كس كه شفا مي دهد كس ديگر است. بچهام شفاي كامل گرفت.
فقيه فرزانه مرجع عاليقدر جهان تشيع حضرت آيه الله العظمي حاج آقاي حاج سيدمحمدحسيني شيرازي (دامت ظله الوارف) از آقاي سيدمهدي بلور فروش - در كربلا - بدون واسطه نقل ميكنند كه گفت:
9. يك زن سني از كردها كه ايام نوروز به كربلا ميآيند نزد من آمد و از مغازه مقداري جنس خريد و گفت من كسي را ندارم آيا ميتوانم شب را در منزل شما باشم؟ گفتم: مانعي ندارد.
در منزل به همسرم گفته بود كه من نزديك ده سال است كه ازدواج كردهام و اولاد دار نشده ام زنم به او گفته بود: شما به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شويد و نذر كنيد كه اگر تا نوروز سال بعد اولاددار شدي هر چه طلا در دست و گردن داريد نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باشد.
سال بعد ايام نوروز كه روز زواري بود و من نيز سرم شلوغ بود ساعت 2 بعدازظهر به منزل رفتم. ديدم تمام كوچه و حيات منزل ما پر از افراد كرد است. بسيار نگران شده، با زحمت فراوان خودم را به صحن خانه رساندم و زنم را صدا كردم كه اين چه وضعي است و اينها را چه كسي راه داده است؟
با خنده گفت: چيزي نيست بيا بالا. گفتم: مسئله چيست؟ گفت: آن زن كرد پارسالي با فرزندش آمده كه طلاهايش را به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام تقديم كند. اينها هم همگي افراد نازا هستند كه آمدهاند به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شوند و طلاهاي خويش را نذر آن حضرت كنند.
جناب آقاي حاج ابوالحسن شريفي دربارة بيمه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چنين مينويسد:
1. اين جانب وقتي تابلوي بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را بر روي كاميونها و غيره ميديدم، ترديد داشتم كه آيا بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مدركي دارد يا نه؟ صحيح است يا خير؟
در همين افكار به سر ميبردم كه شبي در عالم مكاشفه بين خواب و بيداري ديدم در صحرايي قرار گرفتهام كه انساني ديده نميشود و يك گوسفند در ميان جمعي از گرگها محاصره شده و گرگها مشغول خوردن آن هستند، در حاليكه گوسفند زنده است و فرياد ميزند و كسي نيست كه نجاتش دهد. من خواستم جلو بروم، ديدم گرگها تهديدم كردند، به فكرم رسيد كه اين گوسفند مال چه كسي است كه گرفتار گرگها شده است؟ در همين حال به گوش خود شنيدم كه مال حضرت عباس عليه السلام است. برايم شبههاي پيش آمد كه چرا حضرت عباس عليه السلام از گوسفند خود دفاع نميكند؟ پس بيمة با حضرت عباس عليه السلام چه فايدهاي دارد؟ كه ناگهان ديدم يك اسب قوي هيكل در مقابلم قرار دارد و شخصي سوار آن اسب است كه پاهاي وي در ركاب و همچنين زين اسبش معلوم است ولي خود او كه چهرهاش در هالهاي از نور قرار دارد قابل مشاهده نيست. اس مزبور سر خود را به زمين ميزد و قصد حركت داشت ولي نميتوانست. در همين حال كلماتي از آن شخص سوار كار كه چهرهاش در حالهاي از نور قرار داشت شنيدم كه فرمود:
چيزي كه مربوط به ما باشد براي ما فرقي نميكند آن را انسان بخورد يا حيوان. ولي چيزي را كه به ما بسپارند حفظش ميكنيم.
