تمام آن سربازها بيمار شدند
جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ غلام حسين رحيمى اصفهانى دركتاب خاطرات آموزنده ، كرامتی نقل كرده اند و ما آن را در اين جا مى آوريم :
يكى از آزادگان مى نويسد: سرگرد محمودى فرمانده امنيتى (بعثى )اردوگاه
با شيطنت و سياست هاى كثيف خود، برادرانى كه به نوعى هدايت كننده
عزادارى عاشوراى سال 61 بودند يا از فرماندهان نظامى به شمار مى رفتند
شناسائى كرده و براى شكنجه به قرارگاه عراقى ها بردند كه من نيزازآنها
بودم و پاهاى ما را در فلكهاى وحشتناكى كه با ميله آهن و تناب بود قرار
دادند و طورى بود كه فقط سر و شانه هاى برادران روى زمين بود و كنار هر
آزاده اى پنج سرباز عراقى نگاه داشته بودند و آنها با كابل بچه ها را مى زنند،
خون از سر وصورت و پاهاى آنان جارى بود، ولى كم كم طاقتشان تمام شد
و لذا فريادهاى ((يا مهدى يا زهرا، يا حسين )) سر دادند و ضربات به قدرى
شديد بود كه كابل ها تكه تكه شد و اغلب بچه ها غش مى كردند، ناگهان
من فرياد زدم ((يا ابالفضل ادركنى )) كه برادران نيزهمين ندا را سر دادند،
ناگهان همگى سربازان - دست از زدن كشيده كنار رفتند و ما را به اردوگاه
بازگردانيدند، بعدها از يكى از سربازها كه خودش را شيعه معرفى مى كرد
علت آن را پرسيدم ؟ گفت : عراقيها از خشم و غضب حضرت ابوالفضل
العباس عليه السلام خيلى ترسيدند لذا وقتى شما به آن حضرت توسل
جستيد شما را رها كردند و اضافه كرد كه تمام آن سربازها كه شما را مى
زدند مريض شدند.
آرى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه بعد صالح و فرمانبر خدا و
رسول و امام خود بود ودرراه يارى دين مجاهدت كرد تا دستهايش از بدن جدا
شد و چشم و سرش به شدت آسيب ديد تا شهيد شد، نزد خداوند از مقام
والائى برخوردار است و توسل به حضرتش قطعا نتيجه بخش مى باشد.