اين را گفت و ناپديد شد. وقتي به خودم آمدم و بيدار شدم، متوجه شدم كه آن سوار، حضرت عباس عليه السلام بودند و با اين صحنه، مرا آگاه ساختند كه بيمة با آن جناب صحيح است و افرادي پيدا ميشوند كه با حيوان فرقي ندارند، بلكه طبق آية شريفة قرآن كريم از حيوان هم پست تر و گمراهتر هستند: (اولئك كالانعام بل هم اضل سبيلا)
مؤلّف كتاب«باب الحوائج» (ص 284) مينويسد:
15. شنيده شده است كه در شهر مشهد به هنگام زيارت قبر امام رضاعليهالسلام، امام هشتمشيعيان جهان، يك نفر جيببر، پول يكي از زائرين را با تردستي خاصّي كه مخصوص اين طبقهاست از جيب او ميربايد و لحظهاي بعد اين جيببر فلج ميشود. دزد بيچاره، كه از اين پيشآمدغير مترقبه خودش را باخته بود، با حالتي پريشان به حرم امام رضاعليهالسلام ميرود و براي شفايافتن، خودش را به ضريح امام ميبندد. شب بعد امامعليهالسلام به خوابش ميآيد و دزد باالتماس ميگويد: يا امام رضاعليهالسلام، مجازات من به خاطر سرقت پول مختصري از يك زائر،بسيار سنگين است. براي اين دزدي ناچيز، چرا بايد بدين گونه مفلوج بشوم؟
امام رضاعليهالسلام در پاسخش بيان ميدارد: چون پس از دزدي، به نام من به دروغ قسمخوردي، حضرت ابوالفضلعليهالسلام از اين امر غضبناك شده و ترا به اين صورت در آوردهاست!
هنگامي كه مرد جيببر از غضب پسر اميرالمؤمنين عليعليهالسلام آگاه ميشود، شفاي خود رااز باب الحوائج ميخواهد و توبه ميكند كه از آن پس گرد كارهاي ناروا نگردد.ابوالفضلعليهالسلام او را شفا ميدهد و بدين ترتيب مردي كه عمر خود را با دزدي و جيببُريگذرانده بود به راه راست هدايت ميگردد.
4. در سال 1355 شمسي در بين عمله و كارگراني كه در ساختمان بيت العباس مشغول كار بودند شخصي روستايي از سادات موسوي به علت صداقت و احتياط و امين بودن و رفتار خوبش توجه ما را به خود جلب كرد به همين جهت او را مشغول تهي مواد غذايي و حراست از اثاثيه و ابزار ساختماني و نظارت در كار بناها و عمله ها كرديم و توصيه نموديم يك روز مانده به اتمام مواد غذايي و لوازم ساختماني ما را مطلع كن تا براي تهيه آنها اقدام شود و در گردش كار ساختمان توقف و ركودي پيش نيايد .
5. بعد از ظهر يك روز تابستاني كه براي سركشي و پرداخت حقوق كارگر و بنا به بيت العباس رفتم كارگران را مشغول نوشيدن چاي و عصرانه ديدم ضمن سلام و خسته نباشيد جوياي سيد شدم گفتند احتمالا در آشپزخانه باشد امروز براي نوشيدن چاي نزد ما نيامده و آثار ناراحتي و خستگي از همان اول صبح در چهره او نمايان بود گفتم مگر سيد خودش براي شما صبحانه و عصرانه تهيه نكرد ؟ گفتند : بلي ولي سيد امروز با سيد روزهاي قبل بسيار تفاوت كرده و به نظر مي رسد كه مريض است ولي به دكتر هم نرفته است من براي احوالپرسي و نيز جويا شدن وضعي پيشرفت كار روز نزد او به آ شپزخانه رفتم سيد را ديد م كه زانوي غم در بغل گرفته و در كنجي به ديوار تكيه داده است سلام كردم سر برداشت و جواب سلام داد صورتش بر افروخته و چشمانش حالت عجيبي پيدا كرده بود.
به او گفتم برادر من مرد خدا شما اگر مريض هستي و ناراحتي داري چرا انكار مي كني و خود را به اين قيافه در آورده اي ؟ فورا همين الان به دكتر مراجعه كن و برو در منزل به استراحت بپرداز در اين چند روز كه شما استراحت كامل نمودي و بهبودي اوليه را به دست مي آوري فرد ديگري را جايگزين شما مي نمايييم كه كمبودي احساس نشود .
با شنيدن صحبتهاي من از جا برخاست و دست مرا گرفته و به بيرون بيت العباس چند قدمي درب ورودي در داخل كوچه برد و گفت صاحب بيت العباس همين جا بود و من كور بودم چرا هذيان مي گويي ؟ شايئ هم تب شما بالا رفته !از شما خواهش مي كنم براي استراحت به منزل برو و فردا هم نيا
سيد گفت من سالمم منتهي آن موقع من كور بودم لال بودم من كر بودم من تب ندارم و هذيان نمي گويم . من فردا كه مي آيم هيچ ، بلكه تا آخر هم هر روز بايد بيايم .
گفتم سيد ماجرا چيست ؟ گفت : طبق برنامه اي كه شما تنظيم كرده ايد و من تا امروز بر اساس آن عمل كرده ام ديروز بايد از شما مي خواستم كه قند و شكر امروز را تهيه كنيد ولي بكلي آن را فراموش كردم صبح ساعت 9 كه بايد به كارگران صبحانه بدهم متوجه شدم كه چاي تمام شده و مثقالي از آن باقي نمانده است تصميم گرفتم صرف صبحانه به بازار نزد شما بيايم و چاي تهيه كنم فورا كتري را روي اجاق گاز گذاشتم و به قصد خانه از درب بيت العباس خارج شدم اما در همين نقطه ، به شخصي برخوردم كه از روبرو مي آمد . وقتي به من رسيد ايستاد و پرسيد : بيت العباس همين است ؟ گفتم : بله آن آقاي بزرگوار گفت : شما خادم او هستي ؟ گفتم آري ، فرمودند : مقداري قند و شكر و چاي براي بيت العباس آورده ام اين را گفت و آنها را روي همين زمين گذاشت من خم شدم و كيسه هاي محتوي قند و شكر و چاي را از جلوي پاي ايشان برداشتم موقعي كه بلند شدم نگاه كردم كه از ايشان تشكر و برايش دعاي خير نمايم اما كسي را نزد خود نديدم ! به اين سو و آن سو نظر انداختم و تا آخر كوچه دويدم اما اثري از آن بزرگوار نديدم و تمام اين قضيه از اول تا آخر حتي يك دقيقه هم طول نكشيد . اينك من به حال خودم تأسف مي خورم كه چرا به پاي او نيفتاده و بر آن بوسه نزدم ؟! چرا زير قدمش را نشانه نكردم كه خاك كف پايش را سرمه چشم خود و عموم رهروان مكتبش نمايم ؟ ! آري اي خواننده گرامي من نمي دان اين آقا چه كسي بود چون هم ممكن است آقا ابوالفضل العباس باشد و هم آقا مهدي موعود ولي همين قدر بايد بگويم كه ما از آن سال تاكنون به بركت دست آن بزرگوار با وجود داشتن مجالس سنگين و پر جمعيت حتي يك كيلو قند و شكر و 100 گرم چاي هم نخريده ايم و هميشه مقادير قابل توجهي در انبار ذخيره داريم

سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:
يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور ميزد و آب به دست بچهها ميداد، نقل ميكند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي ميخواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا ميرودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبردهاي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.
ميگويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت ميخواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جملهاي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچهام را شفا داد كه داد، والا فردا ميآيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره ميكنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار ميگذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.
نيمههاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچهام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زدهام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره ميكنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه ميكردم و هم پسرم گريه ميكرد.
ميگويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!
من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه ميكردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا ميزند و ميگويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.
آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من ميگويد بلند شود! گفتم : نميتوانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم، بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان ميگويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند ميگفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بيوفا نيست، بچهام را شفا داد!
حجه الاسلام آقاي حاج سيد علي آتشي، داماد آيت الله حاج شيخ جلال آيت اللهي، از منبريهاي معروف و مشهور يزد هستند كه هر كس هر گونه حاجت و يا گرفتارييي دارد از ايشان درخواست توسل ميكند. ايشان، شبي در منزل مرحوم حجه الاسلام وزيري نقل كردند:
5. يك شب حدود ساعت 12 بود و ما همگي خواب بوديم، كه ناگهان از خواب پريدم و شنيدم كسي حلقة درب را ميكوبد. به پشت درب منزل رفتم و گفتم كيست؟ گفت: حاج آقا، من فلان شخص كليمي هستم. سؤال كردم چه كار داري؟ گفت: جوانم مريض، و در حال جان دادن است، فورا بياييد و براي نجات وي به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام توسل جوييد. گفتم: اين موقع شب آمدن برايم مقدور نيست، و او شروع كرد به گريه كردن و التماس نمودن.
درب را باز كردم و وقتي حال زار او را ديدم، گفتم : صبر كن، الآن برميگردم. به داخل منزل رفتم و استخاره كردم، بسيار خوب بود. برگشتم و به او گفتم: آدرس دقيق منزلت را به من بده و برو، تا چند دقيقه ديگر من هم ميآيم. نشاني منزل را داد (البته منزل آقاي آتشي با منزل آن يهودي خيلي فاصله زيادي نداشت).
آن مرد رفت و من هم مهياي رفتن شدم و به اميد خدا حركت كردم. وقتي به منزل يهودي رسيدم ديدم وي در كوچة نزديك منزل ايستاده است. وارد منزل شدم و جوان را در حال احتضار ديدم. مادرش بر بالين جوان نشسته و گريه ميكرد. فورا نشستم و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم. پدر و مادر جوان گرية زيادي كردند و مدام يا ابوالفضل العباس عليه السلام! يا ابوالفضل العباس عليه السلام! ميگفتند. پس از اتمام روضه، فورا از آنجا بيرون آمده و به منزل رفتم.
فردا صبح زود، مرد يهودي براي تشكر به منزل ما آمد و گفت: فرزندم شفا يافت!
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ كاظم صديقي زنجاني، در يكي از سخنرانيهاي خود كه در تاسوعاي سال 1419 هـ . ق از تلويزيون پخش ميشد، وقتي كه مجري برنامه از ايشان درخواست كرد كرامتي را از حضرت قمر بني هاشم اباالفضل العباس عليه السلام براي شنوندگان محترم بيان كند، فرمودند:
4. چند سال قبل دهة عاشورا در مجلسي صحبت داشتم. روز تاسوعا صاحب و باني مجلس كه پدر شهيد هم بود به من گفت : آقا، از كرامات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام صحبت كنيد و سپس افزود: روزي يك خانم زردشتي به منزل ما آمد، مقداري قند و چاي آورد و گفت : اينها نذر حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام است!
گفتم: شما زردشتي هستيد و آنگاه براي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام قند و چاي آوردهايد؟! گفت : بلي، من فرزندي داشتم كه شديدا گرفتار بيماري شد، به گونهاي كه تمام دكترها در معالجهاش عاجز ماندند و او را جواب كردند. ناگزير متوسل به حضرت قمر بنيهاشم اباالفضل العباس عليه السلام شدند و آن بزرگوار فرزندم را شفا داد.
جناب آقاي حاج ابوالحسن شريفي از كرج مرقوم داشتهاند: حادثهاي چند سال قبل در تهران رخ داده است كه شرح آن را نيز ذيلا ميخوانيم
19 . در تهران ميدان قزوين، خيابان جمشيد (كه در آن زمان محل فساد بود) يك مغازه مشروب فروشي وجود داشت كه صاحب آن يك نفر ارمني بود و آن مغازه پاتوق رانندههاي تريلي(تريلر) و باري و غيره به شمار ميرفت. مرد ارمني، كه صاحب مغازه بود، روي ارادتي كه به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام داشت عكسي كه آن حضرت را سوار اسب نشان ميداد، بالاي سر خود نصب كرده بود و براي آن احترام خاصي قائل بود. روزي سه نفر راننده تريلي وارد مي شوند و از فرد ارمني مشروب مي خواهند. فروشنده سه ليوان شراب برايشان ميآورد. يكي از آنان يك ليوان ديگر درخواست مي كند و فروشنده ارمني از دادن ليوان اضافه خودداري مي ورزد. زيرا معتقد بود كه نبايد به هر راننده يك ليوان بيشتر مشروب داد، چون مستي به وجود آورده مشكلاتي فراهم خواهد كرد. فرد راننده اظهار مي دارد براي خودم نمي خواهم و وقتي ليوان شراب را مي گيرد (نعوذ بالله) به روي عكس مبارك حضرت ابوالفضل العباس مي باشد و اظهار مي كند كه: اين هم سهم ايشان!
شخص ارمني، وقتي اين جسارت فجيع را از راننده بي دين مي بيند خيلي ناراحت شده، آنان را از مغازه بيرون مي كند و مغازه را تعطيل اعلام مي نمايد سپس از شدت ناراحتي در داخل مغازه مشغول گريه مي شود. آن سه نفر بعد از خارج شدن از مغازه، با يكديگر مشاجره مي كنند كه چرا اين عمل انجام شد. نهايتا دو نفر از آنان با هم تصميم مي گيرند كه وقتي با تريلي هايشان از شهر خارج شدند، در بيابان، راننده اي را كه اين جسارت را كرده بكشند و جسدش را در بيابان بيندازند
اين دو نفر از مرد خبيث جلوتر راه افتادند كه با هم تصميم لازم را بگيرند. وقتي كه وارد خيابان قزوين شدند تا به طرف تريلي هاي خود بروند نفر سوم كه همان فرد گستاخ باشد از آنان عقب مانده بود وقتي خواست از جوي آب كنار خيابان بگذرد، پايش به جدول كنار خيابان برخورد كرد و با صورت به وسط خيابان افتاد. در همين حال يك تريلي آهن كش كه با بار آهن در حال عبور بود از روي اين شخص گذشت و او را از كمر به دو نيم ساخت مردم جمع شدند و راننده تريلي هم توقف كرد.
پليس نيز سر رسيد و به زودي جمعيت انبوه گرد آمدند. آن دو راننده ديگر، كه فاصله اي از آن جمعيت داشتند، وقتي متوجه اين حادثه شدند جلو آمدند و شرح ماجرا را به پليس گفتند و افزودند كه تصميم داشته اند به علت جسارتي كه وي به حضرت اباالفضل العباس عليهم السلام انجام داده بود در بيابان او را بكشند، و اظهار داشتند كه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام زحمت آنها را كم كرد.
وقتي كه پلييس اين مطلب را از آنان شنيد، براي روشن شدن قضيه، همراه آن دونفر و جمعي ديگر به خيابان جمشيد، كه محل شراب فروشي بود، رفتند. ديدند مغازه تعطيل است، درب مغازه را زدند. صاحب مغازه كه همان ارمني بود در را باز كرد. پليس و همراهان وارد شدند، ديدند مرد ارمني مشغول گريه ميباشد. وقتي چشمش به راننده ها افتاد، از آن دو نفر پرسيد: آن مرد كافر چه شد؟! وقتي آنان گفتند كه وي به جزاي خود رسيده به جهنم وارد شده است، مشاهده كردند كه ارمني صاحب مغازه مشغول شكرگزاري به درگاه خداوند متعال شد و عكس حضرت را نشان داد كه هنوز خشك نشده بود. پليس هم صورت جلسه اي تهيه كرد و راننده ها را مرخص نمود و گفت: بقيه مسئوليت با خودم كه جوابگوي قانون خواهم بود وقتي ماجرا را به اداره گزارش كرد، خود او مورد تشويق هم قرار گرفت و هيچگونه مسئوليتي متوجهش نگرديد
آقاي محمدكريم محسني ،آموزگاردبستانهاي شهرستان خرم آباد،كه ازمعلمين كوشاوعلاقمند بهفرهنگ ميباشد،تعريف ميكند:
5.درايام محرم سال 1346شمسي ،مردم قريهاي درنزديكي شهردرود،آمادة عزاداري براي امامحسين(ع)وشهداي كربلا بودهاند ومخارج و وسايل لازم نيز تهيه شده بود،ليكن يكي ازمأموريندولتي ،كه نفوذي درمحل داشت وگوياسني مذهب بود،به هيئت عزاداران پيغام ميدهدكهبايدازاين كارمنصرف شوندوعزاداري نكنند.سكنة قريه،كه ازطرفي نميتوانستندمراسم همه سالة خودرا برگزار نكنند و از طرفي ديگر از نفوذ و خشم آن مأمور دولتي بيمناك بودند، سرگردان وبلاتكليف ميمانند، ولي برخلاف انتظار، فردا صبح مشاهده ميكنند كه آن مأمور، خودش لباسسياه عزا پوشيده و مشكي پرآب بر دوش انداخته و با سروپاي برهنه و ايماني غير قابل تصوّرزودتر از ديگران به عزاداري مشغول شده است!
پس از تحقيق، معلوم ميشود كه وي شب گذشته بابالحوائج حضرت ابوالفضل العبّاس (ع) رادر خواب زيارت كرده است و حضرت در حاليكه بشدّت غضبناك بوده است، به آن مأمورميفرمايد: اگر جلوي عزاداري دوستان مارا بگيري با يك ضربت شمشير دو نيمهات خواهم كرد!و بر اثر اين خواب آن مأمور به مذهب شيعه روي ميآورد و بر خلاف تصميم قبلي، خود نيز درمراسم عزاداري شركت ميكند.
در نتيجة اين حادثه، مراسم عزاداري در آن سال با شكوه و حشمتي بيشتر از هر سال در آن قريه،برگزار ميشود
7. كرامت : پسري دوازده ساله از اهل سنت بود كه هر روز از ساعت يازده صبح به وي حالت صرع دست مي داد و رنگ بدن او متماي به سبز مي شد. پدرش مدعي بود كه او را نزد اطباي زيادي برده و حدود سه هزار ريال عماني ، كه معادل با سه ميليون و نيم تومان ايراني مي باشد خرج اين پسر كرده ولي هيچ نتيجه اي نديده است.
مادر اين بچه بيمار فرزند خود را در روز عاشورا به مأتم العباس مذكور مي آورد و به همراه خود در قسمت زنان قرار مي دهد . طبق رسم معمول در كشورهاي حاشيه خليج فارس خطيب در روز عاشورا مقتل سيد الشهدا عليه السلام را خوانده پس از آن مراسم و سينه زني شروع مي شود و تا ساعت يك بعد از ظهر مراسم ادامه مي يابد . اين زن نيز كه همراه با بچه مريض خود از صبح زود ساعت 9 به مجلس آمده بود همراه عزداران تا ساعت يك بعد از ظهر مشغول عزاداري مي شود و در نتيجه از مرض فرزندش كه هر روز حدود ساعت يازده گرفتار حالت صرع مي شد غافل مي شود و آن را فراموش مي كند. اما پس از اتمام مراسم عزاداري يك مرتبه به يادش مي آيد كه پسرش هر روز ساعت يازده صرع مي گرفت ولي امروز آن حالت در او ايجاد نشد لذا ناخودآگاه سرو صدا مي كند و در اثر سر و صدا بقيه زنان مردها مي فهمند كه در قسمت زنان كرامتي رخ داده است .
اين جريان در روز عاشورا اتفاق افتاد و تا آخر ماه صفر هم كه من آنجا بودم ديگر اين حالت بر آن پسر عارض نشد و در حقيقت از وجود مقدس آقا قمر بني هاشم سلام الله عليه شفاي خود را گرفت و همه مردم آن ديار آن پسر مريض را ديده بودند و شفاي او را نيز شاهد بودند .
